X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 28 مهر‌ماه سال 1393

اندیشه ی ما سوخته ی ظنّ و گمان بود...


نظر به نیّتِ ما کرد و هرچه داد... گرفت

امان ز حالِ غریبی که امتداد گرفت


دل از طبیعتِ مجنونی اَش چه خیری دید

که حیله های جدید از پیاله یاد گرفت؟!


تنم اگرچه ز تکفیرِ تیرها زخمی است

هماره از اثرِ تیغِ او ضماد گرفت


به این خیال ببالم که زلفِ یارم را

دمِ نسیمِ سحر از دو دستِ باد گرفت


من از دَمی ز تماشای خویشتن دورم...

...که روی آینه اَم دوده ی سواد گرفت



یکشنبه 20 مهر‌ماه سال 1393

دو سه پیکی که کار دستم داد...


بی قرارم... قرار می گیرم

چرخشی بر مدار می گیرم

 

هر چه در چنته ی دلم دارم

در هوایش به کار می گیرم

 

بی هنر بودم و کنون از عشق

اندکی ابتکار می گیرم

 

نظمِ می خانه را به هم که زدم

نشئگی از خمار می گیرم

 

به نجف می روم برای شفا

از حریمش غبار می گیرم

 

از دمِ لم یلد و لم یولد

قصدِ پروردگار می گیرم

 

رکعتی را به سوی روی علی(ع)

قامتی قَد قُمار می گیریم

 

قصه ی زلفِ یار طولانی ست

زلفِ رکعت شمار می گیرم

 

هر چه سنگینی است با یک بیت

روی دوشم به بار می گیرم:

 

«به خدا هر که از علی( ع) نگرفت

از ولایش کنار می گیرم»

 

آدم اَش نیستم... ولی گفتم

صد و ده بیت از علی(ع) گفتم


عاشق هر قدر پرده در باشد

دوری از باده بیشتر باشد


غایتِ دردِ عشق، کتمان است

بگُذار اشک بی خبر باشد


با چنین جلوه جای دارد دل

مملو از لخته ی جگر باشد

 

شرح و بسطِ قمارِ ما سخت است

پس عجب نیست مختصر باشد

 

دل سپردیم و بهره را بردیم

مستِ حق، سَمعَ والبَصَر باشد

 

مُل اگر از لبت چکد... دلِ ما

گلِ ناپخته ای دگر باشد

 

گفتی بودی اضافه های توایم

پس مضافً الیه... سر باشد

 

بی قراران به بوی یار خوشند

تا از آن پیش و پس... مَفَر باشد

 

وَ اگر ذوالفقار جلوه کند

مرگ حتمی ترین قَدَر باشد

 

کیمیایی کجاست تا اثرش

خاک را استحاله زر باشد

 

مبتلایان به این خیال خوشند

درد را تا نجف به بار کشند

 

راه و رسم ات همیشه سروری است

راه و رسم ام همیشه نوکری است

 

باید اینجا خودی نشان بدهم

نوبتِ نعره های حیدری است

 

اشهدُ انّ عشق یعنی تو

رکنِ اصلیِ دین قلندری است

 

همه راهِ بهشت را بلدیم

چون تو باشی چه راهِ دیگری است؟

 

عرضه کن ناز را..."به قیمتِ جان

می خرم"... جان هماره مشتری است

 

پدری(ع) می کنی برای همه

همسرت نیز غرقِ مادری(س) است

 

شانِ کفواً احد... تویی و خدا

کی برای خدا برابری است؟

 

سخنت مستند به وحیِ خداست

گوشِ هر که شِنفت گوهری است

 

اولی.. دومی... الی آخر...

همه ی حرفشان دری وَری است

 

اولین ضربه ای که تیغ تو زد

اذن چون از تو داشت آخری است

 

قدح و ساغر و پیاله و جام

همه مست اند از لبت مادام...

 

ابدیّت اَلَست می طلبد

درکِ این باده مست می طلبد

 

شرحِ گیسو و چشم و ابرویت

 هر چه در چنته هست می طلبد

 

شاعری کردن از تو آسان نیست

بیدلی چیره دست می طلبد

 

قطره ای از فضائلت دریاست

کشتیِ دل، نشست می طلبد


هر که می خواست حیدری(ع) باشد

دلِ مجنون و مست می طلبد

 

عشق وقتی به اوج خود برسد

کافر و بت پرست می طلبد


بس که سرمست می کند تیغت

هر سری ضربه شست می طلبد

 

دشمن و دوست از تو مغلوبند!

جنگِ با تو شکست می طلبد

 

هم نشینیِ با تو بی معناست

حق ز غیرش گسست می طلبد

 

قُرب و بُعدِ از حضورِ حاضرِ حق

لاجرم قبض و بسط می طلبد


صیدِ مضمون به کامِ دل کردیم

عقل را پیشِ او خجل کردیم


درد و درمان به اعتبار یکی است

نشئه باشیم و یا خمار یکی است

 

لامحاله تو می کشی ما را

تیغ ابرو و ذوالفقار یکی است

 

تا که با یادِ یار محشوریم

حرف دوری و قُربِ یار یکی است

 

خالِ لب، فیضِ شب، شراب و طرب

در جنون آلت قمار یکی است

 

ربّ و مربوب در کنایه دو تاست

گرچه مخلوق و کردگار یکی است

 

صد و ده جرعه از پیاله بنوش

تا بفهمد دلت... قرار یکی است

 

