X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391

حدیث نفس...


بزن به تیغ که جز زخم نیست درمانت 
محک زدست کسی باز عمق ایمانت

تجسم همه ی علقه هات را دیدم
درست لحظه ی ناب تبرّی از جانت

صحیفه یا که مفاتیح ... فایده در چیست
چو پاره پاره شده برگه های قرآنت

تمام شهر تو را حبس می شود وقتی
که هیچ نیست اثر از هبوط انسانت

دعای شکر نگفتی به نعمت غزلت
بگو تو دست کم از چند بیت کفرانت

خودش به پای خودش سوخت شمع  شعری که
تو را به گرد غزل کرده بود پروانت

جدا شدن به رسیدن نمیرسد شاید
میان راه بگیرند از تو ایمانت

به غایتی که نگفتیم و در تقیّه شدیم
نمی رسیم مگر از طریق پیمانت

اگر که جلوه ی چشمش نبود کی میشد
میان باطل و حق، یک نگاه... فرقانت !؟

بهشت.. روضه ی معناست... ما چشیدیمش
نظر بکن که همه گشته اند حیرانت

سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391

سه شب مانده به محرم ...

کسی به فکر غزل های تو نبود... برو


یکی دو پّک زدی از عالم وجود... برو



ببین که هم قفسانت رسیده اند به اوج


و پای بسته ترین بال پر گشود... برو



به چای و روضه و سیگار و شعر دل بستی


به غیر روضه از این عُلقه ها چه سود؟... برو



برو که هجرت ِ از بودنت اثر دارد


تمام کن همه ی آنچه هست و بود... برو



بکش تمام کثافات ِ عشق را بیرون


دو پُک بزن به خودت بعد مثل دود... برو



خیال کن که دلت فارغ از دو دنیا بود


خیال کن که کسی لیلی ات نبود... برو



تو مصطفای حسینی بزن به شاه رگت


به تیغ معجزه سر را ببر و زود... برو




جمعه 24 آذر‌ماه سال 1391

تسکین...

تو ... یک شبه تمام تمنای من شدی

وَ در سلوک ِقرب ِخودت پای من شدی

من آدمیّتم همه در عاشقیّت است
ممنونتم که سرزده حوّای من شدی

آشوب من نشست... به آغوش گرم تو
دارم درست می شنوم... نای من شدی

چشمت تمام قاعده های مرا شکست
آن لحظه ها که محو تماشای من شدی

من داستان یوسف ِ خود را به هم زدم
با اتکّا به اینکه زلیخای من شدی

سیگار و چای و روضه، همه هستی من است
روضه کنار... دود ِ من و چای من شدی

تسکین گرفت با تو تمام هویّتم
تا لب به لب شدیم... تو معنای من شدی

معصومه های بکر خدا در حسادتند
از آن زمان که مانی ِ مانای من شدی

الخیر فی وَقَع ... و تو خیری برای من
شرّت در این شدست که رویای من شدی