چشمۀ چشمهایش

اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ شاعِرٍ شَعَرَ حَقَّ چَشْمْ هایَشْ

چشمۀ چشمهایش

اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ شاعِرٍ شَعَرَ حَقَّ چَشْمْ هایَشْ

ابلیس مسلمان شد، تا باد چنین بادا



شوق تو جان خسته را

هر شب به هر سو می‌کشد

هرکس که مست باده شد

دست از هیاهو می‌کشد


خود حال و روزم را ببین

مولا امیرالمومنین ع

تا یاد تیغت می‌کنم

خون در رگم هو می‌کشد


بنشینم و اشک سر بگیرم

بنشستۀ آستانِ حیرت

گمگشتۀ بی‌نشان حیرت


آن‌کس که شده است تیرِ واهی

در چلّه‌ای از کمان حیرت


از لطفِ قبول بی‌نصیب و...

سودش همه در زیان حیرت


زآهنگ عراقی و حجازی

در مُعجَمِ تازیان حیرت


آوای تو از شجر شنیده

وز بحر و از آسمان حیرت


جز نام تو نام می‌نداند

ذاکر به تو با زبان حیرت


گاهی به نگاهی عاشقانه

لیک از نظرش روانه حیرت


گاهی به قوافی و معانی

پیچیده به تاسیان حیرت


هر لحظه که آه می‌تراود

آنی است ولی از آن حیرت


عمری که ز دست رفته او را

بشمار به سالیان حیرت


اینگونه که وصف خویش داریم

واداده ز کف عنان حیرت


از حلقۀ دوستان بریده

در کنج خُمولِ خوان حیرت


بنشینم و اشک سر بگیرم

تا گوشۀ روضه‌ای بمیرم


از دُورِ هزاره‌ای حزینی

با حالِ نزار و مستکینی


بر گُرده‌اش از غبار باری

بر خاتمش از غمت نگینی


در سینه‌اش آتشی اهورا

در خاطرش آهِ فال‌بینی


در هر قدمش اثر زِ راهی

هر شبهه رمیده تا یقینی


از خرقه‌اش آفتاب سرخی

تابیده بر آب آتشینی


از عرصۀ روم تا خراسان

ترجیع دو بندِ هند و چینی


هر کَرّه مکرر از سلوکش

هر آینه جلوۀ ثمینی


از آب بقای دهر مدهوش

گو خضرِ نشانه بر جبینی


بر گونۀ صبح‌گونش از اشک

آوایۀ صوتِ نازنینی


می‌گفت که دوره‌گردِ عشقم

هر دوره به طول اربعینی


می‌گفت تو را تو را همی گفت 

غم ریخت به پیکر غمینی


پس بر سرِ کشتزارِ اظهار

من نیز به‌سانِ خوشه‌چینی


بنشینم و اشک سر بگیرم

تا گوشۀ روضه‌ای بمیرم


ای آه که می‌روی سبکبار

سوی قدمش، پیاله بردار


آنجا به حضور کی توانی

جز آنکه سیاه‌مست و هُشیار


هرچند که از حرارتم بود

