X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1393

دهه ی اول محرّم بود...

شعری بی ربط و ناقص الخلقه و نیازمندِ بالا و پایین و ویرایش و کمّ و اضاف و تبویب و خطّ امام(ره) و سیگار و چایی و... لاجرم تقدیم به خودم!


آخرین روزِ فصلِ تابستان

یک قدم مانده تا خودِ پاییز

مادری بچه ای به دنیا داد

دید با گریه اش شده پاییز

 

مادرم گفت: «وقتِ آمدنت

پدرت داشت امتحان می داد

رادیو حرفِ جنگ را می زد

وسطش قطع شد!... اذان می داد

 

سالگردِ تهاجمِ دشمن

روزِ آغازِ جنگِ تحمیلی

تو در این روز چشم وا کردی

اولین زنگِ سالِ تحصیلی

 

دهه ی اول محرّم بود

شبِ تقطیعِ آب از ارباب(ع)

شیر می آمد و نمی خوردی

مثلِ اطفالِ خیمه ها بی تاب

 

بردمت بینِ دسته های محل

زیرِ شالِ عَلَم دعا کردم

از همان روزهای آغازت

من تورا نذرِ روضه ها کردم»

 

مادرم اصلِ داستان را گفت

باقی اش هرچه هست بی تابی است

آنچه را بنده شرح خواهم کرد

شرحِ سی سال درد و بی خوابی است

 

بیست و نُه سال قبل تا امروز

شادی و خنده و خوشی به کنار

نقطه ی عطفِ درد ما بودیم

بچه های غریبِ شصت و چهار

 

خُل و چِل های شهرِ عاقل ها

کُلُنِل های نسلِ مابعدی

حافظانِ هویتی مُرده

بیدلانِ نُحوستِ سعدی

 

دمِ روح القُدُس به ما می خورد

منتها باز دم نمی کردیم

رویمان سنگِ پای قزوین بود

اندکی نیز کم نمی کردیم

 

زیرِ آتشفشانِ قاذورات

صحبت از نیچه و ارسطو بود

تا به قلّه صعود می کردیم

وحده لا الهَ یا هو بود...

 

صوفیانه سلوک می کردیم

عارفانه گناه می کردیم

عاقلانه شبیه فیلسوفان

روز و شب اشتباه می کردیم

 

پخشِ زنده شدیم و لو رفتیم

شبِ تقدیر در اتاقِ رژی

دهه ی مرگِ آرزوها بود

پیشِ چشمانِ کورِ نوستالژی

 

زنِ آینده را بوبن می گفت

رابعه در حجابِ عفریته

جنبشِ حقِ زن علیه زنان

گول خوردیم از مدرنیته

 

هجده تیر هم افاقه نکرد

دردِ این طیف دردِ آزادی است

بحثِ آزادی از چه؟... می دانی!

مشکلش کدخدای آبادی است

 

یک دهه حرف های شیک و قشنگ

در پسِ گفتمانِ اصلاحات

خاتمی وار توی گل ماندیم

منقضی شد زمانِ اصلاحات

 

یک نفر آمد و به نامِ اصول

یک دهه با اصول بازی کرد

مسکنِ مهر... قوطیِ کبریت

توی بیغوله خانه سازی کرد

 

کشوری با سیاسیتی لیبِرال

اقتصادی اسیرِ بشکه ی نفت

مبتنی بر نگاهِ فرهنگی

حوصلم از نگاه ها سر رفت


شهرِ ما شهره ی تناقض هاست

از ولنتاین تا به عاشورا

توی باغی عروسیِ قاطی

آن طرف یادواره ی شهدا

 

قالبی نیست تا بیاساید

کثرتِ ذهنیّاتِ سیّالم

قلمی یاری ام کند باید

تا که بیرون بریزم احوالم

 

کوچه پس کوچه های تنهایی

که قدم می زدیم و طی می شد

به کجا می رسید بی راهه

روزِ پایانِ درد کی می شد؟

 

تشنه رفتیم و تشنه برگشتیم

چشمه ی چشم های یار... آباد

عاشقی را چگونه فهمیدیم

عشق ما را چگونه بازی داد؟!

