-
چن تا رباعی ِ تازه ی درهم!( جدا کردنی هم نیستش)
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1393 15:58
این دست که باختم... قماری دیگر این بار اگر نشد... دو باری دیگر وقتی ورقی نمانده تا رو بکنم باید بروم سراغِ یاری دیگر یک عمر کنارِ من نشستی با من دستی همه بخت با تو... دستی با من دیوانه مگر چه کرده بودم با تو؟ پیمانِ قمار را شکستی با من شنیدیم رفیقی دبیر ارشدِ سیاسیِ هفته نامه پنجره شده اند. این را برایشان اِس کردیم!:...
-
الا امام ِغریبان(ع) مرا به نام ِ خودت کن
سهشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1393 16:09
من آمدم به حرم تا کمی بهانه بگیرم کنار ِ صحن و سرایت هوای خانه بگیرم کنار پنجره فولاد و کُنج ِ صحن ِ گوهرشاد سه ماه مست و غریبانه آشیانه بگیرم وَ در قنوت ِ نمازم ... قمار ِ کهنه ببازم به رسم ِ قبله نمایی تو را نشانه بگیرم اگر چه خسته ی راهم... اگرچه غرق ِ گناهم خوشم به برکت ِ آهم مگر جوانه بگیرم تویی رَفیق ِ قدیمی ......
-
شمع با سوختنش انس گرفته...
دوشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1393 14:30
دلِ ما ارزشِ دیوانه شدن را دارد جَنمِ ساکنِ می خانه شدن را دارد دست می گیرم و از آبِ لبت می نوشم دست انگیزه ی پیمانه شدن را دارد تو فقط لیلی ِ ما باش... جنونش با ما قصه مان فرصتِ افسانه شدن را دارد این چه سرّی است که تا زلف به هم می ریزی... پنجه ی دل هوسِ شانه شدن را دارد؟! شمع با سوختنش انس گرفته... وَرنه هر سحر...
-
می شود از غمِ ما آینه آه آلوده...
یکشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1393 13:57
لب فروبسته... دلی خسته... نگاه آلوده روحِ مجروح... به طغیانِ گناه آلوده چون دهان در دلِ خویشان به سخن باز کنیم می شود از غمِ ما آینه آه آلوده ما همانیم که از عشق نمی ترسیدیم حیله ها داشت... که هستیم به چاه آلوده تا شنیدیم بلا راه برِ اهلِ بلی آست پایِ رفتن ننمودیم به راه آلوده دلِ مجنون سندِ معتبرِ سینه ی اوست خواه...
-
به پیشوازِ تو آمد هلال ِ ماه ِ صیام
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1393 15:05
بازارِ شَهد و بامیه گرم است از لبت بیچاره من نباشم اگر مست از لبت ماهِ صیام می رسد و مست می کنیم روزی دو مرتبه... همه در بست از لبت تو اولی... تو سیر و سلوکی... تو آخری آدم... علی الخصوص لبش... مست از لبت دیوانه ما... که خوب چشیدیم از لبت عاقل کسی که هیچ نخوردست از لبت از ما مخواه صورتِ ظاهر رها کنیم کی می کشد خیالِ...
-
یقین باور نخواهم کرد تا روزِ ابد...
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1393 15:12
چه عزمِ باطلی... وقتی که قبله چشم او باشد چه می گردیم ما چون آب لبریز از سبو باشد چرا بیهوده می گیریم دامانِ کسی دیگر که از ممّا تحبّونش فراوان تنفقوا باشد پس از آن کوچه گردی ها.. رسیدم کوفه... مردی را نشان دادند... شاید فرصتی هم گفتگو باشد تَرائَتْ اَرْضُ ْغَرِیَّیْنِ فَاخْضَع... وَاخْلَعِ النَّعْلَیک دُّمُوعُ...
-
خدا را شکر، دل را خواست تا دیوانه اش باشد
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1393 14:34
چه دورِ باطلی... وقتی که کعبه خانه اش باشد چه می گردیم ما؟ جبریل هم پروانه اش باشد نه تنها هر چه مخلوق است مدهوش اَند از جامش رسول الله(ص) هم مستِ می ِ پیمانه اش باشد علی(ع) ممسوسُ فی ذاته... تَمادَت فی مناجاته و هر چه هست در واقع، همه بیعانه اش باشد به حکمِ لا فتا الاّ علی(ع) لا سیف الاّ... هم خدا تکبیر گوی ضربه ی...
