رو به دریا می روم در منتهای رودها
قطره ام دیگر چه میخواهم جز این مقصودها
همچو یونس در دلِ تاریکیِ دریای شور
«لا اله انت..» می گویم مگر معبودها...
...یک به یک خالی کنند این سجده گاهِ قرب را
تا تو باشی و تو و تنها تو و "نا" بودها
تاری از موی خودت را در قنوتم هدیه کن
تا ببافم با «الهی هب لی...» اَم صد پودها
چشم ِ تو از روز اول کارِ دل را سخت کرد
کرده ام در این تعامل با نگاهت سودها
گعده ای دارم سر ِ این سفره.. از خود بی خودم
می نوازم بربط و تار و کمان و عودها
آید از گودال آهی... یوسفی در چاه شد
می رسد بر گوشِ جان ها نغمه ی داودها
طیّ این یک مرحله بی خضر سیر ظلمت است
چاره می خواهد برای قوم ِ عاد از هودها
زنده خواهم شد میان ِ آتش ِ نمرودها
روضه ها از کوچه تا گودال شرحی بر همند
از در و دیوار و آتش تا خیام و دودها