X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1395

او هرکه را که خواست...


خشکیده چشم های مرا گریه دار کرد

تفدیده سرزمینِ دلم را بهار کرد

 

نیمی زِ جلوه اش سرِ بازارِ غم فروخت

بعداً به دردِ هجر و ندامت دُچار کرد

 

روزم به شب کشید و شبم عینِ روز شد

وقتی به وقتِ خود دَمِ لیل و نهار کرد

 

چشمش خداسرشته ترین اصلِ هستی است

پس بی جهت نبود که ما را خُمار کرد

 

آب از سرم گذشت و پرم خیسِ آب شد

آن کشتیِ نجات مرا هم سوار کرد

 

دامانِ ابتلای من آسوده بود که...

دامن کشان رسید و مرا بی قرار کرد

 

هرکس که خواست جلوه ی او را شهید شد...

او هرکه را که خواست... سزاوارِ دار کرد