در سینه تو را ثمینه‌رخسار


چون می‌گذری ز شهر کثرت

گرمی بِستان ز کوی و بازار


بگذار که آبرو نریزد

از این دل بی‌قرار و بیمار


پیغام مرا بگو به خاکش

خاکش شده‌ام ولی گُهربار


شاهد طلبید گو که هر اشک

از چشمۀ توست جاری ای یار


در سیروسلوک ما غمش هست

آهنگ مقرّبین و ابرار


در شیوۀ مستِ لاابالی

ولله که لا ابالی از دار


ای آه بیا دوباره برگرد

هرچند ندارمت جز آزار


برگرد به سینه‌ای که تنگ است

سخت است اگرچه ترک دیدار


تا آنکه بیایی از تشرّف

مُشرف به خیالِ خالِ دلدار


بنشینم و اشک سر بگیرم

تا گوشۀ روضه‌ای بمیرم


در کوی تو عاشقان سیه‌مست

از کتم عدم رمیده تا هست


هر کو که به منزلی رسیده

اِخبار ز غیبت تو داده‌ست


در آنِ کجای این جهانی

کس را نشده‌ست با خبر شست


وجه تو ز هر جهت سرآمد

سر بود که می‌تپید بر دست


یک جلوه فقط ظهور کردی

از پیش و پسش نموده‌ای بسط


از مهلت لم یزل چه مانده 

هجری که به لا یزال پیوست


آیینه تو را ندیده هرگز

الّا که به ضرب خویش بشکست


عاشق نشده کسی در این راه

الّا که کشیده از خودش دست


زنجیرِ هزارحلقه بودیم

ما را غم دوری تو بگسست


نزدیک همی نمی‌توان شد

چون شش جهت از نشانی‌ات رَست


این مکر خیال یا عقال است

کز حکمت و شعر از تو گفته‌ست


من بی تو اذا فرغت فانصب

با آنکه به دیدۀ تو بنشست


بنشینم و اشک سر بگیرم

تا گوشۀ روضه‌ای بمیرم


هستیم ولی شبانه‌گاهان

مستیم ولی پیاله خواهان


دستیم و دراز سوی دامن

آن مأمن و سرسرای ماهان


آنجا که رعیتی به سجده

سر بر زده در فناء شاهان


ناز است و نیاز ما کم از او

بر روح، غمش کشیده سوهان


پیداست اگر به چشم خونین

آن داغِ به دل نشسته پنهان


از این همه رنگ هرزه‌آلود

ماییم و نصیب روسیاهان


تسبیح تو را فقط شنیده‌ست

گوش ازدمِ صبح از گیاهان


هر وادی این زمین نشانی است

از تاول پای رفته‌راهان


بر ناقۀ سرکشی سوارم

بر گُرده‌ام آوَخی چو کوهان


منظومۀ درد قلب عاشق

در تاب و تپش ز نبض کیهان


این رسم غم است شکوه‌ای نیست

از پیکرۀ وجود کاهان


گفتم به خودم پس از چهل سال

زین بعد به بویی از دمش، هان!


