چشمۀ چشمهایش

اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ شاعِرٍ شَعَرَ حَقَّ چَشْمْ هایَشْ

چشمۀ چشمهایش

اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ شاعِرٍ شَعَرَ حَقَّ چَشْمْ هایَشْ

حیفِ تنهایی تو


آیینه‌ی صاف، حیفِ تنهایی تو

مستیِ مضاف، حیفِ تنهایی تو

ای تیغِ بلند مرتبه زخمه بزن

در کُنجِ غلاف، حیفِ تنهایی تو


فارَ التَّنُّورُ... نوبت طوفانِ نوح شد


درآسمان بی پر و بالی چه مانده است

جز اشک در پیاله‌ی خالی چه مانده است


ما سال‌هاست رفته‌ی از یادِ جاده‌ایم

از ما به جز غبارِ خیالی چه مانده است


ردّ مظالم است تمامِ وجودمان

بر روی کوزه‌های سفالی چه مانده است


من هرچه سوختم به سراغم نیامدید

دیگر به غیرِ سوخته حالی چه مانده است


تیغی کجاست تا بدرد رختِ عافیت؟

نه زخمه‌ای... نه خون... نه قِتالی... چه مانده است


ای روضه‌‎خوانِ روزِ دهم کار دستِ توست

از حالِ ما مپرس سوالی که مانده است...


برای تیغِ او ...


هجوم اشک بارم را سبک‌تر می‌کند هر شب

غمم را او فقط انگار باور می‌کند هر شب


برای تیغِ او عزمی است در جریانِ رگ‌هایم

که شوق جان سپردن را میسّر می‌کند هر شب


اگر در خواب دیدم معجزاتِ چشم‌هایش را

چرا بیداری‌ام را هم مکدّر می‌کند هر شب


جهان از او ز هر سویی صدایی هست در گوشم

مرا همچون کلیم از جذبه‌اش کر می‌کند هر شب


به رسم بی‌قراری عادتم داده است خود ورنه

قرار رفتنم را هم مقدّر می‌کند هر شب


به حالِ دل دلم می‌سوزد و این را نمی‌دانم

چگونه با تمنای لبش سر می‌کند هر شب


اگر یک آه با یادش چنین شیرین‌ شده بر لب

دمِ یا هو به جان قندِ مکرر می‌کند هر شب


تمامِ دردهای عالم از چاهِ تو می‌جوشد

همین تکرارها چشمِ مرا تر می‌کند هر شب


پدر، روح‌القدس، مصلوب کن دیگر پسرها را

که با بی‌غیرتی‌ها ذکرِ معجر می‌کند هر شب


سلام آورده‌ام تقدیم روز بی‌تمنّایت

خدا خورشید را تسلیمِ حیدر(ع) می‌کند هر شب


از این بسیار... (بداهه‌ی خستگی)


کسی که با خودش یک لحظه هم تنها نمی‌ماند

نمی‌داند به غیر از هیچ از دنیا نمی‌ماند


ز هر قیدی تعلّق خواستم از خود جدا ماندم

به هرکس می‌روم عادت کنم با ما نمی‌ماند


دو چشمِ خویش را بستم مبادا ناگهان چشمی

بگیرد حالِ خوبی را که تا فردا نمی‌ماند


چنانم با تغافل دردها گُل می‌کند هر شب

که وقت لا اله‌م حسرتِ الّا نمی‌ماند


خیالی نیست چون با رنج‌ها پُر می‌شود روحم

از این بسیار چیزی بعد از عاشورا نمی‌ماند


سرِ سال از محرّم آفریدند...


به یاد دسته‌ی بازار و دستان میان‌داری...

که بالا رفت و با دم‌هاش شد خونابِ دل جاری


به یاد تکیه‌ی حاجب، به یاد گریه‌ی واجب
به یادِ تازه‌های کهنه در اشعارِ تکراری

به یادِ دایی‌ام که با تمام دردهایش هم
بدونِ هیکلی می‌کرد با شالی علمداری*

به یادِ دودِ اسفندی که در جان می‌دمید آتش
محرّم‌ بود و ما آواره‌های کوچه بازاری

تمامِ سال را با یادِ این اوقات سر کردم
وگرنه دفن می‌شد جان و تن در زیرِ آواری...

... که دنیا ریخته بر روی ما، باشد، غمی هم نیست
چه غم دارد کسی که می‌کشد بر شانه‌اش داری

اگر یارم نشد یادم برای شرحِ بدمستی
نمی‌خواهم به جز یادِ حسین‌ام(ع) از کسی یاری

حسینی(ع) می‌شناسم من که عاشوراست غوغایش
حسینی(ع) بیشتر از هر چه در رویای خود داری...


* برای علم یا علامت کشیدن که در جلوی دسته‌ها حرکت می‌کند، از کمربند‌هایی استفاده می‌کنند که نامش هیکلی است. هیکلی بخشی از وزن علم را تحمل می‌کند تا علامت‌کش یا علمدار بیشتر بر حفظ تعادل و حرکت متمرکز باشد. بعضی‌ها با عشق‌تر بودند، اعتقاد داشتند که بارِ یار را بدونِ ابزار باید کشید، بدونِ کمک کسی یا چیزی، این جماعت شالی از شال‌های علم را به کمر می‌بستند و یا علی(ع)...