چشمۀ چشمهایش

اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ شاعِرٍ شَعَرَ حَقَّ چَشْمْ هایَشْ

چشمۀ چشمهایش

اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ شاعِرٍ شَعَرَ حَقَّ چَشْمْ هایَشْ

... فردا را

 

به استقبال باید رفت از امروز فردا را

مگر دستی بگیرد دستهای بسته ی ما را


شبیه قصه ی یوسف نشسته گوشه ی زندان

و  یا از انتهای چاه میبینیم بالا را


همه مردیم و محتاج مسیحایی دمی هستیم

ید بیضا فقط می خواهد و اعجاز موسا را


از این ساحل که طوفانیست باید دل به دریا زد

که یک قطره نمیخواد به جز آغوش دریا را


تبری میکنیم از غیر چشم یار ادرکنی

وبعد از آن میاویزیم گیسوی تولا را


محرم آمده از راه تنها فرصت بودن

و باید ساخت با این روضه ها بنیان دنیا را


معلم روی تخته با گچ قرمز مشخص کرد

برای عالم و آدم خودش موضوع انشا را...


حدیث نفس...


بزن به تیغ که جز زخم نیست درمانت 
محک زدست کسی باز عمق ایمانت

تجسم همه ی علقه هات را دیدم
درست لحظه ی ناب تبرّی از جانت

صحیفه یا که مفاتیح ... فایده در چیست
چو پاره پاره شده برگه های قرآنت

تمام شهر تو را حبس می شود وقتی
که هیچ نیست اثر از هبوط انسانت

دعای شکر نگفتی به نعمت غزلت
بگو تو دست کم از چند بیت کفرانت

خودش به پای خودش سوخت شمع  شعری که
تو را به گرد غزل کرده بود پروانت

جدا شدن به رسیدن نمیرسد شاید
میان راه بگیرند از تو ایمانت

به غایتی که نگفتیم و در تقیّه شدیم
نمی رسیم مگر از طریق پیمانت

اگر که جلوه ی چشمش نبود کی میشد
میان باطل و حق، یک نگاه... فرقانت !؟

بهشت.. روضه ی معناست... ما چشیدیمش
نظر بکن که همه گشته اند حیرانت

سه شب مانده به محرم ...

کسی به فکر غزل های تو نبود... برو


یکی دو پّک زدی از عالم وجود... برو



ببین که هم قفسانت رسیده اند به اوج


و پای بسته ترین بال پر گشود... برو



به چای و روضه و سیگار و شعر دل بستی


به غیر روضه از این عُلقه ها چه سود؟... برو



برو که هجرت ِ از بودنت اثر دارد


تمام کن همه ی آنچه هست و بود... برو



بکش تمام کثافات ِ عشق را بیرون


دو پُک بزن به خودت بعد مثل دود... برو



خیال کن که دلت فارغ از دو دنیا بود


خیال کن که کسی لیلی ات نبود... برو



تو مصطفای حسینی بزن به شاه رگت


به تیغ معجزه سر را ببر و زود... برو




تسکین...

تو ... یک شبه تمام تمنای من شدی

وَ در سلوک ِقرب ِخودت پای من شدی

من آدمیّتم همه در عاشقیّت است
ممنونتم که سرزده حوّای من شدی

آشوب من نشست... به آغوش گرم تو
دارم درست می شنوم... نای من شدی

چشمت تمام قاعده های مرا شکست
آن لحظه ها که محو تماشای من شدی

من داستان یوسف ِ خود را به هم زدم
با اتکّا به اینکه زلیخای من شدی

سیگار و چای و روضه، همه هستی من است
روضه کنار... دود ِ من و چای من شدی

تسکین گرفت با تو تمام هویّتم
تا لب به لب شدیم... تو معنای من شدی

معصومه های بکر خدا در حسادتند
از آن زمان که مانی ِ مانای من شدی

الخیر فی وَقَع ... و تو خیری برای من
شرّت در این شدست که رویای من شدی

برای عشقم سعید بن عبدالله حنفی که سپر بلای ارباب شد در نماز ظهر عاشورا.
ارباب آمد به بالینش . سعید گفت: هل اوفیت(آیا به عهدم وفا کردم؟)
ارباب فرمود: انت امامی فی الجنه( تو پیش روی من وارد بهشت می شوی). 

آسمان بود تا تو پر بکشی
عشق را جرعه جرعه سر بکشی

بار عشق حسین(ع) سنگین است
قسمتت بود بیشتر بکشی

سپر سینه ی حسین(ع) شدی
تا که از ریشه ات ثمر بکشی

کاش می ماندی و نمی رفتی
تا تو هم تیری از کمر. بکشی!!

گرچه جسمت ز تیر پرّان شد
نشد از جسم او سپر بکشی

سرالاسرار عشق.هل اوفیت؟
و امامی که خواست پر بکشی

از شب قدر خون شروعت کرد
تا خودت را دم سحر بکشی

یک نگاه حسین(ع) کافی بود
تا که از عمق خود شرر بکشی
 
گفتی آقا نمی شود دستی
روی این چشم های تر بکشی؟

دستهایش و چشم های ترت...
آری. آقاست ... آمده به بَرَت

تو به قرب حسین(ع) ره بردی
جرعه جرعه ز باده اش خوردی

مثل اسم خودت سعید شدی   
پیش ارباب رو سپید شدی