بنشینم و اشک سر بگیرم

تا گوشۀ روضه‌ای بمیرم


ای نام تو بر زبان چنان قند

ای بر لب عارفانه سوگند


دیباچۀ سجده بر نگاهت

در پای بُتانِ آبرومند


احوال طبیعت از تو شاعر

در دیدۀ عاشق خردمند


هر غنچه که می‌رسد به صبحی

گویی که تو آمدی به لبخند


نازی که به ارتکاز برگ است

با نبض حیات خورده پیوند


تاکی و عصارۀ حضورت

مستی مرا ز ریشه‌ برکند


ای در همه کوه و دشت و دریا

آنی است ز‌ جلوه‌ی تو آوند


آواز نسیم جمله هوهوست

در هر جهتی نمی‌شود بند


تو آن غم روز اولینی

کو‌ کرده مرا به گریه خرسند


بگذشته به قرن‌های هجری

هجرت ز هزار سینه هرچند


صعب است غمت چنانکه مژگان

جارو کند از زمین دماوند


فرصت بده تا به عمر کوتاه

بُبریده ز خانمان و فرزند


بنشینم و اشک سر بگیرم

تا گوشۀ روضه‌ای بمیرم


لیلاست طلب به جان مجنون

جانی ز جهان رمیده بیرون


از مهد نوشته تا لحد عهد

بر لوح دلش به دیدۀ خون


خونی که فرات را چشیده 

جاری شده بر زمین چو جیحون


گویا که زمینِ خسته‌راهان

از خاک بلاست شیوه‌اش چون


هر کس قدمی بر آن گذارد

آیینه شود ولیک محزون


دریافته ذات خویشتن را

در پردۀ کائنات مکنون


هر سطر غمش در آن حوالی

بر لوح، قلم نوشته‌ای نون


عاشق چه بلا کشیده از هجر

از حسرت و شوق وصل افزون


بر کوه و کمر به جستن آثار

از شهر و دیار تا به هامون


ردّی است ز جای پای زخمش

روییده چو سبزه‌زار گلگون


من نیز به رسم نانوشته

در طیّ طریق همچو مجنون


محتاج به احتجاج تیغت

بر شاهرگ حیاتم اکنون


بنشینم و اشک سر بگیرم

تا گوشۀ روضه‌ای بمیرم


بر دیدۀ صبح آب رویی

خورشید کند به آن وضویی


سرخی شفق که می‌نماید

مهتاب زند سر از سبویی


با مرکب شب که راهوار است

رفتیم به پاس جستجویی


دوریم چنان که آدم از خویش

نزدیک به قدر تار مویی


بی‌صحبت از این میانه اصحاب

با کس نکنند گفت‌وگویی


دل بی تو مگر قراری‌اش هست

در پیچ و خم هزارتویی


صد وقت شکار رفته از دست

آهوی تو را به آه و هویی


یارا تو به قصد مرگ ما را

بگذار به تیغ خود گلویی


بی‌چاره مگر چه چاره دارد

جز چارَک اشک و چاره‌جویی


بیرون‌زده از دیارِ خود را

راهی بنما به سمت‌وسویی


با شیوۀ نحویان کنم صرف

در جملۀ باده شست‌وشویی


چل سال که رفته‌ام ازین پس

دیگر به روال خسته‌خویی


بنشینم و اشک سر بگیرم

تا گوشۀ روضه‌ای بمیرم


افتادۀ کنج هشت و چارم

آزاده ز اوج اعتبارم


نه سعی عبادتی، نه علمی

بر درب محافلت غبارم


دل‌سوخته‌ام همان‌که دانی

تنها اثرم همین شرارم


هر دُور که سهم دور‌ی‌ام شد

دل‌باخته‌ای در این قمارم


طالع نشدم به سعد و نحسی

پروردۀ زخم روزگارم


از خرقه دریده‌ام خودم را

یک تن به میانۀ هزارم


شمشیر برهنه بود و شحنه

لا یمکن از عافیت فرارم


هر صاحب درد را دلی هست

من نیز دلی شکسته دارم


پیچیده به مبهمات هر شب

ایهامِ سکونِ بی‌قرارم


همت کنم عاقبت به زحمت

از خود بزدایم اختیارم


شاید که ز روی جبر رحمت

باری که شدم زمین گذارم


آنک منم و غمی کهن‌سال

تا مثل مثال در کنارم


بنشینم و اشک سر بگیرم

تا گوشۀ روضه‌ای بمیرم


هر اشک غمی که کرده‌ام نوش

بر آتش سینه کرده‌ام جوش


هر صبح ز بوی باده در خواب 

هر شام از آن پیاله مدهوش


صامت ز تو هرچه می‌توان گفت

گویا به تو عارفان خاموش


ارباب غزل به طرف معنی

انواع صور نموده منقوش


موم است به دست خالقت دل

بگرفته سلام را در آغوش


رفتند همه ز خاطر اما

یاد تو نمی‌شود فراموش


زخم است قدم قدم در این راه

راهی است به خرده‌شیشه مفروش


عشق است و هزارگونه غربت

قرب است و لباس هجر تن‌پوش


ای دل چو نیاوری به چنگش

در حد توان خویشتن کوش


او خود به شکار شهره باشد

صحرای رمیده است و آهوش


باید چو سگی تکیده آیی

عوعو زده بر درش به چاووش


این بود که فارغ از رفیقان

گفتم که از این سپس چنان دوش


بنشینم و اشک سر بگیرم

تا گوشۀ روضه‌ای بمیرم


«خود را به قبولِ رایگانت

بستم به طویلهٔ سگانت»