-
از عدم تا وجود... تا ملکوت
دوشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1393 13:10
ای نشسته به ساحتِ لاهوت ما جدایانِ از تو... در ناسوت طمعِ در مقامِ سلمان بود اینکه کردیم از بهشت هبوط خاطبِ خطبه های شقشقیه جملگی حرفی و همیشه سکوت همه از حرکتِ لبانت مات همه در فهمِ خطبه ات مبهوت بخشش ات در نماز هم جاری رسمِ انگشتری پر از یاقوت قوسِ ابروی تو صعودِ نزول از عدم تا وجود... تا ملکوت با تو قبل از خیال،...
-
گاه کم می آورم... گاهی تحمل می کنم
شنبه 20 اردیبهشتماه سال 1393 11:06
سوختن را چون تو می خواهی تحمل می کنم با سبویی اشک یا آهی تحمل می کنم گرچه پنهان است خورشیدِ نگاهت پشتِ ابر در شبِ هجر تو با ماهی تحمل می کنم بی حضورت مفسدِ فی الارض ها مُصلِح شدند خویش گمراهم، که گمراهی تحمل می کنم همچو یوسف طعمه ی مکرِ برادرها شدم گوشه ی زندان و در چاهی ... تحمل می کنم چون تمامِ ماه ها ماهِ محرم...
-
همچون کلیم مستِ میِ « لَن تَرانی» ام
سهشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1393 16:32
چون سرو ایستاده ولی قد کمانی ام پیری رسیده است به فصل جوانی ام شوقِ گناه و حالِ ثوابم برابراند هر آن، دچارِ وسوسه ی این و آنی ام یک روز سفره دارِ شراب و پیاله ام روزِ دگر به خونِ دلِ خویش بانی ام پیدایی ام چه سود؟ که گم می کنند نام در جستجوی سیر و سلوکی نهانی ام یا جان بگیر و یا ز لبت جرعه ای چشان روحی بده به پیکره ی...
-
من را نمی دهید چرا شرحِ ساده ای؟
دوشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1393 12:10
شوقم... برای مرگ به پا ایستاده ای خوفم... ز چشمِ های عزیزی فتاده ای آهم... که شاءنِ آینه ای را نزول داد اشکم... که می چکد ز سر انگشتِ باده ای داغم... به هیچ وجه تَبَرُّد نمی کنم شمعم... خرابِ سوختنِ بی افاده ای خونم... که در مقاتله جریان گرفته ام تیغم... ولی به طاغیِ سوهان، براده ای رنجم... از آن زمان که غزل مبتلا شدم...
-
والعصر... ان الانسان لفی خسر
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1393 17:01
این روزها که تیغ ز رو بسته اند بَر... آشفته ای جنون زده... محتاجِ نیشتر " از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست " حال ِ بدی که خوب نشد جز به چشم تر این خط و این نشان و من و ما که می رویم نامرد باشم آخر این راه را اگر... من پیش گوی معجزه ی خویش می شوم تن مانده بر زمین و سرم سوی یار... پر از ما نمانده است و نماند...
-
تن مانده بر زمین و سرم سوی یار... پر
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1393 17:52
بلا خوش است.. کماکان به من بلا بدهید به قصدِ قربت و همراهیِ شما بدهید مرا به تیغِ کریمانه ای شهید کنید اگر لیاقتم این نیست... تیغ را بدهید خودم به پای خودم می روم به مقتلِ خویش شما نماز بخوانید و بوریا بدهید ولی ... چه بهترم این که مرا کفن نکنید به سترِ پیرهنِ پاره ای بها بدهید تمامِ پیکرِ من وقف روضه های شماست که زود...
-
قرار نیست که تیغِ تو اشتباه کند!
شنبه 6 اردیبهشتماه سال 1393 17:37
بعید نیست که چشم اَت مرا تباه کند اگر به سرمه ی نابی... نَمی... سیاه کند خدا به هر که لب اَت را چشیده رحم کند و حالِ زارِ مرا نیز رو به راه کند! خوش است حالِ خُماری که در غیابِ شما ز نشئگی و خرابی همیشه آه کند به رسمِ اهلِ فتا خُلفِ وعده ممکن نیست قرار نیست که تیغِ تو اشتباه کند به گردِ راهِ رحیمیِ تو کسی نرسد اگر که...
-
باید چه کرد از چشم تو سهمِ جنون برداشت
چهارشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1393 17:55
من کیستم؟ آواره ای مغلوبِ چشمانت بعد از هزاران اهدنا... مغضوبِ چشمانت فرقی ندارد بعد از این با من چه خواهی کرد درگیر آرامش و یا آشوب چشمانت تحویل کن با سالِ نو... حوّل الی حالی حالِ بد من را به حالِ خوبِ چشمانت باید چه کرد از چشم تو سهمِ جنون برداشت کی می شود یک بار شد محبوبِ چشمانت؟ ما را به حالِ خویشتن مگذار ... می...
