-
شطح ِ یازدهم
سهشنبه 28 مردادماه سال 1393 16:41
ای خدا سیگار را از ما نگیر چایی و اشعار را از ما نگیر خود که می دانی دوای درد چیست؟ گریه های زار را از ما نگیر آبرو داریم پیشِ تو... بس است یا اولی الابصار را از ما نگیر با دو جرعه عشق دل خوش کرده ایم پس خیالِ یار را از ما نگیر مرگِ ما را زودتر تقدیر کن آرزوی دار را از ما نگیر جای ما روی زمین تنگ است... تنگ گنبدِ...
-
غزلِِ "مثلاً عاشقانه!!"
دوشنبه 27 مردادماه سال 1393 14:38
چند وقتی ست که غزلِ "مثلاً عاشقانه!!" نگذاشتم. البته این هم قدیمی است. فی الحال؛ باشد برای تنوعِ ذائقین و ذائقات و قسمی از مخاطب ها که اینگونه پسندند. مخلصیم. دوباره یادِ صبح آشنایی می کنم بانو تو لیلایی بکن من مصطفایی می کنم بانو فقط یک سال یک بار از من دلخسته یادی کن که بی تو از خودم حسِ جدایی میکنم بانو...
-
چون حباب از خجلتِ اظهار خاموشیم ما
چهارشنبه 22 مردادماه سال 1393 12:50
هو یا شعر من لا شعر له شاعر این قدر سبک سَر؟!... این قدر خُل و چِل؟!... تو دیگر «خُلق الانسان عجولا» را به حدّ کمال رسانده ای مصطفی... انگار که اصلن شان نزولِ این آیه خودت باشی!... بچه ها بِم رسانده اند یک بین الطلوعین پنج تا غزل نشر داده ای.... یک صبح تا شب ده تا!!!... چقدر می نویسی که اینقدر منتشر می کنی؟... کی شعر...
-
به پای خویش بیا تا از این جهان برویم...
سهشنبه 21 مردادماه سال 1393 13:00
به اذنِ درد... کسی گفت: بی امان برویم بدونِ مقصدِ معلوم و بی نشان برویم از این تعفنِ من... تو... شما... عبور کنیم به قیدِ دود و دَمی با هوازیان برویم رها شویم و از این زمینِ حیرانی به ناکجای ترین جایِ آسمان برویم چه دیده ای مگر از روزهای تکراری؟ بیا زِ واقعیت ها به داستان برویم جهان مصیبتِ تکرارِ تلخِ آدم هاست به پای...
-
شطح ِ دهم
سهشنبه 21 مردادماه سال 1393 12:55
با آینه ناگفته ها بسیار دارم دیوانه ام... آری... دلی بیمار دارم هر چند چیزِ قابلی در چنته ام نیست خون گریه هایی در فراقِ یار دارم جز مرگ در تقدیرِ ما راهی نمانده منصوروَش حال و هوای دار دارم قابل ندانستی به تیغ ات یادگاری... این زخمه ها از برکتِ اغیار دارم این زخم ها یعنی سپر بودم برایت جسمِ نحیف و ناقصی... انگار دارم...
-
شطح ِ نهم
سهشنبه 21 مردادماه سال 1393 12:48
مخیّر بود بینِ ماندن و رفتن.. ولیکن رفت... به ظاهر بی من اما در حقیقت یار با من رفت اگر حالا چنین با مرگ مانوسم که می بینی به چشمِ خویش روحِ خسته را دیدم که از تن رفت دلم را برد با خود ناکجایی که نمی دانم وَ اینک بیدلم... دیگر چه میفهمی چه بر من رفت؟ نشو عاشق مگر اینکه به وصلش مطمئن باشی خدایی را پرستش کن که از پیمانه...
-
شطح ِ هشتم
دوشنبه 20 مردادماه سال 1393 15:01
شطح ِ هشتم... به یادِ شبِ هشتم... شبِ عملیاتِ سینه زن ها ای سینه های خسته نفس دارید تا یاری ام کنید همین یک دم؟ ای چشم های بسته هوس دارید جاری کنیم خونِ دلی با هم؟ یاران طلب کنیم فراغت را... این ذائقه به دوست نمی سازد بالا بیاوریم خودی را که پرُ کرده ایم اَش از همگان کم کم دردی چشیده است دوایش را؟ گوشی شنیده است صدایش...
