-
بانو
سهشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1392 14:37
من عادت کرده ام با بوسه ها سیرت کنم بانو و بعد این قدر می بوسم که درگیرت کنم بانو تو عادت کرده ای از جزء جزئت بوسه بر دارم و بعد این قدر بر دارم که زنجیرت کنم بانو همین عادات می ماند.. برای تو.. برای من همینطوری بمان پیشم مگر پیرت کنم بانو تو آن خوابی که در آغوش ِ من تا صبح بیداری که شاید با سر ِ زلف ِ تو تعبیرت کنم...
-
فتوای لب
دوشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1392 13:33
اتفاقی است که افتاده میان ِ من و تو قصه ای سخت ولی ساده میان ِ من و تو که از این بعد لب و بوسه و هم خوابه شدن مجتهد گفته که آزاد ِ میان ِ من و تو
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1392 13:15
عقل با دیوانه بازیهاش ما را خسته کرد ای خدا ما را بکش یا عقل را از ما بگیر ...
-
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1392 15:44
عاشق نمی شوی که پریشان نمی شوی دیوانه نیستی که هراسان نمی شوی مجنون تو را چه آمده بر سر که می روی.. ..از دست های لیلی و حیران نمی شوی با کفر ِ خود بسوز و اگر هم نشد بساز آب از سرت گذشته... مسلمان نمی شوی ای ابر بیش از این به خودت متّکی مباش بی حاجت ِ درخت تو باران نمی شوی تک بیت ِ مطلع ِ غزلی ... نیمه کاره ای با شاعری...
-
بر سر ِ کوی وصالش سر ِ کاریم هنوز
پنجشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1392 14:36
سحر از زلف سیاهش شب ِ تاریم هنوز اندکی صبر بر این غصّه نداریم هنوز آس ِ تک خال ِ لبش قرعه ی ما افتاده از همین است که سرگرم ِ قماریم هنوز چون خطاپوشی او سخت مسجّل شده بود سخت مشغول ِ می و شعر و سه تاریم هنوز تا از انواع ِ نگاهش صله بر می آید غرق ِ آوردن از عمر... دَماریم هنوز سرمه دانی مگر از خاک رهش بر گیریم در پی ِ...
-
رسم ِ انگشتر
چهارشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1392 19:20
دلبری کن..سخت محتاجم به این دل بردنت خب ببَر... کاری ندارم من به حاصل بردنت در فرائض عشق بازی کار ِ هر ناچیز نیست لذّتی دارد پس از آن تا نوافل بردنت با دعای عهد چون صبحی سحر خیزی کنم نقص ِ پیمان می کنی هنگام ِ کامل بردنت قول دادی .. پای قولت باش... تیغت را بکش در صفم.. تا کی رسد سوی مقاتل بردنت در رکوع و سجده ات انفاق...
-
از دل خسته نخواهید پریشانی را...
چهارشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1392 12:53
رو به دریا می روم در منتهای رودها قطره ام دیگر چه میخواهم جز این مقصودها همچو یونس در دلِ تاریکیِ دریای شور «لا اله انت..» می گویم مگر معبودها... ...یک به یک خالی کنند این سجده گاهِ قرب را تا تو باشی و تو و تنها تو و "نا" بودها تاری از موی خودت را در قنوتم هدیه کن تا ببافم با «الهی هب لی...» اَم صد پودها چشم...
-
آری... از یار هم!
چهارشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1392 11:01
از خودم... از حرف هایم.. از در و دیوار هم از تمام ِ مردمان ِ کوچه و بازار هم از دل و از وعده های پوچ و تو خالی ِ عشق آری حتّی از نگاه ِ دل فریب ِ یار هم از هبوط و از عروج و قبض و بسط ِ روزگار قبل و بعد از زندگی ِ پوچ و بی مقدار هم از بهشت و از جهنم از صواب و از گناه از زبانی مملو از اذکار ِ استغفار هم از تو با انکارها...
-
چشم تو و ما و مابقی ِ قضایا...
یکشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1392 11:03
شمع اول بود یا اول پر ِ پروانه بود؟ سوختن اصل است ...باقی قصه و افسانه بود مطلب ِ انگور هم تاب ِ معانی را نداشت دائم الخمری خمار ِ خمره و پیمانه بود باد چون پیچید و موهای تو را آشفته کرد نوبت ِ آشفتگان و دست ها بر شانه بود شاعری دنبال مضمون بود.. چشمت را سرود بعد از آن در چشم مردم آدمی دیوانه بود من همان اول که دل...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1392 12:34
فکر کن دیوانگی سادست... مثل عاقلی دل اگر هم هست... اما زخم... اما بی دلی من به پای روضه هایی که شنیدم سوختم حاصل بزم مجانین چیست جز بی حاصلی؟ چاره ی ققنوس هم در آتش نمرود بود همچو ابراهیم در طیّ ِ طریق ِ کاملی خضر من سرّ طریقت را به یک دم فاش کرد سهل خواهد شد از این پس سختی هر مشکلی جاهلی می گفت با من عالمی بر فنّ شعر...