 

لیلی قصّه بس که عاقل بود

بارِ دل روی دوشِ مجنون بود

لیلیِ پول و مدرک و ماشین...

وه که مجنون چقدر دلخون بود

 

تازه فهمیده ام پس از سی سال

بهترین دوستم خودم بودم

تازه فهمیده ام همه خوبند

بدترین دشمنم خودم بودم

 

تازه فهمیده ام که تنهایی

گرچه سخت است منتها خوب است

رنج راهِ عبورِ از خویش است

تازه فهمیده ام بلا خوب است

 

تازه فهمیده ام چرا دیروز

مادرم وقفِ روضه هایم کرد

که چرا روزِ اولم برد و ...

زیرِ شالِ علم دعایم کرد

 

 

سه‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1393

شطح ِ پانزدهم


برایت شعر خواندم... عاشقی را پاس می دارم

سه نخ بهمن کشیدم! نشئگی را پاس می دارم


تمامِ حاصلم از زندگیِ بی تو مرگم بود

ولیکن با خیالت زندگی را پاس می دارم


خدا هم شاهدم بوده که با تقدیریِ آلوده

اگر فرسوده حتا بندگی را پاس می دارم


فقط دورِ خودم پیچیده ام یک عمر سرگردان

بماند بینمان! پیچیدگی را پاس می دارم


پس از ده سال اسفار و شِفا و فلسفه خواندن

شدم دیوانه ای که سادگی را پاس می دارم



سه‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1393

چندین غزل ز عشق نوشتیم و خم شدیم


از برگ های دفترِ تاریخ کم شدیم                           

از شادی و سرور گذشتیم و غم شدیم


اما هنوز راه به جایی نبرده ایم                              

در سوگ راه و غربت رهبر اَلَم شدیم


باری که آسمان نتوانست حمل کرد                        

چندین غزل به دوش گرفتیم و خم شدیم


از منشا وجود رسیدیم تا سجود                            

دیگر چه کرده ایم که این سان عدم شدیم


شاید که باید از همه ی حرفها گذشت                    

آری گذشته ایم... از این پس قلم شدیم



خرداد 86


یکشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1393

یک روز هم من از سرِ این بام می پرم...


{... یَرَوْنَ مَقَامِی وَ یَسْمَعُونَ کَلامِی وَ یَرُدُّونَ سَلامِی وَ أَنَّکَ حَجَبْتَ عَنْ سَمْعِی کَلامَهُمْ}


زانو زدم که درس بگیرم در این حرم

ممنونم از کسی که مرا کرد باورم

 

آغوشِ مهربانه ی خود را گشوده بود

دل را نشانده بود سرِ سفره ی کرم

 

دستی کشید و بال و پرم التیام یافت

حالا منم شبیه همه یک کبوترم

 

آقای خوبِ من...  به خدا قول می دهم

یک روز هم من از سرِ این بام می پرم...

 

یک روز من شهیدِ نگاهِ تو می شوم

این خط و این نشانه و این جسم و این سرم...


{چندی از اشعارِ امام رضایی(ع) حقیر}


{ولادت امام رضا(ع)... بوی مُحرّم... }


شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1393

یک عمر شد با روضه هایش گریه کردیم


{وَ انْظُرْ إِلَیْنَا نَظْرَةً رَحِیمَةً}


جز شُربِ خَمرِ اشک تقدیری ندارد

دیوانه جز گیسوش زنجیری ندارد


من غالباً یادِ مثالم نیز هستم

ناسوت از آن چهره تصویری ندارد 


وقتی دلی تخریب شد از هولِ چشمش

آری... یقین کن هیچ تعمیری ندارد


عاشق مراعاتِ نظیرِ ابتلاهاست
دیگر برای عقل تدبیری ندارد


با ذِکرُکُم فی الذاکرینش اُنس دارم
در دل به غیر از ذکر تاثیری ندارد


این بزم ما را هم جوان کردست حتی
از داغ دل پیریم و دل ... پیری ندارد


فالِ جنون را تا زدم بر چشمِ ساقی
آمد که جز خون هیچ تعبیری ندارد


یک عمر شد با روضه هایش گریه کردیم
امــا هـنوزم چشم ها سیری ندارد...


   1      2      3      4      >>