عاشق نمی شوی که پریشان نمی شوی
دیوانه نیستی که هراسان نمی شوی
مجنون تو را چه آمده بر سر که می روی..
..از دست های لیلی و حیران نمی شوی
با کفر ِ خود بسوز و اگر هم نشد بساز
آب از سرت گذشته... مسلمان نمی شوی
ای ابر بیش از این به خودت متّکی مباش
بی حاجت ِ درخت تو باران نمی شوی
تک بیت ِ مطلع ِ غزلی ... نیمه کاره ای
با شاعری خراب که دیوان نمی شوی
شاعر شکسته بالی ِ خود را نشان بده
با این یکی دو بیت خرامان نمی شوی
ای دست صبح و شب به سر ِ صاحبت مزن
وقتی که درد نیست به دامان نمی شوی
"دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر"
در این سلوک ِ یک شبه انسان نمی شوی
اشکی به پای روضه بریز و دمی بگیر
دیگر از آن به بعد فراوان نمی شوی