-
پاسخ گرفته اند ز دستت سوال ها
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1393 15:28
تمثیل می کنیم تو را با مثال ها از بس که دوری از همه ی قیل و قال ها تو واجب الوجودِ تعیّن گرفته ای نقص است در برابر شرحت کمال ها هرگز نمی شود که تو را در سخن نوشت اعجاز لازم است برای خیال ها سیمرغِ قاف هم نرسیدست سمتِ تو عزمت همان و ... سوختنِ پرّ و بال ها *چندی از یک ترجیع بند
-
میانِ راه که بودم طنابِ دارم سوخت
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1393 15:54
دلی نمانده ز بس در غمِ نگارم سوخت خیال سوخت... سخن سوخت... هرچه دارم سوخت هر آنچه سوختنی می نمود با آهم شرر گرفت و تمامش به اعتبارم سوخت به سخت جانیِ خود روضه گوش می کردم دلِ شکسته ی دیوانه ای کنارم سوخت به اتفاقِ خودم سیرِ خویش چون کردم تمامِ قصه ی پنهان و آشکارم سوخت چه قدر دیر رسیدم به انتهای مسیر میانِ راه که بودم...
-
آوردی ام خمار و... آخر خمار بردی
شنبه 23 فروردینماه سال 1393 16:43
از ما قرار بُردی... بردی... دمار بردی شیرین به دل نشستی... تلخیِ کار بردی خونابه چشم دیدم... بارِ گران کشیدم رفتی و پیشِ پایت صبر و قرار بردی کم ریختی و آن هم مستی به راه انداخت آوردی ام خمار و... آخر خمار بردی تیغت مگر نباید خون از گلو بگیرد آن تشنه ی گلو را بهر چه کار بردی؟! من آمدم به راهت با پیکری شکسته دیگر چرا ز...
-
چقدر گریه ی بی اشک و بی صدا سخت است
چهارشنبه 20 فروردینماه سال 1393 14:14
همیشه اول و آغاز و ابتدا سخت است همیشه آخر و پایان و انتها سخت است کدام مرحله آسان نموده ای... ای عشق؟! که با حضور تو هر جای ماجرا سخت است اگر تو در همه ی راه پیشِ ما هستی بگو که طیّ ِ طریق جنون چرا سخت است؟ اگر نبود بلایت بلی آ، نمی گفتم به جز اَلَستُ بَربّی اَت ابتلا سخت است ندای اِنکَسَرَ ظَهری اَم تعارف نیست...
-
تا کی قرارت هست بر پیمان بمانی؟
سهشنبه 19 فروردینماه سال 1393 14:42
بی چاره ای... باید که تا پایان بمانی تا انتهای عمر در زندان بمانی آغشته ی رنجی که شیرین است طعمش تا کی قرارت هست بر پیمان بمانی؟ چشمت گواهی می دهد وقتِ سحرها تصمیم داری خالق ِ باران بمانی دردِ تو از نوعی است که درمان ندارد مجبوری ای بیمار... بی درمان بمانی تو مصطفایی و خدا می خواست حتا در بین ِاین نامردمان انسان بمانی
-
تا کی قرارت هست دور از دست ها باشی؟!
دوشنبه 18 فروردینماه سال 1393 10:29
حتا اگر پا بسته ی زنجیر ها باشی چون خواستی عاشق شوی باید رها باشی اصلن که گفته عشق دل بستن به معشوق است؟! اصلیّت اَش این است از او هم جدا باشی دوری اگر از یار باشد.. عین ِ نزدیکی است حالا چه فرقی می کند دیگر کجا باشی؟ غربت به هر نوعی برای عاشقی خوب است وقتی به بالا می روی تا مبتلا باشی این بیت ها را محض دل خوش کردنم...
