X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1396

در آستانه...


چشم بر هم گذاشتیم گذشت

عمرِ ما در امید و بیم گذشت



چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1396

ناچارِ ما که چاره ی کار است. کربلاست...


جوانمردا٬ این شعرها را چون آینه دان! آخر دانی که آینه را صورتی نیست در خود٬ اما هر که در او نگه کند صورت خود تواند دید. همچنین دان که شعر را در خود هیچ معنی نیست اما هر کسی از او آن تواند دیدن که نقد روزگار او بـوَد. 
(نامه های شهید عین القضات همدانی)

مشقِ رسیدن است تمامیِ دفترم
آبِ جنون و عقل گذشته ست از سرم

کنعانِ دل ز یوسفِ خاطر خبر نداشت
پیراهنی رسید و جهان شد معطرم

بیهوده اهتمام نکن بر بهارِ باغ 
تا غنچه ای شکفته شود زرد و پرپرم

می پرسم از خودم که چه داری برای مرگ؟
آنقدر غصه هست از این نشئه بگذرم

تقدیرِعشق سرخ و قضای جنون سیاه
پس داده روی جامه ی دل رنگِ جوهرم

آیینه؛ روبروی من و غرقِ گفتنی
با من بگو بگو که چرا من مکدّرم؟

این زخم های ساده ی مردم افاقه نیست
از ذوالفقار تشنه ی تیغِ مکررم

مردی اگر نشانیِ حیدر(ع) به خود گرفت
قدّ من و تو نیست خیالش برادرم

ناچارِ ما که چاره ی کار است. کربلاست
فطرس سلامِ ما برسانی به آن حرم...

سه‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1396

کوه اندوهیم از سنگینی پای طلب...


بی تو قدم به منزلِ آخر گذاشتم
در آسمانِ بی کسی ام پر گذاشتم

گفتی بمیر... مرگ تمنای دیدن است
بر دارِعاشقانه ی خود سر گذاشتم

حالا که سی گذشته... اگر قرن بگذرد
پیداست زخمه ای که به پیکر گذاشتم

از آینه بپرس چه آورده ای سرم
یا رنجِ خاطری که میسر گذاشتم

این اشک ها برای دلِ خسته ی من است
سهم تو را دو چند برابر گذاشتم

دیدم دوای درد من و درد گریه است
داغِ تو را بر این دلِ مضطر گذاشتم

آب جنون و عقل به یک جو نمی رود
ناچار پا به جاده ی دیگر گذاشتم...


یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1396


عاشق شو   ارنه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی...


بشنوید...

دوشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1396

رمل و باد است و تغافل...


در رهِ رسمِ رفاقت تن و سر سیخی چند؟!

نرخِ دیوانگی عشق است... خطر سیخی چند؟!

 

عقل و عرفان زِ همین قِسم منم بازی هاست

نزدِ اصحابِ شرر حرف و نظر سیخی چند

 

جگرم خون شد و در روضه ی ارباب(ع) چکید

از دلم هیچ نمانده ست. جگر سیخی چند

 

اوجِ آواره همان دخمه ی تنهاییِ اوست

جغدِ ویرانه به ما گفت که؛ پَر سیخی چند

 

ریشه از بندِ زمین کَند که آزاده شود

سرو حرّ است و خودش کَند... تبر سیخی چند

 

رفقا گریه صلاح است. غریبی می گفت...

غربتی باش چو یعقوب. هنر سیخی چند

 

تیغ ها روی بیارید به سوی تنِ ما

ما همه بچه ی جنگیم... سپر سیخی چند


طرفه مینی بگذارید در این راهِ غلیظ

رمل و باد است و تغافل... مَگُذر سیخی چند

 

حاصلِ عمر همین است که بر دیده ی ماست

شعر و حرّافی و... هر چیزِ دگر سیخی چند


تا محرّم چه قَدَر مانده؟... دو ماهی کمتر...

می رسم؟... می رسد ای دوست. سفر سیخی چند



<<      1      ...      3      4      5      6      7      ...      60      >>