-
سالِ نو مبارک...
یکشنبه 4 اسفندماه سال 1392 10:39
آینده تصویری است از حالِ گذشته تکرارِ بی مفهومِ افعالِ گذشته هر روز فالی می زنم رونق بگیرم صد رحمت اما باز به فالِ گذشته وقتی که فصلِ نوبرِ انگور باشد روزیِ ما هم غوره ی کالِ گذشته حوّل الی... حالِ جدیدی... حالِ خوبی ما را رها کردند در حالِ گذشته دارد زمین دورِ خودش می گردد و ما هی دورِ خود بر طبقِ منوالِ گذشته ای...
-
وقتی که رفتی فرصتِ برگشتنی نیست
شنبه 3 اسفندماه سال 1392 17:00
تاریکیِ محض است... روزِ روشنی نیست مسدودِ راهِ آسمانم... روزنی نیست در آرزوی رفتنم... غافل از این که... وقتی که رفتی فرصتِ برگشتنی نیست دارم تناسب می زنم ایمانِ خود را دیگر برایم هیچ حرفِ متقنی نیست ما را حجابِ ما و من ها سخت کرده در مجمع دیوانگان ما و منی نیست سر را به روی دست می گیرم اگرچه بعد از غروبِ هشتم اَم دیگر...
-
با پای خود مرا به سرِ دار می کشی...
شنبه 26 بهمنماه سال 1392 12:28
تاکی که سر به شانه ی دیوار می کِشد مستیِ استفاده ی آن کار می کشد بر شانه های من اثرِ هجرِ سال هاست عاشق همیشه نازِ تو را بار می کشد بعد از سی و سه سال مگر این که جذبه ای ثابت کند که عشق به انکار می کشد وصفِ شباهتِ تو و یوسف... خمار را تا پُر کند پیاله به بازار می کشد عزمِ جهادِ اکبرِ با خویش تن مرا دیوانه وَش به عرصه...
-
... و تنهایی
سهشنبه 15 بهمنماه سال 1392 14:28
من و خیالِ تو با آب و تاب و تنهایی خماری و غزلی خوب و خواب و تنهایی تفالی زدم و خواجه هم جوابم کرد گذاشت حالِ مرا در سراب و تنهایی {غزل نیمه تمام}
-
دَمِ تو می کُشد و شاید و اگر نکند
پنجشنبه 10 بهمنماه سال 1392 01:43
مرا نصیحتِ دیوانگان اثر نکند که یادِ چشمِ تو از خاطرم گذر نکند نشسته اَم که ببینم چه پیش می آید که راه فاصله را از تو بیشتر نکند برای سینه ی ما خونِ دل دوای دل است نباید این همه غم زخمه بر جگر نکند مباد خشک بماند لبم از این اشعار مباد شعر و غزل را لبِ تو تر نکند تو هر که را که خریدی به دستِ خود کُشتی دَمِ تو می کُشد و...
-
حقیقت را نمی بینند و می بافند افسانه
پنجشنبه 10 بهمنماه سال 1392 01:05
لبت را دام کردی بوسه ها نیز چون دانه چنان می ریزی از جامِ دهانی اَت به پیمانه مرا عقلی نمانده... بیشتر کن سهمِ فیضم را که باکی نیست از مردم... چو می گویند دیوانه طوافِ کعبه سالی چند از من بر نمی آید همان بهتر که گوشِ عزلتی گیرم به میخانه مدد از باد می گیرم که آن گیسوی شیدا را به دستِ این غزل های سحرگاهی کنم شانه کسی...
-
تو فقط رو به روی من باشی...
چهارشنبه 9 بهمنماه سال 1392 23:42
تو فقط رو به روی من باشی تا به چشمی سیاه زُل بزنم شب سیاه و سیاه تر بشود... به سپیدیِ ماه زُل بزنم یا کمی پیش من قدم بزنی... حالِ خوب مرا به هم بزنی پنبه ی هر چه داشتم بزنی... من فقط با نگاه زُل بزنم لحظه ای پیش من نفس بکشی... روی دستم قشنگ دس بکشی طرحی از بوسه ای ملس بکشی... من به طرحِ گناه زُل بزنم من دقیقن به چشم...
