دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391

عاشور...

طاقت نمی آرم که از تو دور باشم

باید همیشه در میان طور باشم


من با تو معنا می شوم. معنای هستی

تا کی ز معنای خودم مهجور باشم؟؟


چون چشم مستت نیست پیدای نگاهم

بهتر که دنیا را نبینم. کور باشم


با نامرادی ها جوابم را گرفتم

شاید که باید این چنین مامور باشم


اصلاً چرا هستم زمانی که تو هستی

باید که از دید همه مستور باشم


تا بر سر دارت خریدارم تو باشی

ای عشق می خواهم که چون منصور باشم


من شعرهایم ملغم وصل و جداییست

گفتم که منشورِ شعور و شور باشم



این جا اساس عشق در بی آبروییست

امید دارم. زین سبب ماجور باشم


من را رها کن ای منِ بی او. رها کن 

بگذار دیگر از خودم هم دور باشم


بگذار در خود با خودم تنها بمانم

شاید که از اشکم کمی ماثور باشم


با من بگو تا اینکه دستم را بگیرند

محو کدامین آیه و دستور باشم؟!


در غربتم حال قریبی هست انگار

بگذار من با این جنون محشور باشم


بگذار من تا او شدن بی او نباشم

با این غریبیِ خودم مشهور باشم


یا فالق الاصباح ارشدنا الی الصبح

تا در حضور منتهای نور باشم


من مصطفای حضرتِ اربابِ عشقم

تا سر جدای جبهه ی عاشور باشم

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391

جراحت

بر باد بده. تمام هر چیز که هست

محدوده ی احترام هر چیز که هست


تو چشم خودت پر از پس و پیغام است

ول کن اثر پیام هر چیز که هست


دارایی من مگر از این دنیا چیست؟

چشم تو. به انضمام هر چیز که هست!!


تا راه میان بر دلت را دارم

نفریین. به انتقام هر چیز که هست


اما تو به دور خویش سرگرداندیم

ای مرگ. به این مرام هر چیز که هست


بی عشق همیشه در خودم می گردم

با باده به اهتمام هر چیز که هست


دیگر چه کنم که فعل بودن تلخ است

بی خود شدم از دوام هر چیز که هست


با نیستیت تمام هستی شده ای

در سجده ی تو. قیام هر چیز که هست


ای آنکه رهایی تو در روشنی است

حسنی بده بر ختام هر چیز که هست


در اوج جراحتیم. چون بی وطنیم

امید به التیام هر چیز که هست

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391

این جا

چقدر زود به تغییر می رسیم این جا

به آسِتانه ی تقدیر می رسیم این جا


گرسنه گر نشویم از فریب ما گشتن

به سوء تغذیه ای سیر می رسیم این جا


همیشه زود رسیدیم و مات و مبهوتیم

برای رفتن مان دیر می رسیم این جا


تمام حاصل ما قطره های اشک و دعاست

وگرنه با چه به تاثیر می رسیم این جا؟


برای نسل جوان سخت می شود وقتی

که در نیابتشان پیر می رسیم این جا


شعار. ماهیت بودن و رسیدن ماست

بدون شعر به تصویر می رسیم این جا


اگر چه کم شده ایم و اگر چه کم هستیم

به یُمن باده به تکثیر می رسیم این جا


برای خواب و خیالی که در تهیّت اوست

همیشه ساده به تعبیر می رسیم این جا


گذشت نیمه ی خرداد و باز جا ماندیم

درست در وسط تیر می رسیم این جا


چقدر کوچه خیابان شلوغ تر شده است

و باز آخر شب دیر می رسیم این جا

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391

دوباره چشم تو...

تو چشم هات قشنگ اند مثل آهوها

و حرف هات همه خالی از هیاهوها


چقدر حال مرا خوب می کند یادت

درست مثل غزل خوانی پرستوها


به باد گفته ام از کوی تو گذر نکند

مگر خدای نکرده دوباره گیسوها...


نسیم هم به لطیفی دستهایت نیست

به عطر ناب تو کی می رسند شب بوها


ز غنچه های لبت ابتکار می بارد

چرا طمع ننمایند بچه پر روها؟!!


مرا بگیر در آغوش چشم های خودت

ببر مرا به خیالت به توی در توها


اگر سراغ تو را هر کسی گرفت بگو

فقط برای منی مه ترین مه روها


بگو که هرکس و ناکس که لایق من نیست

بگو که عشق ندارد هوای ترسوها


ببین چه کرده ای با من چنین خراب شدم

مکن که تاب ندارم از این هیاهوها


تو عادتت شده خون ریختن به پای خودت

بریز خون مرا هم به تیغ ابروها...............................!!!!!!!!!

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1391

یاد تو

شعرهایم همه با یاد تو پی رنگ شدند

بعد از آن بود که موزون و هماهنگ شدند


در پی قافیه بودم که رُخت جلوه نمود

ناگهان قافیه ها زود هماهنگ شدند


من غزل را ز عنایات تو آموخته ام

واژه هایم همه در برکه ی تو رنگ شدند


چاره ی چشم تو در شعر خیال انگیزی است

ور نه جمع عقلا هم همگی منگ شدند


"در نظربازی ما بی خبران حیرانند"

جرم ما چیست که مردم همه دلسنگ شدند؟

<<      1      ...      56      57      58      59      60      >>