-
افسانه ی مجنون به لیلا نرسیده...
دوشنبه 21 مردادماه سال 1392 13:25
پیراهنِ حُسنم اگر از پشت دریده از روبرویم نقص به آوازه رسیده من نیستم آن یوسف مصری که بریزم در گوشه ی زندانِ خودم اشک زِ دیده فرزندِ هبوطم که به سیبی همه را داد حالا شده ام یک بشرِ رنج کشیده سیبی که نه سرخیست نشانش.. نه بهشتی سیبی همه اش کال... خیالی نرسیده هرچند که من بار امانت نکشیدم پشتم شده از کسوت این بار خمیده...
-
سهرابیم ما...
دوشنبه 21 مردادماه سال 1392 09:24
نوشداروی پس از مرگیم.. نایابیم ما یا نه.. بهتر... ما خود ِ رنجیم.. سهرابیم ما تا سحر بیداری از خواب ِ حریفان می کشیم بعد از آن تا صبح ِ دولت نشئه و خوابیم ما اختیار خویش را دادیم دست ِ هرکسی فارغ از تقدیر و ترتیبات و آدابیم ما دست های ظلم آلوده به خون مردم است در حوالی ِ غریبی کشک می سابیم ما تا ز زخمی عکس می گیرند می...
-
وا داده ام...
یکشنبه 20 مردادماه سال 1392 17:40
یک گوشه ای بی هیچ کس افتاده ام این روزها ای مرگ پیش ِ ما بیا... آماده ام این روزها تابوت خود را ساختم... تا آخر ِ خود تاختم در زندگی هم باختم... وا داده ام این روزها شاید رگم را هم زدم ... شاید نه... حتمن می زنم از هر چه غیر از تیغ ها... آزاده ام این روزها من مثل آن تاکم که چیدند و درون خمره ها انداختند اَم... من...
-
بعضی وقت ها
شنبه 19 مردادماه سال 1392 23:18
نارفیقا یاد ِ ما هم باش ... بعضی وقت ها چشم هایت را ببند و جاش بعضی وقت ها... لحظه ای ما را به خاطر خواهیت مهمان بکن تا بفهمی سختی ِ "ای کاش بعضی وقت ها..."
-
از عشق گریزی نیست...
دوشنبه 14 مردادماه سال 1392 04:23
از عشق گریزی نیست...از صورت زیبا هم از انس به بانویی در قصه و رویا هم اینکه من و او تنها زیر ِ غزل ِ باران در حال ِ قدم رنجه بر خاطره ها با هم ... باشیم و فقط چیزی از جنس ِغزل باشد بین من و او ... بعداً ... دو تا دل ِ رسوا هم باید برود از بین... هر چیز میان ما یک حرف اگر باشد یا نقطه و کاما هم ای بانوی رویایی که...
-
لازم است...!
سهشنبه 25 تیرماه سال 1392 14:53
گاهی برای پر نزدن.. بال لازم است! گاهی رسیده هست ولی کال... لازم است عقلانیت به سبک مدرنیته خوب نیست وقتی سوار مترو شدی... فال لازم است ما پی به فقر ِ ذاتی ِ خود هم نبرده ایم گُه خورده هر که گفته فقط مال لازم است! هر سال نام جانوری را گرفته است نام ِ "خر ِ دو پا" بر ِ یک سال لازم است وقتی که نیست خانم زیبا و...
-
ادامه بده!
دوشنبه 17 تیرماه سال 1392 13:42
به همین بی قرار کردن ِ ما.. به همین ها.. فقط ادامه بده اثراتیست مرد افکن در حرکات ِ لبت ... ادامه بده ناز کردی .. غزل غزل دیدیم.. شاعران می خرند ناز ِ تو را به امید تحولی در شعر... به همین شیوه ات ادامه بده *** بگو از سیب.. از انار .. از عشق.. منتها فکر ِ حال ِ ما هم باش ما هوس کرده ایم اینها را... نوبرانست... پس شما...