-
شبِ شعر
چهارشنبه 9 بهمنماه سال 1392 21:08
سلام... امشب قرار گذاشتم تا هر موقع بیدار باشم شعرهایی را که می نویسم بر_خطّ توی وبلاگ بذارم. همین! این غزل را توی راه نوشتم... در حینِ آمدن به همین جا که هستم. تظاهر می کنم هستم ولی در اصل نابودم میانِ کثرتِ بی راهه ها.. گم کرده مقصودم گریزان اَم زِ هر چیزی که از هستی نشان دارد خودم را در عَدَم گم کردم و در خویش...
-
آماده شو... من تیغ ها را تا میاورم...
دوشنبه 7 بهمنماه سال 1392 16:58
دارم خودم را با غزل بالا میاورم حالِ تمامِ زخم ها را جا میاورم یک عمر من می سوختم دور از نگاه ِ تو خاکسترم را پیشِ تو... حالا میاورم گرد و غبارِ روی دل را می تکانم و... پنهان ترینِ سینه را پیدا میاورم با آن دلِ طوفانی اَت طوفان به پا نکن با این دلِ دریایی اَم دریا میاورم نه! هیچ حرفی پیشِ چشم تو نمی زنم زل می زنم یک...
-
که جان کَندن به دستِ خویش از من بر نمی آید...
چهارشنبه 2 بهمنماه سال 1392 17:38
به جانی که به تن خو کرده... از تن در نمی آید که جان کَندن به دستِ خویش از من بر نمی آید مگر ضربِ خلیلِ چشمِ تو بر تن فرود آید وگرنه خود شکستن از منِ آذر نمی آید خدا می داند این حالی که ما داریم با مستی هزاران سالِ دیگر هم از این بهتر نمی آید قدم گاهِ نگاهت شیوه ی دام است... می دانم قفس هم باز باشد باز بال و پر نمی آید...
-
شیعه همیشه محضرِ مولا مودّب است.
شنبه 28 دیماه سال 1392 17:05
شیخ الائمه(ع) بود که رونق به مذهب است پیمانه ها ز گفته ی صادق، لبالب است نورِ ائمه(ع) سیرِ الی الباده می دهد والشّمسُ و الضّحاست.. اگر چه دلِ شب است زانو بزن به کرسیِ درسِ امامِ(ع) خود شیعه همیشه محضرِ مولا موّدب است آتش بیاورید که ما در تنورِ قُرب... ... سردیم و ابتلاءِ قلوب، آتش و تَب است بارِ گران به دوش کشیدیم......
-
گم می کنم خود را درونِ چشم های تو
شنبه 28 دیماه سال 1392 16:44
آیینه با آیینه وقتی روبرو باشد با بی زبانی هم... مجالِ گفتگو باشد مستی... هم اینکه می نشینم روبرویت هست دیگر چرا دیوانه محتاجِ سبو باشد گم می کنم خود را درونِ چشم های تو تا عمر دارم... حالِ خوبِ جستجو باشد باید نگه دارم زبانم را از این اسرار باید که عاشق فکرِ حفظِ آبرو باشد من... تو... تمامِ مرزبندی های بی مفهوم کی می...
-
پـیــراهـنِ پاره ای گرفتیم...
چهارشنبه 25 دیماه سال 1392 17:11
مستان که کناره ای گرفتند معشوقِ هزاره ای گرفتند از طرزِ نگاه های ساقی آشوبِ دوباره ای گرفتند با غیرِ کسان نمی نشینند از میکده چاره ای گرفتند از حال و مقام ها گذشته پـیــراهـنِ پاره ای گرفتند رازی ز ندای نی شنیدند خورشید و ستاره ای گرفتند از چرخش چارفصل اما افسوس، بهاره ای گرفتند پ.ن: این شعر برای سال هشتاد و دو است......
-
به سعی نیمه شبی...
دوشنبه 23 دیماه سال 1392 07:35
به سعی ِ نیمه شبی یا به کوشش ِ سحری چه قدر باید از این مرد ِ خسته دل ببری مرا زمین زده چشمان ِ آسمانی ِ تو برای اوج ِ دوباره کجاست بال و پری؟ " به اوج ماه رسد موج ِ خون چو تیغ کشد " {حافظ} نگاه ِ همچو تویی بر اسیر ِ بی سپری میانِ عاشق و معشوق سِرِّ مکتومی است وَ بهتر است نباشد از آن میان گذری که عشق شرح ِ...
-
آیاتِ سجده دارِ نگاهت به ما رسید...
