X
تبلیغات
رایتل

بی جهت نیست که وابسته ی این تقدیریم


چشم در روضه  ی  مکشوفه گهر ریز تر است

باده ی سینه زنی از همه  لبریز تر است

عطر تربت ز می و مشک دلاویز تر است

تیغ ابروت ز شمشیر و سنان تیز تر است

خرقه ی مشکیمان جامه ی پرهیز تر است

 

بی جهت نیست که وابسته ی این تقدیریم

زیر بیرق  متولد شده و می میریم

 

اولین بار که این عشق منظم شده بود

چیزی از خلقت انگور مجسم شده بود

الف قامتم از دال دمت خم شده بود

روز مجنون شدن حضرت آدم شده بود

محتشم شعر سرودست محرم شده بود

 

این چه شوریست که در جان جهان پیدا شد

این چه اشکی ست کز آن  چشم همه دریا شد

 

باز هم صیحه ی هل من بصری... می آید

شمس می آید و گردش قمری می آید

همره خون دلان چشم تری می آید

چه مبارک شب و خونین سحری می آید

مثل فطرس ننشینید پری می آید

 

به معیت همه را حجره ی مشکات غمیم

نور مصباح هدی بود که مرآت همیم

 

 روضه در روضه... رهایم کن ازین حال غریب

به جز از خون جگر نیست مرا هیچ نصیب

السلام ای تن مسلوب و ای شیب خضیب

آه ای قوم، مسیحای مرا روی صلیب...

مکشید... این چه مرامی شده در چیدن سیب

 

جرعه ای ناحیه باید وطنم را برسد

زخم باید بزنم ... اشک تنم را برسد

 

بسط روضه ست که در دیر امان می آرد

خون جوشیده اگر ریخته جان می آرد

حبّ حیدر ز پی اش تیر و سنان می آرد

سیر از خلق من الروضه... خزان می آرد

سوختن در اثر عشق ... جوان می آرد

 

جلوه کردی و تناقض به دلم افتاده

این چه نغزی است که در آب و گلم افتاده

 

می رسم، دیر ولی... خیمه ی تو سوخته است

معجر خواهرت از  آن شرر افروخته است

لیک از فاطمه (س) جز صبر نیاموخته است

آن طرف کفر به جز حرص نیندوخته است

دشمنی چشم به انگشتر تو دوخته است

 

آه مادر تو مکش آه مسلمان دارید

از نفس های پدر حضرت سلمان دارید

 

نرسیدیم به آن واقعه، جبرانی هست

خون دل هست ... جنون هست... پریشانی هست

فیض بیداری و آیین مسلمانی هست

گرچه تقدیر در این ساحت ظلمانی هست

لیک بر نیزه هنوز آن سر نورانی هست

 

ما که هل من نشنیدیم ولی لبریزیم

خون پاکیم که در پای ولی می ریزیم


{محرّم الحرام 1391 هجری شمسی}