-
چند وقتیست خودم دست به کارم... برسم
چهارشنبه 29 خردادماه سال 1392 18:47
آمدم یاد بگیرم به بهارم برسم دست از دل نکشیدم به قرارم برسم از خودم دور شدم.. فرصت نزدیکی نیست اتفاقیست مگر تا به کنارم برسم هر چه هستیم.. همینیم.. همین.. بی کم و کاست او عمل کرده که من هم به شعارم برسم هیچ کس نیست به پایان برساند ما را چند وقتیست خودم دست به کارم.. برسم عهد را صبح نوشتند ولی در دل ِ شب یک نفر معجزه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 خردادماه سال 1392 19:38
خیلی سریع دست ِ دلت را به من بده حق ِ وصال ِ آب و گلت را به من بده در راه محضری که تو را عقد ِ دل کنم بانو خودت بیا سجلت را به من بده
-
"هنگام تنگدستی" خونی بریز پایش
چهارشنبه 22 خردادماه سال 1392 19:31
"دل می رود ز دستم" بعد از نگاه هایش "در زلف چون کمندش" می پیچم و بهایش... "آسایش دو گیتی" یا خون ِ خویش خوردن "در کوی نیک نامی" سر می دهم برایش " سرکش مشو که چون شمع" پروانه می نمایم شاید " که بازبینیم دیدار آشنا"یش وقتی " به جای یاران فرصت" به غیر...
-
هزاران سال میگردیم دور خود که برگردیم
سهشنبه 21 خردادماه سال 1392 20:54
برای آسمان دیگر پناهی مانده آیا؟... نه در این تقدیر مطلق. اشتباهی مانده آیا؟... نه هزاران سال میگردیم دور خود که برگردیم از آشفتن برای دل ... گواهی مانده آیا؟... نه برای من.. برای تو... برای آدم ِ نوعی به غیر از تیغ و تیر و مرگ راهی مانده آیا؟... نه نه آغوشی.. نه همراهی.. نه حتّی یاور و یاری چه می گردیم دور ِ خود؟.....
-
تو... شاعرت به درد ِ شعورت نمی خورد...
سهشنبه 21 خردادماه سال 1392 20:26
آنکس که می نوشت نمی خواست این شوی درگیر ِ های و هوی خودت در زمین شوی آنکس که می نوشت غزل را برای تو باور نکرده بود که شاید همین شوی تو... شاعرت به درد ِ شعورت نمی خورد دیگر نیاز نیست شما درد ِ دین شوی این ها همه گناه ِ به پایش نوشته است حالا خودت ترانه بگو .. راستین شوی این جا کسی به فکر کسی نیست واقعن باید که از درون...
-
قصّه ی عهدی که نشکستیم با پیمانه هست
سهشنبه 21 خردادماه سال 1392 20:03
تا که چوب ِ دار هست و تا سر ِ دیوانه هست قصّه ی عهدی که نشکستیم با پیمانه هست باز هم باید خدا را شکر کرد این روزها گرچه قُربی نیست.. اما گوشه ی میخانه هست ما به آبادی ِ دل پیش ِ شما دل بسته ایم تیشه را بردار دیگر.. دل خودش ویرانه هست صورت ِ شمعیم و می ریزیم پای ِ خویشتن در شب ِ قدر ِ نگاهت بیش و کم پروانه هست بوی عطرت...
-
هرکس به ما رسیده فقط طعنه ای زده...
سهشنبه 21 خردادماه سال 1392 19:18
تقدیر ِ ما حساب و کتابی نداشته دائم حضور بوده.. غیابی نداشته پس هر چه هست و هرچه نبودست دیده ایم این چشم ها که فرصت ِ خوابی نداشته ما بچه های رنج و خرابات و غربتیم با این حساب، قصّه.. عذابی نداشته هرکس به ما رسیده فقط طعنه ای زده کاری به کار ِ حال ِ خرابی نداشته تنها صد و سی و سه غزل مانده تا بهشت... پس هر چه گفته ایم...