-
شطح ِ هفتم
یکشنبه 5 مردادماه سال 1393 18:57
به روی زخمِ کهنه، می نشانی مرهمی دیگر غمم کم نیست اما باز با داغت غمی دیگر... نمی فهمم چرا هستم.. نمی دانم چه می خواهم سوالی سخت بر روی سوالِ مبهمی دیگر هنوز از پیچکی نگذشته دامِ دیگری پهن است نمایان می شود در جاده ها پیچ و خمی دیگر نفحت فیه من روحی مرا آدم نکرد ای عشق لبی بگذار بر لب هام شاید با دمی دیگر... سرانجامی...
-
چقدر نیست شبیه تو شمس تبریزی
یکشنبه 5 مردادماه سال 1393 18:10
تو فتح می کنی ام با شگرد چنگیزی خرابی و غم و آشوب و خون و خونریزی سپس به دست تو می افتد این خراب شده همین منی که نماندست از دلش چیزی و آنچان چه نمودند بعدِ مشروطه تو نیز بر سر دارت مرا میاویزی چقدر گشته ام این شهر را چو مولانا چقدر نیست شبیه تو شمس تبریزی
-
شطح ِ ششم
جمعه 3 مردادماه سال 1393 05:57
سعید بن عبدالله حنفی... و ما ادراک ما سعید... تقدیم به مُرادِ ما؛ ما که روحِ متعالی را بی حضورِِ عقلِ معاش در قمارِ قالوا بلی باختیم و حالا تنها جسمی داریم تا سپر کنیم برای حضرتِ ربُ الارباب(ع) وقتی که تیرها به تنت باده می شدند مستان برای درکِ تو آماده می شدند با احتجاجِ روضه ی تو راه های سخت دیگر برای رفتنِ ما ساده...
-
شطح ِ پنجم
جمعه 3 مردادماه سال 1393 04:29
ماه ِ رحمت تمام می شود و بارِ من مانده است بر دوشم تا کجا نعشِ خویش را بکشم؟ پس کی از آن پیاله می نوشم؟ رونقِ چشم اشکِ روضه و من چشم بی رونقی که خشک شده همه در روضه آه و فریادند... بی صدا کُنجِ روضه خاموشم به سرم می زند که هو بکشم... از تهِ چاهِ دل سبو بکشم به سرم می زند... ولی عمریست از میِ فاطمیه(س) مدهوشم دوست دارم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مردادماه سال 1393 03:44
واسعُ الرَحمه، حسینی(ع) بود که در قتلگاه دشمنش هم از کنارش دست خالی برنگشت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1393 04:47
ردِّ پاییم روی همدیگر...
-
شطح ِ چهارم
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1393 05:28
چای تا دم می کشد سیگار کامی می دهد ما که گمنام ایم در ننگی که نامی می دهد درد می ارزد به درمانی که از جنسِ لب است بوسه ی معشوق ما را احترامی می دهد درد و درمان، دردمان* اش می کند دیوانه را این چنین تقدیر را حُسنِ ختامی می دهد نذر کردم چند تُن گندم برای زائران تا بفهمند این هبوط هر بار دامی می دهد خوب می دانم که احوالِ...
-
شطح ِ سوم
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1393 05:25
هر چه بودم باختم... دل را نمی دانم چرا؟ اصل را بردند... حاصل را نمی دانم چرا؟ نقص ِ پیمانم... خودم می دانم این احوال را الوفای عهد ِ کامل را نمی دانم چرا...؟ در فرایض هیچ قُربی نیست بینِ ما و او روضه و قرب ِ نوافل را نمی دانم چرا؟ عافیت دادیم و راه ابتلا را می رویم بسته اند ابوابِ منزل را نمی دانم چرا؟ در کنارِ یار...
-
شطح ِ دوم
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1393 04:52
فریاد کشیدیم که فریادرسی نیست اسباب ِ گناهیم ولیکن هوسی نیست ما مشتعل ِ داغ ِ دل و درد و بلاییم تا اینکه بسوزیم همه خارو خسی نیست آلوده ی شهریم و نفس تنگ و قفس تنگ آزادی و بال و پر و صاحب نفسی نیست در هرزه گی باغ همین بس که گلی سرخ با خار شده همدم و شوق ِ هرسی نیست گشتیم... شما نیز بگردید و ببینید در خانه کسی نیست......