یکشنبه 22 دیماه سال 1392 16:42
تا دست های رندِ تو آیینه ساز شد واجب.. رکوع و سجده و ذکر و نماز شد ما را نگاهِ بی بدلت خلق کرده است در ما نفحتُ روحیِ تو امتیاز شد معنا نداشت زندگیِ بی شرابِ ناب انگورهای باغِ لبت چاره ساز شد گفتی از این پیاله لب و خرقه تر کنیم با این تعارفت همه عالم نیاز شد آیاتِ سجده دارِ نگاهت به ما رسید داغِ فراقِ چهره ی تو...
-
عشق سیمرغی به اوجِ ناکجاآباد بود...
چهارشنبه 18 دیماه سال 1392 16:28
صبحِ اول... در هوایی که دلم آزاد بود باطـنـاً ویـرانـه... امّـا ظاهـراً آبـاد بود آدمی یک قطره از جامی به کامِ دل چشاند هر چه ساکت سوختم دیگر همه فریاد بود آری عشق آمد مرا هم مبتلای خویش کرد آنچان که فکر کردم «عشق» مادرزاد بود من مقصر نیستم... تقصیرِ چشمانیست که... در اسارت بینِ موهایی به دستِ باد بود نه... نباید یک...
-
شعر بگو... می شود...
سهشنبه 17 دیماه سال 1392 10:23
شاعر نشسته بود... ز چشمت مدد گرفت دستورِ اینکه «شعر بگو... می شود»گرفت اینقدر آسمانِ دلش پر ستاره شد فیضی از آن پیاله برای رصد گرفت غرقِ خیال شد... که شما را شهود کرد از قرصِ نانِ گندمِ حوّا خِرَد گرفت پس نقضِ عهدِ خویش شد... از نو هبوط کرد از چشمه اشک خواست... صدوده عدد گرفت پیری رسید دستِ دلش را گرفت و برد صبحِ ازل...
-
دعای نیمه شبی را خرابِ رندان کن...
پنجشنبه 12 دیماه سال 1392 01:35
اگر که بند به بندِ تنم جدا بشود هلا که بیرقِ مجنونی اَم رها بشود غریبه اَم ز هر آنچه حسین(ع) کم دارد به این امید که دل با تو آشنا بشود به اشک غسل و به پیراهنِ سیاه کفن چه می شود اگر آخر نصیبِ ما بشود بنا نبود که ما بیش از این نفس بکشیم نفس بزن که شهادت مگر بنا بشود زکاتِ بودنمان هم نمی شود بدهیم تمامِ عمر اگر وقفِ...
-
عشق کلاً دروغِ خوبی نیست!
دوشنبه 9 دیماه سال 1392 17:06
ای که هستی و نیستی با من بی تو دل می زنم به دریا.. من فاصله بینِ ما زیاد شده از نبودت کنارِ من تا من می روم می زنم به آخرِ خطّ سرزمینی که هست تنها {من} این همه (تو).. همیشه.. هر جا (تو) یکدفه { من} ... سه روز حالا... من تو زدی زیرِ قولِ اوّلِ مان تو زدی بینِ ما جلو یا من؟! عشق با تو دروغِ خوبی بود همه عاشق شدند الّا...
-
جلسه ای با چشمانت...
سهشنبه 26 آذرماه سال 1392 00:23
سلام امروز جلسه ای داشتم با چشمانت! چه بگویم دیگر؟! همین ...
-
اقرا مرا...
سهشنبه 26 آذرماه سال 1392 00:20
طبعم اگر چو رود زلال و روان شدست در آزمون ِ شعر و غزل امتحان شدست آن قرعه ای که حضرت حافظ اشاره کرد بر گرده ی من است که قدّم کمان شدست افسانه نیست قصه ی من... واقعیت است اقرا مرا... که خط به خطم داستان شدست زخمی نشسته است به روی هویّتم آنگونه که تمام وجودم خزان شدست قالب تهی نمی کنم از آنچه نیستم هر چه نخواستم بشوم......
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آذرماه سال 1392 16:24
قواعد دارد این بازیِ تلخِ پوچ و بی معنا به بازی میدهند اَت تا بفهمی که نمی فهمی!
-
تیغ و ترنج و حُسن ِ نگاهی...