-
وعده ی دیدار
یکشنبه 19 خردادماه سال 1392 21:03
درباره ی من : من غزلم. خسته و بیمار یک شاعر ِ دیوانه ی مظلوم ِ گنهکار در شهر اگر گشتم و آشفته نگشتم حالا دم ِ آخر. در ِ میخانه.. سر ِ دار تقدیر ِ من این است که ناگفته بمیرم همچون غزلی خام و نپخته.. ته ِ افکار عاشق شدنم قصه ی هر روزه ی دل بود ای عشق بیا دست از این فاجعه بردار انگار کسی هست درونم که نخورده آغشته ای از...
-
... چه نگفتی!
شنبه 18 خردادماه سال 1392 19:51
هم این چنین که شنیدم.. هم آن چنان که نگفتی هنوز منتظر اصل ِ داستان که نگفتی نگفته رفتی و ماندی.. نمانده گفتی و رفتی چقدر حرف و حدیث این میانمان که نگفتی بگو مگر به اشاره.. به ابرویی.. به نگاهی بگو هر آنچه تو خواهی... به هر زبان که نگفتی فقط بگو.. که خرابم.. بگو.. که نقش ِ بر آبم شبیه آن شب و آن لحظه ها!.. همان که...
-
زخمهای سخت چه قدر سادست!!...
دوشنبه 13 خردادماه سال 1392 14:21
چه ساده.. سخت می زنی به تن هوای تیغ را بزن که عادتم شده اشارتی عمیق را من از تو هیچ واژه ای نخواستم ولی شما رسانده ای به ذکر صبح و شام ِ من دریغ را رفیق مَن رفیق لَه .. اگر تو مقصدی و ره پس اینچنین مکن رها به حال خود رفیق را مرا که صید کرده ای مده به دست هرکسی دوباره چلّه ای بکش نشانه ی دقیق را برای رسم عاشقی... هدیه...
-
بی تابی
دوشنبه 13 خردادماه سال 1392 13:17
دیوانه شدم بس که دلم تاب نیاورد از بس که برایم غزلی ناب نیاورد روح القدسم حال مرا درک نکرده در شان خرابی ِ قلم باب نیاورد دل خسته ام از قصه ی بیداری و تشویش امنیّت آغوش ِ توام خواب نیاورد در من نه نشاطی است نه امید حیاتی تیغی کسی از جانب ارباب نیاورد من مانده ام و عهد و ... وفایی که نکردم سقای حرم رفت ولی آب نیاورد...
-
چرا...؟!!
شنبه 11 خردادماه سال 1392 14:52
چو در برابر آیینه روی ماه نشیند به سالکان لب و بوسه جمله آه نشیند که رونمایی ِ از چشم تو مقابله دارد نباید "این همه" در طرح ِ "یک نگاه" نشیند سوال می کنم و با "چرا چرا" به جوابی.. .. نمی رسم.. مگرم دل به دلبخواه نشیند به منع ِ چادرت از موی و بوی و بوسه بریدم غبار ِ معصیتم روی شیشه گاه...
-
دیگر چه راهی داشته؟
چهارشنبه 8 خردادماه سال 1392 20:07
تیغ را زد بر رگش... دیگر چه راهی داشته؟ نه... گمانم روی دوش خود گناهی داشته این که می بینید حالا گوشه ای افتاده است روزگاری هم برای خود سپاهی داشته عشق آدم را کجاها می کشاند... گوش کن یک زمانی مجلس پر سوز و آهی داشته آخرش یک تکّه ابر ِ سرخ روی خود کشید آسمان آبیست ... تقدیر ِ سیاهی داشته صبح شد.. خورشید آمد ... شب شد...
-
اولِ اردی بهشت...
چهارشنبه 8 خردادماه سال 1392 19:50
گفته بود عاشق اگر مجنون نباشد خوب نیست گفته بود آدم اگر دلخون نباشد خوب نیست در شبی با من سکوتش را شکست و گریه کرد اشک چون از روضه ای مرهون نباشد خوب نیست شعر را روزی ِ ما کردند تنها تر شویم ... پس اگر در چنته اش مضمون نباشد خوب نیست شهر آلودست حتی اول اردی بهشت ابرها باشد ولی بارون نباشد خوب نیست بهترین حرفی که در...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 خردادماه سال 1392 13:10
من شاعر درباری دربند تو هستم لبخند بزن کشته ی لبخند تو هستم
-
من و حافظ
یکشنبه 5 خردادماه سال 1392 12:50
قطع و وصلی است میان ِ لب ِ ناب ِ من و تو گو که پی برده به الفاظ ِ خراب ِ من و تو "محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد" حال افتاده به دنبال ِ عتاب ِ من و تو "ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست" آن که یک عمر کند صرف ِ جواب ِ من و تو "هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد" منتها ریخته آن را به حساب...