-
شطح ِ اول
چهارشنبه 1 مردادماه سال 1393 04:29
دیگر چه دردی؟ چون که هر جا گفته باشی بگذار حرفی در دلت ناگفته باشی وقتی نمی فهمند حرفت را چه فرقیست کتمان کنی بین ِ همه یا گفته باشی؟ این خدعه ها زیر ِ سر ِ نام و نشان هاست گفتی بگویم چیزکی تا گفته باشی دارد دلت رو می شود با قصه هایت مجنون نبودی تا ز لیلا گفته باشی ما در «مقام ِ صُمت» سیر ِ خویش کردیم تو فکر کن ناگفته...
-
شاید خودم را باز هم گم کرده باشم
شنبه 21 تیرماه سال 1393 17:00
آشفته ام... انگار غم گم کرده باشم انگار چیزی در عدم گم کرده باشم می جوشدم بحر و عروض ناگزیری دل تنگم و گویا قلم گم کرده باشم بیراهه ای در عالمی پایین تر از عقل شاید مثالی از خودم گم کرده باشم می ترسم از اینکه بیایم... بازگردم اما خودم را باز هم گم کرده باشم دَم می زند تا زندگی جریان بگیرد مُردم...گمانم بازدَم گم کرده...
-
تاملی... که در این چشمه ماجرایی هست!
دوشنبه 16 تیرماه سال 1393 10:50
از زندگی حُسن ِ ختامش را گرفتند دیوانه ای بوسید ... کامش را گرفتند تنها دوای درد، چشمان ِ شما بود تا رو گرفتید ... التیامش را گرفتند فرقی ندارد با حلالی یا حرامی... نامحرمان حتا حرامش را گرفتند می خانه دیگر جای مستان نیست ساقی! می خواره و شُرب مدامش را گرفتند رندی کمندی از خَمِ موی تو می بافت اهل ِ طریقت شرح ِ دامش را...
-
ما را چه شد که تیرِ تغزّل خطا گرفت؟
چهارشنبه 11 تیرماه سال 1393 19:52
بستند راه ِ طیّ ِ طریقی که داشتیم بردند از کنار... رفیقی که داشتیم خاموش شد به دستِ هوس آتش ِ وجود شد زمهریر حالِ حریقی که داشتیم سطحی شدیم و شکوه به ساغر کشیده ایم ساقی کجاست فهم ِ عمیقی که داشتیم؟ ما را چه شد که تیرِ تغزّل خطا گرفت؟ با آن نشانه های دقیقی که داشتیم از روضه های روزِ ازل دور مانده ایم از گریه های پاک و...
-
به جلدِ خویش بیاموز زآسمان چیزی
شنبه 7 تیرماه سال 1393 17:42
غزل بریز به طبعم... خوشا غزل ریزی خوشا که درد ز درمان توست تجویزی به جای مانده ی مضطرّ، نگاه شرطِ بقاست که روح، مولوی است و تو شمسِ تبریزی کبوترانه زمین گیرِ بندِ عاداتم به جلدِ خویش بیاموز زآسمان چیزی دل است بومِ سیاهی ز کثرتِ انواع وَ حُسنِ عاقبتش از تو رنگ آمیزی به فصلِ مشترکِ نشتر و گلو... بنویس به جسمِ برده به...
-
آری شود و لیک به خونِ جگر شود
چهارشنبه 4 تیرماه سال 1393 16:10
در بین راه مانده ام و مات ِ چشم هات مبهوت و بی قرار ِ محاکات ِ چشم هات حالم دگر شدست که در نیمه های شب برخواستم برای مناجات ِ چشم هات «آری شود و لیک به خونِ جگر شود» گر معتکف شویم به حالاتِ چشم هات رسمش نبود پرده بگیری و بعد از آن ما را رها کنی به خیالات ِ چشم هات با سر به قتلگاه خودم می روم اگر آید دمی هوای اشارات ِ...