-
... در شرحِ اصولِ قبض و بسط
شنبه 16 فروردینماه سال 1393 09:41
{فَاجْعَلْ نَفْسى مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِکَ...} جمعِ ما را کوششی.. انگار بر هم می زند واضحاتِ عشق را اسرار بر هم می زند ما همان یک نقطه ی بی هیچ کمّ و کاستیم وحدتی را چرخشِ پرگار بر هم می زند کثرت و تکثیر را بر مِی حوالت می دهیم ساقی اما قرعه را هر بار بر هم می زند عشق ایمانی ست در آتش تکامل یافته ماجرای سوختن را دار...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 اسفندماه سال 1392 15:55
مادرم(س) را...گمان کنم کافی ست اهـلِ دل، بیشـتر نمی خـواهـد
-
کشف و شهودی داشتم با چشم هایش
شنبه 17 اسفندماه سال 1392 15:49
در حسرتِ امروز و فردایی که رفته اشکی که شبها ریختم ... نایی که رفته دارم خودم را می کشانم تا تغزّل شاید بسازم باز... رویایی که رفته می آیدم چیزی شبیه شعر اما... افسوس از شور ِ غزل هایی که رفته هرچند این هایی که دارم خوب هستند اما خدا می داند... آنهایی که رفته کشف و شهودی داشتم با چشم هایش حالا خیالاتِ تماشایی که رفته...
-
نسخه ی خونِ دلِ معتبرم را بردند
سهشنبه 13 اسفندماه سال 1392 16:16
آمدم دست بگیرم جگرم را ... بردند خواستم گریه کنم چشم ترم را بردند آمدم اوج بگیرم برسم پیشِ خودم چند عاقل همه ی بال و پرم را بردند جنگِ بینِ من و دل بود که کم آوردم اشک هایم که نیامد سپرم را بردند شاعرانی که فقط قافیه ها را بلدند فارغ از معنیِ من.. شعرِ ترم را بردند از منِ خاکِ نشین و گِلِ بیهوده سرشت تا گرفتند غزل......
-
من را به سخت جانیِ تو این گمان نبود!
دوشنبه 12 اسفندماه سال 1392 16:21
می خواستم بگویم اَت اما... زمان نبود گیرم که بود... بود... توانِ بیان نبود گفتم اشاره ای بکنم... اهلِ نکته ای دیدم دل ات به حاشیه هم داستان نبود دیگر سکوت و بود و من و تو که می روی گویی که هیچ خاطره ای بین مان نبود این ها تقاصِ چیست که پس می دهم به تو؟ این ها که آمده به سرم امتحان نبود حرفم نگفته ماند و بهارم نمانده...
-
آینه...
شنبه 10 اسفندماه سال 1392 17:35
چه روز ها که دلم بی قرار آینه بود اگر چه دور ولی در کنار آینه بود درونِ آینه هر آن چه خواستم دیدم نگاه نافذ اَم از اعتبار آینه بود کدام دوست از این بهترم رفاقت کرد؟ که هر چه غم به دلم بود بارِ آینه بود خوشا به حالِ کسی که همیشه تنها بود خوشا به حال کسی که دچار آینه بود نداشت جلوه ی خود بینی و غرور و شکست که هر چه آینه...
-
دست گرمی با نفسِ امّاره!
چهارشنبه 7 اسفندماه سال 1392 09:42
سیگار را برای دل اَم دود می کنم این سینه را به دستِ تو نابود می کنم من با خدا معامله کردم غمِ تو را در این معامله به خدا سود می کنم باید که از لبت جگری دست و پا کنم حالی اگر برای لبم بود می کنم سیبی که طعمه کردی و من را شکارِ خود دارم دوباره وقفِ خودِ رود می کنم از این به بعد راهِ غزل های تازه را با یک سبوی باطله...
-
اگر نزدیکی اَت این است پس دوری چه خواهد شد؟
سهشنبه 6 اسفندماه سال 1392 09:59
ز خود پیوسته می پرسم که مهجوری چه خواهد شد؟ اگر نزدیکی اَت این است پس دوری چه خواهد شد؟ کنون که خوب می بینم تو را با چشمِ خود این اَم... ببین دیگر به نابینایی و کوری چه خواهد شد فقط یک بار محضِ دل خوشی بزمی فراهم کن فقط یک بار با یک بوسه ی صوری... چه خواهد شد؟ مرا مختارِ بینِ ماندن و رفتن رها کردی اگر دل خوش کنی ما را...
-
پیکرِ بی جانِ خود را تا محرّم می کشیم
دوشنبه 5 اسفندماه سال 1392 17:52
درد های مشترک داریم با هم می کشیم آخرش هم خوب با این دردها دَم می کشیم پخته و خامی و گمنامی و مشهورِی ِ ما جمعِ اضدادیست کز تقصیرِ آدم می کشیم با یقین.. تردید و شکّ را روی دوشِ خویش تن تا به منزلگاه ِ قرب ِ خویش مبهم می کشیم از همه داریم زخمِ خاصِ خود را می خوریم از رفیق و نارفیق و خویش و عالم می کشیم نشئگی ِ این دو...