یکشنبه 17 آذرماه سال 1392 16:22
زلف تو تاب خورد و دلم را دچار کرد صیّاد بود چشم تو... صیدی شکار کرد احکام ِ ذبحِ شرعی خود را مرور کن تیغ ِ کجت دو چرخ زد و تارومار کرد تیغ و ترنج و حُسن ِ نگاهی که داشتی این دشت را به رد شدنت لاله زار کرد خالت نشسته گوشه ای از بزم ِ صورتت با من ببین که گوشه نشینت چه کار کرد این دستپاچگی همه از هول بوسه...
-
باید «سی و سه» سال از این تاک سر شود
سهشنبه 12 آذرماه سال 1392 11:45
تقدیمی... باید «سی و سه» سال از این تاک سر شود تا اینکه مستی اش برسد... بیشتر شود مرد افکن است تاکِ رسیده ... قرار کن ساقی قرار کرده لب از باده تر شود هر کس گرفت چکّه ای از این تراوشات اصلن بعید نیست که صاحب اثر شود باید شبی لبی بمکم تا تبی کنم شاید تنم ز سوز لبت شعله ور شود عصیان نمی کنم... مگر از راهِ بوسه ای باید...
-
حافظ هر آن چه گفته اصولاً همان شدست
شنبه 9 آذرماه سال 1392 17:27
اول - چند وقت پیش مطلبی نوشته بودم درباره ی شعر و متن. برای اینکه گمش نکنم گذاشتم توی آن یکی وبلاگم که دست نوشته هایم هست. خواستید بخوانید. شاید حرف و تجربه ی جدیدی باشد. پراکنده های ماقبل از شعر! ... یا ... کلماتی که شعر نشدند! دوم - یک ماهی هست تقریبن بیشتر روی کاغذ شعر نوشتم... و خب حوصله می خواهد نظم و ترتیب دادن...
-
و علّم الاسما آدم کلها...
دوشنبه 27 آبانماه سال 1392 18:08
خرقه ام سوختن چه می خواهد؟ عشق... آموختن چه می خواهد؟ آتشِ دل همیشه شعله ور است دیگر افروختن چه می خواهد؟ سینه لبریزِ علّم الاَسماست علم آموختن چه می خواهد؟ چشمِ دل هر کجا که می نگرد هست او... دوختن چه می خواهد؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 آبانماه سال 1392 16:49
برگرد یا به همرهِ خود دختری نیار اینجا شدست لشکری آماده... رحم کن . . . تابوتِ من بسوز.. کفن هم زیادی است بر پیکری که بی کفن افتاده رحم کن
-
ای تیغ...
دوشنبه 13 آبانماه سال 1392 16:16
ای تیغ... معجزاتِ خودت را نشان بده چرخی بزن... حیاتِ خودت را نشان بده ای تیزیِ اشارتِ ابروی یارِ من خون ریزِ من... صفات خودت را نشان بده حالا که ابتدای محرّم رسیده است محیای وَ... ممات خودت را نشان بده پیغمبری شبیه تو پیدا نمی کنم با وحی... مُرسَلات خودت را نشان بده من را ببر به واقعه و مبتلام کن پیشِ خدا مناطِ خودت...
-
... دل ِ سوخته هم ما را بس
دوشنبه 13 آبانماه سال 1392 15:31
قطره ای اشک در این مجلسِ غم ما را بس زخمه ای بر سر و تیغی به تنم ما را بس مجلسِ روضه ی تو چشمه ی فیض است... حســین(ع) برسد زین همه یک جرعه ی کم ما را بس زِ سَماعی که تو در عرش به راه اندازی حرکتِ پرچم و پرهای علم ما را بس قصدم آن است که در روضه ی تو جان بدهم جان اگر نیست... دل ِ سوخته هم ما را بس "از درِ خویش خدا...
-
فقط حیدر امیرالمونین(ع) است...
جمعه 3 آبانماه سال 1392 01:27
چند بند از یک مسمّط بلند در ذکر محبّان امیرالمومنین(ع) دیریست دل به دست گرفتست کارِ ما افتاده است رونق ِ باده به بارِ ما خورشید را کشانده خدا بر مدار ما ما سوختیم و بر اثر ِ انتحار ما هر صبح می رسد به همه نور ِ نار ِ ما در حلّ و فصل مساله ی عشق مانده ایم بین سکون و هروله ی عشق مانده ایم ما از الست در بله ی عشق مانده...