یک گوشهای نشستهام و بیقرار جنگ
با شیوههای چشم تو در انتظار جنگ
قدر جنون به عقلِ کسی قد نمیدهد
جز ما که خم شدیم فقط زیرِ بار جنگ
از آشتی ملولم و تشویشم آرزوست
سر را سپردهام به خدا پای دار جنگ
آنکه همه اسارتِ خویش است و دیگری
عیّار نیست تا که بفهمد عیار جنگ
از رنگهای فانیِ عالم چه مانده است؛
رنگِ لباسِ خاکیمان از غبار جنگ
اینجا شلمچه نیست برادر نفس بکش
با زخمهای سینهی خود؛ یادگار جنگ
صبحی که مست از اثر بوی مِی شدم
تا هست در خماری این درد طی شدم
با جلوهای تمام وجودم به سجده رفت
پس محوِ نازِ آن همه تصویر کِی شدم
حیرتسرای مردمِ دیوانه چشم توست
با هر چه آینه است از این بزم پی شدم
من هم شبیه حضرت آدم به خوشهای
از گندمِ بهشتِ تو راهیِ ری شدم
جاماندههای با تو به مقصد رسیدهایم
هِی با عدم پیاله زدم با تو هِی شدم
هر کس دلش برای کسی بیقرار شد
من بیقرار زلف تو بر روی نِی شدم
غلط کردم اگر گفتم هر آغاز آخری دارد
که دردِ عشق هر لحظه شروع دیگری دارد
مرا پیچید در رنج و تغافل رفت از یادم
نمیدانم دلم کی حال و روز بهتری دارد
نگاهی چشمهای خشک ما را آب و جارو زد
خدا را شکر کوچهباغمان برگ و بری دارد
فراوان جمع کردم هیزم از هر چیز غیر از او
که ققنوس از همین آتش زدن خاکستری دارد
اگر سیمرغ خود باشیم ای مرغانِ تنهایی
به سیرِ هفت وادی جمعان بال و پری دارد،(؟)
نه رفتنهای بیهوده عوض کردهست حالم را
نه حالا ماندنم فرقی به حال دیگری دارد
فَأَوْحَى عشق مَا أَوْحَى، غزل پشتِ غزل آمد
هنوز این قومِ غافل از خودش پیغمبری دارد
دو چشم آوردهام بر چشمهی جوشان غمهایش
مگر این کاسهها جز اشکهایش مشتری دارد
ببین ساقی خودش لبتشنه و سیراب شد لبها
اگر زیر علم باشی، حرم آبآوری دارد
به گوشِ دل شنید از نِی حکایات جدایی را
تنش شاید زمینگیر است، در بالا سری دارد
دنیای ما دیوانهها هرچند ویرانه است
از آسمانش تا زمین آیینهبندان است
با رنج سرمستیم و از تقدیر آسوده
وقتی خیالی تخت باشد، درد، درمان است
بیهوده عادت کرده بودم تا عذاب آمد
چشمم به او خشکید، دیدم فصل باران است
دست و دلم میلرزد از مکتوبِ لبهایش
اما غزلهایم برایش چند دیوان است
ان الذین آمنوا چشمانِ او دیدند
کافر چگونه باعث و بانیِ ایمان است؟!
حتی کلیم الله در آغوش او لال است
تقدیر یوسف هم در آن تصویر زندان است
آتش بزن نمرود حتی منجنیقت را
هر جا که ابراهیم دَم گیرد گلستان است
وقتی نخِ تسبیحِ مجنون گیسوی لیلاست
ذکر شب و روزش به یاد او پریشان است
نشنید گوشی حرفی از معشوق غدّارم
پایش بیفتد درد دلهایم فراوان است
همین که شام سیاهم سپید شد به نگاهی
عدم به وقت وجودم رسید... "شد" به نگاهی
من و تمام هرآنچه به دست خویش نوشتم
شبی به شطحِ لبی ناپدید شد به نگاهی
مقدّر است برای کسی که قدر ندارد؛
دلی که از همه کس ناامید شد به نگاهی
منی که بار نبردم پس از توجه حیرت
ستون قامتم از غم خمیده شد به نگاهی
رسیدهام به قراری که بیقرار بمیرم
تمام شهر بگوید: "شهید شد به نگاهی"