بر هرکه زنی نهیبِ غیرت

کلّا که به کلبِ آسِتانت


یا محسنُ قَد اتاکَ مُسیء

آشفتۀ در زباله‌دانت


چون خاطرِ زنگیان سیاهی‌ست

هرگز نگرفته‌ام نشانت


احصاء شده در تو کلُ الاَشیاء

کی هست سراغی از مکانت


از تاکِ لب تو باده تا کی

منع است ز دل‌سپردگانت


این شِکوه که از دلم برآمد

تیری است فتاده از کمانت


اسبابِ تحیّرم فراهم

در شامِ سیاهِ گیسوانت


من کیستم آنکه نیست هرگز

کِز کرده به کنجی از جهانت


روزی‌خورِ خوانِ بی‌دریغت

آمیغِ وجودش آب و نانت


ما را ندهد کسی به خود راه

لیکن تو نشانده‌ای به خوانت


در سیرِ مآثراتِ چشمت

چشمم شده کور و بعد از آنت


بنشینم و اشک سر بگیرم

تا گوشۀ روضه‌ای بمیرم 


می‌آیم و می‌روم به کرّات

یا رادَّ ما - به گریه - قَدْ فات


جانم به عطش چشیده آبی

از جرعۀ کافیَ المهمّات


اینیم و سوال بیش و کم نیست

در وسع بضاعتی که مزجات


در جمعیت تو ناله کردیم

لا تَشْتَبِهُ عَلَیْهِ الاْصْوات


تقصیر من این قصور ذاتی

تعمیر تو استحاله در ذات


پس نیست به حضرت کریمت

چیزی که بخوانی از محالات


آیینه و روی یار کلّا

وصل و دل بی‌قرار هیهات


از تیرۀ ظلمتیم و جهلیم

بر عجز همین دوآیه آیات


در خودسری جنون همین بس

هر جا که رسیده بی‌مبالات


با اسم تو روح دم گرفته

خونی به تنی شبیه اموات 


ای زلفِ ز روی نیزه جاری

ای روشنِ اشک‌های مشکات


بگذار که تا ابد برایت

با حالِ خراب در خرابات


بنشینم و اشک سر بگیرم

تا گوشۀ روضه‌ای بمیرم

تنم به نازِ طبیبان نیازمند و دلم...

با تو همه جا خاطره‌ات همسفرم بود

هر اشک که می‌ریخت ز چشمم، جگرم بود


از گیسوی خود بافته‌ای دار برایم

افتاده به پایت تن و بر دست سرم بود


خاکستری از درد که بر باد سپردی

پیش از من و آتش زدنت بال و پرم بود


هرچیز که دارایی دل بود گرفتی

جز گریه که در جنگ من و تو سپرم بود


یک بار فقط زل زده بودم به نگاهت

چشمان تو اما همه جا در نظرم بود


افسوس که آیینه‌گریز است و رمیده

آنی که همه دلخوشیِ مختصرم بود


یک حسرتِ آغشته به آهم که در این راه

با مرکبی از رنج، امیدِ سفرم بود


من مانده‌ام و صبح و شب و خُرده سلامی

این رزق چه می‌شد که در آغوش حرم بود

پیراهن سیاه مرا بر تنم کنید


این اشک‌های لحظه به لحظه روانه چیست 
این حال بی‌قرار و غم بی‌نشانه چیست

چشمت مرا به ورطه‌ی آشوب برده است
حیرت برای ساکن آیینه‌خانه چیست

کی تیغ می‌کشی و کجا وعده می‌کنی
من که به اضطرار رسیدم، بهانه چیست

وقتی که چاره‌ی غزلی در تغافل است 
(آنَسْتُ نَارو از کلماتش زبانه چیست

از ذکر یونسیه لبم خشک شد ولی
در بحر ظلمت آینۀ بی‌کرانه چیست)

پیراهن سیاه مرا در نیاورید
این رنگ‌های منفعل و ناشیانه چیست

ز پیراهن برون‌آ بی‌شکوهی نیست عریانی


به جز گیسوی تو ما را کسی گردن نمی‌گیرد

وَ حتی مرگ هم این عشق را از من نمی‌گیرد

 

تو شاهد باش هرجا گریه‌ای آمد خودت بودی

که دستم از کسی غیر از غمت دامن نمی‌گیرد

 

به قصد هجر مهجورم، در آب آیینهٔ طورم

چنان آشوب عاشورم، ترانی لَن نمی‌گیرد

 

دلم را چون عقیقی سرخ از داغت تراشیدی

که عریانی سراغ از رنگ پیراهن نمی‌گیرد

 

کدامین احسن الحالی است کنج روضه‌های تو

بر آن حالیم، جایی دل اگر مأمن نمی‌گیرد

 

کسی از عشق - حتی قدر وسع خود - نمی‌داند

زبانم بند می‌آید، لبم گفتن نمی‌گیرد

 

تمام سال‌ها، از کهنه تا نو، در پِی آنم...

چرا تیغِ تمنّایی مرا از من نمی‌گیرد