-
بلاتکلیف...
دوشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1392 01:20
ریسمانی ست که بر گردنمان افتاده عشق .. زخمی ست که روی تنمان افتاده اثر زخم چه کردست که پای رفتن حول و حوش همه ی بودنمان افتاده او اگر جلوه نمی کرد نمی فهمیدیم سکّه ی رونق ما و منمان افتاده اثر روز ازل نیست که فیض ابدست بوی عطری که به پیراهنمان افتاده مست لایعقل چشمان سیاهی هستیم بار تکلیف هم از گردنمان افتاده
-
... همین(.)
جمعه 30 فروردینماه سال 1392 14:20
کانون ِ اتّفاق ِ غزل چشم های توست شاعر اگر شدم.. دلم انگار جای توست مضمون تازه نیست که این حال کهنه ام تکرار های نو شدنم در رسای توست در تنگنای قافیه ها می رسم به عشق عشقی که ساکن ِ ابد ِ کربلای توست عالم برای خضر شدن گوشه ای نداشت شش گوشه مانده بود که آن هم بنای توست وامانده ام ز معنی " دنیا علی العفا"*...
-
این شرح کل ماجراست...
چهارشنبه 28 فروردینماه سال 1392 13:56
عشق اگر در پرده ی انکار باشد بهتر است کار عاشق هم کمی اقرار باشد بهتر است تا که آغوشت نباشد من کجا منزل کنم؟ خانه ام بر روی دوشم بار باشد بهتر است گرچه در هر حالتی چشمت دلم را برده است طبق فتوای جنون بیمار باشد بهتر است* من برای چشم های تو غزل ها گفته ام طبع شعرم روز و شب در کار باشد بهتر است می رسم.. می رانیم.. این...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 فروردینماه سال 1392 17:21
عشق را دارید نوش جان آدم می کنید زخم های سخت ما را زود مرهم می کنید کارتان از ابتدای ما خدایی بوده است لطف ها دارید اینکه مادری هم می کنید
-
یکی نبود.. یکی بود...
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 17:05
... و حال و روز مرا آن شهود در هم ریخت قیام کرد دلم ... با قعود در هم ریخت که یاد نافله های نشسته ای افتاد که فکر روءیت رویی کبود در هم ریخت رسیده ام سر ِ آن کوچه ای که غوغا بود ... و آتشی که مرا مثل دود در هم ریخت رسیده ام دم ِ آن خانه ای که جبرائیل همینکه عرض ادب می نمود ... در هم ریخت تمام هر چه شنیدیم از نگاه ِ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 فروردینماه سال 1392 23:31
جرعه ای باده نیست سر بکشیم مرگ آماده نیست سر بکشیم ...
-
خسته ام از لفظ و معنی روضه خوان من کجاست؟!...
جمعه 16 فروردینماه سال 1392 15:14
... و اوقفنی علی مراکز اضطراری (دعای عرفه ی اباعبدالله علیه السلام) نخورده خون ِ دلم تا جگر به من بدهی دو جرعه روضه و چشمان تر به من بدهی رسیده ام سر ِ دار ِ نداری ام... شاید طناب ِ قرب ببافیّ و سر به من بدهی شکسته بالی من را کسی نمی فهمد من آمدم که کمی بال و پر به من بدهی رضاً رضاک... همین قطره های اشک بس است شکسته...
-
روح را بعد از هزاران سال در تن ریختند...
پنجشنبه 15 فروردینماه سال 1392 01:19
آشنایی با نگاهت بهترین تقدیر بود یک نفر من را به راه انداخت.. دیدم پیر بود! هر کجا آیینه ها باشند جای بودن است عالم معنا از آن اول همه تصویر بود داستان هایی برای رنج آدم بافتن گرچه تنها راه اما بدترین تدبیر بود گشنه ی تعلیم ِ آداب ِ مسلمانی به ما این قَدَر اسفار می دوشید از خود سیر بود هاتفی شخصن برای ما غزل آورده بود...
-
نذر شب هشم...
شنبه 10 فروردینماه سال 1392 15:51
خواستم شعر بگویم ..قلمی جور نشد هم دلی ، هم رهی و هم قدمی جور نشد خواستم مثل وجودم اثری خلق کنم همه بودند کنارم .. عدمی جور نشد یک نفر بر اثر لیلی ِ من بودن مُرد آمدم زنده کنم باز... دمی جور نشد نذر کردم شب هشتم که علامت بکشم هیکلی بستم و رفتم .. عَلَمی جور نشد* آمدم فاطمیه شعر بگویم .. نرسید از خودم دور که ماندم.....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 فروردینماه سال 1392 15:04
تا که گیسوت به هم خورد.. به هم خورد دلم ... و مگر خون دل از دست ِ تو کم خورد دلم ؟!
-
چند بیت به مناسبت سال نو و حال و هوایی که هست ...