دامِ کثرت  تعلّقاتِ دل است

پرده بسیار و پرده دار یکی است


ختمِ ساغر بدون ساقیِ نیست

ساقی و ساغر و شرار یکی است


کُلِ ما را بخر که ناچیزیم

عدّه ی ما به هر هزار... یکی است


خطّ بطلان به روی جز تو کشم

از ازل تا ابد نگار یکی است


مست کردیم هرچه بادا باد

{... دو سه پیکی که کار دستم داد...}


دارد اقرار می کند چشمت

که همه کار می کند چشمت

 

سخت باید کناره گیری کرد

بس که تب دار می کند چشمت

 

گفته ای کارِ یار اقبال است

تا کی ادبار می کند چشمت؟

 

خانه ای را که خویش می سازد

بر سر آوار می کند چشمت

 

می تراود ز اشکِ خود نخلی

وقفِ تمّار می کند چشمت

 

به شهیدانِ خود نظر دارد

که علی(ع) وار می کند چشمت

 

پلک هایت که می خورد بر هم

جمعه بازار می کند چشمت

 

جلوه ات را تقیّه می کردی

جمعِ کفّار می کند چشمت

 

ذوالفقاری تو را نیاز نبود

که خودش کار می کند چشمت

 

پس توسل کنیم بر چشمت

چاره بسیار می کند چشمت


هر چه در عشق و شعر بارم بود

چشمه ی چشم های یارم بود


هر دمِ عرش بندِ هر مویت

شب بلند است تا سحر... مویت

 

ما نداریم فهمِ اَو ادنی

قابَ قَوسَین را ثمر مویت

 

بهتر آن است ما نظر نکنیم

که شبی می کند نظر مویت

 

عاجزیم از فصوصِ حکمتِ تو

می دهد شرحِ تو اگر مویت

 

به نظر می رسد که فرش به عرش

انتها رفته تا به سر... مویت

 

همه اعضای تو ممثّلِ اوست

چشمِ تو بیش و بیشتر مویت

 

شاخه ی تاک استعاره ی مو

و همینطور نی شکر مویت

 

من اگر استخاره می کردم...

گرچه می کرد بر حذر مویت

 

باز هم جار می زدم " یا هو "

سرالاسرِ عشق در مویت


دو سه تارم کفایتم می کرد

تا به رقصم کشد مگر مویت


مو به مویت به بند می گیرد

هر که از تو کمند می گیرد


از همه نگذریم حالا لب

همه جای خودند امّا لب

 

لا الهی نگفته هیچ لبی

مگر اینکه بگوید الّا لب

 

هر چه علم است در مکیدنِ لب

هر چه حکمت نهفته در «یا لب»

 

بار دیگر «نفحت ُمِن روحک»

زنده کن جانِ مرده را با لب

 

تا شنیدم «فمن یمت یرنی»

دل بریدم ز غیرِ لب... تا لب...

 

مومنین در صفِ نمازِ ادا

همه از شوقِ لب سراپا لب

 

زُل زدن در نگاه ممکن نیست

مگر اینکه کنم تماشا لب

 

چشم هم مست می شود حتا

خطبه ای گر ادا کنی با لب

 

هم نشینیِ ذات... امرِ محال

مگر از تو بگیرد عنقا لب

 

ما عرفناکَ حقَّ معرفتک

آنکه مسّ کرده است حتا لب


فرق خود با خدا خودت رو کن

قبله ام را به سمتِ ابرو کن


بعدِ تسبیحِ لب کنون ابرو

ساحری رند و ذوالفنون ابرو

 

الفی چون از آن نظر گیرد

به اشاره کند چو نون... ابرو

 

اَوّلُ العِلْمِ درک ِ خال ِ لبت

آخر الامرِ غرقِ خون... ابرو

 

اندکی بعدِ از خدا آمد

تا کند خلق را فزون ابرو

 

استعاری است از صراحتِ حق

گر ز پرده شود برون ابرو

 

باعثِ هرچه خون و خون ریزی

دشت را کرده لاله گون ابرو

 

درِ خیبر چه چاره ای دارد

خواست او را چو سرنگون... ابرو

 

حیدری(ع) هست هرچه می بینم

از لبش حرکت و سکون ابرو


هیبت چشمِ یار می فرمود:

آخرین منزلِ جنون ابرو


یک اشارت اگر کند مُردیم

تیغ کِی دیده اید چون ابرو؟!...


دستت از ما گره گشایی کرد

جز تو مولا(ع) که را بگویم مرد؟...


انمّا تنفقوا به دستانت

می و جام و سبو به دستانت

 

آب در انتظارِ وقتِ اذان

تا بگیرد وضو به دستانت

 

ما گدایانِ هر شب و سحریم

این حکایت بگو به دستانت

 

کیسه ی دوشِ تو عجب چیزیست

که گرفتست خو به دستانت

 

بعد از آن کارگاه کوزه گری

مانده در ما رسوبِ دستانت

 

جمع شد زیرِ دست تو شیعه

ریخت خونِ عدو به دستانت

 

با ید الهّیت اشاره بکن

دل شود زیر و رو به دستانت

 

باده ای را ز تاکِ چلّه ی خود

بچکان در گلو... به دستانت


رزق و روزیِ عبد دستِ شماست

همچنین آبرو به دستانت


دستِ بی دست هم اگر افتاد

اقتدا کرد او به دستانت


کوچه های مدینه غوغا بود

دستِ حق در طنابِ اعدا بود...