-
شراب ِ کهنه بوی تازه دارد
جمعه 3 خردادماه سال 1392 16:20
السلام علیک یا امیرالمونین(علیه السلام) شراب ِ کهنه بوی تازه دارد که در ویرانه ی دل، سازه دارد فقط یک بار در خلقت خطا کن خطای تیغ ِ تیزت بازه دارد سرم را گوش تا گوش ار ببرّی مرا حلقوم ِ تر آوازه دارد بکش تیغ و سر ِ من را جدا کن که شوق وصل هم اندازه دارد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1392 13:23
در رفت و برگشتیم..نه.. جانی نمی ماند با این هوای صاف.. طوفانی نمی ماند دیگر اگر امثال تو پا پس کشند از رنج در این کویر ِ لوط .. انسانی نمی ماند ما کفرمان را در سلوک ِ عاشقی دیدیم آری.. پس از تکفیر ایمانی نمی ماند با کاف و ها و یا و عین و صاد ِ این اوراق حتی به روی نیزه قرآنی نمی ماند حکمِ فقیه و طرز ِ آداب ِ مسلمانی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1392 12:46
شعرم نمی آید که دستم را بگیرد از من تمام ِ آنچه هستم را بگیرد پایی که جا ماندست در راهی نرفته باید که این حال نشستم را بگیرد من صبح ها قبل از طلوع ِ آفتابم پا می شوم عهدی که بستم را بگیرد هر صبح رویایی مرا بیدار می کرد تا با لبش مشروب ِ مستم را بگیرد پیوند من با اشک ریشه در ازل داشت تیغی مگر از من گسستم را بگیرد
-
هزار مرتبه مردیم و باز دم نزدیم
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1392 12:12
چون که از جلوه ی چشمت گله ای باقی نیست گله ای هست اگر حوصله ای باقی نیست تو خودت کل ِ وجودی و همه معدومند با وجود تو دگر سلسله ای باقی نیست صحبت از دوری و نزدیکی بین ِ من و توست پیر ِ ما گفت: جوان؛ فاصله ای باقی نیست چه ببینم چه نبینم ... غزلم را دارم شعر می گیرم و دیگر صله ای باقی نیست جشن ِ قرب است که از زلف تو بر...
-
درخت ِ سیب
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1392 11:36
مرا خون جگرهایی که می ریخت به قربش بال و پرهایی که می ریخت چو می پیچیم در زلف سیاهش چه می بینیم... سرهایی که می ریخت دل از گودال تا معراج می رفت کنارش هم سپرهایی که می ریخت و می جوشید هم از زخمه ها خون و اشک ِ چشم ِ ترهایی که می ریخت اگر تقدیر ِ محتومم حسین(ع) است نمی فهمم اگرهایی که می ریخت پراکندست در این دشت حالا...
-
عهد
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1392 01:22
به جز گریه که کاری از دو چشمم بر نمی آید که حال ِ رفته از دست ِ دلم دیگر نمی آید که ارباب مقاتل روضه ای از ما نمی خوانند اگر تیری است در چلّه .. بر این پیکر نمی آید هزاران سال قبل از خلقت آدم شکستم من چه خواهد شد عروجی را که بال و پر نمی آید؟! حضور خضر هم در این طریقت بی سرانجامست به موسایی که از طورش تب ِ کوثر نمی...
-
حرف ها
چهارشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1392 18:30
برای خودم نیست این حرف ها که عاشق شدم با همین حرف ها کسی نیست پس چاره باید چه کرد؟ اگر مانده روی زمین حرف ها خودم ماندم و استخوان در گلو و می سوزم از آتشین حرف ها که آخر به تقدیر راضی شدم به تقدیری از کمترین حرف ها