{فَاجْعَلْ نَفْسى مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِکَ...}
جمعِ ما را کوششی.. انگار بر هم می زند
واضحاتِ عشق را اسرار بر هم می زند
ما همان یک نقطه ی بی هیچ کمّ و کاستیم
وحدتی را چرخشِ پرگار بر هم می زند
کثرت و تکثیر را بر مِی حوالت می دهیم
ساقی اما قرعه را هر بار بر هم می زند
عشق ایمانی ست در آتش تکامل یافته
ماجرای سوختن را دار بر هم می زند
چشم های یار جمعِ چشمه داران می کند
لحظه ای چون باد زلفِ یار بر هم می زند
پیرِ ما می گفت... در شرحِ اصولِ قبض و بسط
خواجه این پیمانه را بسیار بر هم می زند
خوب
عشق و طغیان و برهم زدن قواعد
انقدر بهم میزنه تا به نفس مطمئنه برسیم.....
زیباست.... و چه قدر کیفیت بودن مان براش مهمه....
توفیقاتتان مستدام....
ممنون
شعر لامصبی بود .
انگار واسه رگهای به ترک شده ی تن من بود ...
این بهار ِ بی بارونتون.
شاید این جرعه برای عطشی کافی بود!