به استقبال باید رفت از امروز فردا را
مگر دستی بگیرد دستهای بسته ی ما را
شبیه قصه ی یوسف نشسته گوشه ی زندان
و یا از انتهای چاه میبینیم بالا را
همه مردیم و محتاج مسیحایی دمی هستیم
ید بیضا فقط می خواهد و اعجاز موسا را
از این ساحل که طوفانیست باید دل به دریا زد
که یک قطره نمیخواد به جز آغوش دریا را
تبری میکنیم از غیر چشم یار ادرکنی
وبعد از آن میاویزیم گیسوی تولا را
محرم آمده از راه تنها فرصت بودن
و باید ساخت با این روضه ها بنیان دنیا را
معلم روی تخته با گچ قرمز مشخص کرد
برای عالم و آدم خودش موضوع انشا را...کسی به فکر غزل های تو نبود... برو
یکی دو پّک زدی از عالم وجود... برو
ببین که هم قفسانت رسیده اند به اوج
و پای بسته ترین بال پر گشود... برو
به چای و روضه و سیگار و شعر دل بستی
به غیر روضه از این عُلقه ها چه سود؟... برو
برو که هجرت ِ از بودنت اثر دارد
تمام کن همه ی آنچه هست و بود... برو
بکش تمام کثافات ِ عشق را بیرون
دو پُک بزن به خودت بعد مثل دود... برو
خیال کن که دلت فارغ از دو دنیا بود
خیال کن که کسی لیلی ات نبود... برو
تو مصطفای حسینی بزن به شاه رگت
به تیغ معجزه سر را ببر و زود... برو
تو ... یک شبه تمام تمنای من شدی