X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391

یاد تو

شعرهایم همه با یاد تو پی رنگ شدند

بعد از آن بود که موزون و هماهنگ شدند


در پی قافیه بودم که رُخت جلوه نمود

ناگهان قافیه ها زود هماهنگ شدند


من غزل را ز عنایات تو آموخته ام

واژه هایم همه در برکه ی تو رنگ شدند


چاره ی چشم تو در شعر خیال انگیزی است

ور نه جمع عقلا هم همگی منگ شدند


"در نظربازی ما بی خبران حیرانند"

جرم ما چیست که مردم همه دلسنگ شدند؟

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391

انتخاب

دلِ من انتخاب خوبی داشت

آینه بازتاب خوبی داشت!


تا که از تو سوال پرسیدم

چشم مستت جواب خوبی داشت


من دلم مثل سیر و سرکه به جوش

چه قَدَر التهاب خوبی داشت


اولین روز با توام بودن

آسمان آفتاب خوبی داشت


آب دریاچه ی مقابلمان 

با تو حدّ نصاب خوبی داشت


بازم از چشم تو بگویم که

چشمه ای بود و آب خوبی داشت


در مسیری که با تو می رفتیم

دسفروشی کتاب خوبی داشت


داستان های لیلی و مجنون

که اشاراتِ ناب خوبی داشت


بلبلان با اشاره می خواندند

می فروشی شراب خوبی داشت


مانده یادت چقدر گشنه شدیم؟

دلمان آب و تاب خوبی داشت؟


گفتم. آن جا! نگاه کن. آن جا!

 روزه خوردن صواب خوبی داشت!


بوی ریحان تازه می پیچید

نان داغ و کباب خوبی داشت


بگذریم و به آخرش برسیم

آخرش اضطراب خوبی داشت


خیرگی های من به لب هایت

که چه رنگ و لعاب خوبی داشت


حس دیوانه وار چشمانت

در سکوتت خطاب خوبی داشت


پلک هایت به هم که می خوردند

حالِ من انقلاب خوبی داشت


با نسیمی. قشنگ فهمیدم

گیسوانت خضاب خوبی داشت


با وجود مهندسیت. دلم 

سازه های خراب خوبی داشت


از همان روز شک نکردم که

دل من انتخاب خوبی داشت



پ.ن: شبی در محضر بزرگی بودم. ایشون چند تا از شعرهاشون رو که در کاغذ پاره ها بین کتاب هاشون اتفاقی پیدا کردند برای من خواندند. خیلی لذت بردم. گفتم حاج آقا چرا این ها رو یک جا جمع نمی کنید تا سر فرصت چاپ کنید، گفتند یه روزی که داشتم می رفتم پیش آقا اسماعیل دولابی(ره) ) تو راه چند بیتی به ذهنم خطور کرد اما ننوشتمشون. ذهنم مشغول بود تا اینکه رسیدم پیش ایشون. نشسته بودیم که  گفتند: آقا اینا رو ولش کن(شعرهارو) میاد و میره ، اهمیت ندشون! مشغول نشو!

حالا حکایت ما فرق میکنه . ما هرچی میاد سریع می نویسم. البته خیلی هم از دستمون در رفته ولی الآن دریده شدیم دیگه! یه نمونشم میشه این!!! 

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391

بهانه

تا کی بهانه ای تو به دستم نمی دهی؟

آماده می شوم . تو بیا و شروع کن


من هم دگر برای خودم یک کسی شدم

از این به بعد رو به روی من خضوع کن


وقتی به اعتبار دلت تکیه می کنی

یک لحظه ای به حاجت ما هم رجوع کن 


"حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای" 

با ذکر یا حسین(ع) دوباره شروع کن

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391

ابتلا

گفتم که مبتلای تو باشم. ولی نشد

یک عمر در هوای تو باشم. ولی نشد


می خواستم که با مدد چشم های تو

صورتگر ثنای تو باشم. ولی نشد


در قُرب و بُعد و حادثه حرفی نمی زدم

 شاید که آشنای تو باشم. ولی نشد


گفتم برای با تو شدن در سلوک عشق

بیمار چشم های تو باشم. ولی نشد


می خواستم که در همه ی عمر. ای عزیز

همراه لحظه های تو باشم. ولی نشد


کی می شد اینکه هم من و هم تو یکی شویم؟

هم بنده هم خدای تو باشم!؟. ولی نشد


ارشد الی الطریق. "که در راه مانده ام

تا اینکه پا به پای تو باشم". ولی نشد


من در خودم  زبانه کشیدم و سوختم

می خواستم برای تو باشم. ولی نشد

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391

حال خوب

بعد از تماس تلفنی!!!

تو بودی و دل من بود . حال خوبی بود

میان شور و شعف ابتهال خوبی بود


کجا دوباره سخن با تو می توان گفتن

که در نهایت واقع! خیال خوبی بود


به یُمن اسمِ قشنگت هدایتم کردی

در این کویر وجودم نهال خوبی بود


دلیل وحدت من با تو چشم های تو بود

که تیز بود و گریزان. غزال خوبی بود


همینکه حرف زدم با تو هیچِ هیچ شدم

درون عالم کثرت زوال خوبی بود


اگر ارده ی چشمت نبود می گفتم

محال بود نگویم . محال خوبی بود


تفالی زده ام در خیال آغوشت

فقط همین قدرم بس . که فال خوبی بود


یکی که دید مرا با تو حرف خوبی زد

قضیه ی در و تخته . مثال خوبی بود


فقط محبت تو در دلم قرار گذاشت

برای درک تو مال و منال خوبی بود


 اگر دوباره دلیل خرابیم را خواست

همین بس است بگویم سوال خوبی بود


<<      1      ...      53      54      55      56      57      >>