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 12:18
آقا برس به لحظه ی تحویل سال ما حوِّل الی نگاه خودت... گرچه حال ما خیلی خراب تر شده اما هنوز هست یک جرعه از نگاه شما در خیال ما --- مرا این روزها بال و پری نیست که بعد از این امید دیگری نیست دگر نوروز و عیدی نیست اینجا کنار هفت سینم مادری(س) نیست --- در این خزان که هست بهاری نمانده است مادر(س) که رفت ... دار و نداری...
-
سی و سه سال ...
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 09:57
دم می زنی تمام دلت بال و پر شود خون می خوری که دار و ندارت جگر شود انگار قسمت تو و دیوانگی توست باید سی و سه سال * از این زخم سر شود شاید رسیدی و سر راه بهشت ِ قرب یک روضه هم شنیدی و این چشم تر شود وقتی پدر برای پسر گریه می کند دنیا بعید نیست اگر پر شرر شود من با همین زمین و زمان سینه می زنم روزی قضا نوشته که روزی قدر...
-
حیرانی...
پنجشنبه 24 اسفندماه سال 1391 01:08
آمدم... اما چرا؟.. درگیر این حیرانیم چند قرنی هست در دست خودم زندانیم داستان من حدیث نفس آدم بوده است علّم الاسمایی از دانایی ِ نادانیم خوشه ی گندم که چیدم بالهایم ریختند من ملک بودم از آن پس جلوه ای انسانیم گم شدم در چاه تنهایی خود بی هیچ کس منتظر ماندم بیاید یوسف کنعانیم در حساب حشر هم از باده ی صبح ازل مستم و در...
-
غزلی نا تمام..
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 19:52
آمدم دست بگیرم جگرم را ... بردند خواستم گریه کنم چشم ترم را بردند آمدم اوج بگیرم برسم پیش خودم چند عاقل همه ی بال و پرم را بردند
-
شیرینم و به تلخی کامی نیاز نیست...
دوشنبه 14 اسفندماه سال 1391 18:28
قصه ام تلخ تر شده با تو... عمرم ای عشق سر شده با تو دردهای مرا نمی فهمی که همه بیشتر شده با تو چشم هایم شدند چشمه ی اشک پیکرم خیس و تر شده با تو این قَدَر خون دل به من دادی همه جسمم جگر شده با تو زخمی تیغ و تیر ِ مژگانم دوری از تو سپر شده با تو ناله هایم نبرده ره به وصال زندگی بی ثمر شده با تو آسمانم خیال پرور باش قصه...
-
مانیفیست...
شنبه 30 دیماه سال 1391 23:56
من شعر را شبیه خودم خلق می کنم مثل ِ کسی که او نشدم خلق می کنم وقتی که چشم های تو باشد مقابلم حتی وجود را ز عدم ... خلق می کنم پیغمبر ِ قبیله ی شعر ِ معاصرم با بوسه ی تو معجزه هم خلق می کنم آیینی است کلّ ِ غزل ها و بیت هام چون بعد از اینکه سینه زدم .. خلق می کنم حتی اگر به عشق زمینی نظر کنم راه تو را قدم به قدم خلق می...
-
برای رسول عشق...
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 12:24
صل الله علیک یا رحمه للعالمین یا رسول الله(ص)♥ تو در آن آینه حیران شدنم را دیدی در ره عشق پریشان شدنم را دیدی ربّ من بودی و انسان شدنم را دیدی بعد.. یک روز مسلمان شدنم را دیدی پس چرا می کشی اینقدر مرا بیش از این؟ تو که دیدی همه ی واقعه را پیش از این ... تا که ظرف ِ دل ما غرق تحیّت باشد شاه باید همه جا فکر رعیّت باشد...
-
با من ای دل ...
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 15:12
با من ای دل .. دل ِ من بی سر و سامان تر باش بندگی سخت شده... پس تو پریشان تر باش هستی ات را به همین سادگی از دست نده یک کمی هم طی ِ این حادثه حیران تر باش اشک با روضه همیشه پر و بال ِ غزل اند روضه آهنگ ِ غربیست.. تو گریان تر باش یا خودت میکده را با می ِ نابت تر کن یا که از جذبه ی میخواری مستان.. تر باش این همه شعر ولی...
-
مفرد
دوشنبه 4 دیماه سال 1391 01:34
حرفی نه اینکه نیست. زبانم مردد است حالــم همان هـــوای غریبی ممتد است این قدر دوری ام ز خودت را به رخ مَکش عاشق همیشه یکّه و تنها و مفرد است
-
... تمام شد.
دوشنبه 4 دیماه سال 1391 01:29
تا جلوه کرد چشم تو. عالم شروع شد سیر و سلوک حـضرت آدم شروع شد انسان هبوط کرد و به قعر خودش رسید چون ابتلای عشق تو مبهم شروع شد سنگینی نگات هنوزم به دوش ماست شرمندگی و غربت ما هم شروع شد با زخم های جسم تو درمان شدیم ما درمان به اشک دیده که با غم شروع شد والشمر جالسن*... به روی سینه اش نشست مادر(س) رسید و حضرت...