-
به جز «یک دفعه»... از تیغِ تو امدادی نمی خواهم
دوشنبه 2 تیرماه سال 1393 16:35
غمت بد جور می چسبد به دل... شادی نمی خواهم خوشم در حصرِ آغوشِ تو... آزادی نمی خواهم همین اشکی که شب ها می چکد از چشم و دل کافی ست برای شرحِ بد مستیم فریادی نمی خواهم خرابی فضلِ عشّاق است... ما هم که خراباتی... خرابم کرده ای طوری که آبادی نمی خواهم کمک کن بگذرم از خود که این منزل کمی سخت است به جز «یک دفعه»... از تیغِ...
-
لکَ لبیک یا ربّ المَجانین
دوشنبه 26 خردادماه سال 1393 16:22
دل و پیغام و پسغامی که چشمت... برای عاشق ِ خامی که چشمت... همیشه نیست این گونه اشارات فقط مختصّ ِ ایّامی که چشمت... سزاوار است قامت هم ببندم برای بردن نامی که چشمت... کشیدم مست از طرحی که مویت... نشستم.. بست در دامی که چشمت... همه دارند می آیند سویت وَ غافل از سرانجامی که چشمت... همین تشبیه تنزیهی مرا بس همین تلمیحِ «...
-
آزادی کلمات از حصر خانگی روح!
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1393 03:31
امشب در منزلتی فراخ تر از خویشم... به امید دریچه ای تازه... تکرارها جوابم را نمی دهند. حال هر شب است. حداقل خیلی از شب ها. به این تفاوت که دستم به اظهار که می رسد باید عجز را جار بزنم. این هم از مصیبت هاست. عجز را به باب افعال که ببری می شود اعجاز. بعد باید ایمان بیاوری. مجبوری ایمان بیاوری... دیشب میخواندم: المسئول...
-
تا کی بناست حضرتِ دل(ع)... دلبری کنی
یکشنبه 18 خردادماه سال 1393 17:53
عالم مدار چرخش خود را شناخته در این قمار هر چه که رو کرده باخته آدم خیال کرده خودش برگزیده شد غافل از این که داغِ تو او را گداخته تکلیفِ ما پس از نظرِ تو مشخص است در مقتل ایم و تیغِ کجت تیز و آخته تا دل هوای هوی علی اکبری(ع) گرفت در حینِ این که سوخته با گریه ساخته ما را همیشه طوقِ ولای اَت به گردن است ذکرم علی علی (ع)...
-
بارِ دگر خداست که رفت است در حجاب...
شنبه 17 خردادماه سال 1393 16:44
حَدَّثتُ عَن دلِ بنِ جنونِ بنِ اشکِ ناب: هیهات سازه های نگاه اَش شود خراب اول دو پُک بزن به خودت تا به نعشگی پیمانه را قمار کنی... بعد هم شراب اول وضو بگیر و سپس معتکف به درد... کآخر به خونِ پیکرِ خود می کنی خضاب غایاتِ آفرینشِ انسان نبودن است طرحِ عبورِ چشمِ دلِ خسته از سراب ما نسلِ سالِ شصت و چهاریم تا ابد پیش و پس...
-
به ما امید نبندید... حالِِ دل خوش نیست
شنبه 17 خردادماه سال 1393 15:08
{أیْن الْقُلُوبُ الّتی وُهِبَتْ لله، وعُوقِدَتْ عَلَى طاعَةِ اللهِ؟} دلا بسوز که ما را هوای سوختن است بسوز چون دلِ مجنون برای سوختن است به فکرِ این که گلستان شود مسیر نباش که سیرِ اهلِ ولا ابتلای سوختن است خوشا به حالِ تو در این سلوکِ پنهانی خوشا که نیستی ات انتهای سوختن است در این سلوک توسل بکن به ناله و اشک شرابِ...
-
گفت: من ماتَ علی حبّی فمن ماتَ شهید
پنجشنبه 8 خردادماه سال 1393 15:45
شیوه ی دل بردن از تو... خویشتن داری مرا با سلامت می روی ای عشق... بیماری مرا می روی تا در دلی دیگر غمی دیگر کنی می روی و بی تو می ماند دل آزاری مرا روی دستِ خویش می مانم اگر تنها شوم نیست در بازارِ مصرِ دل خریداری مرا کو؟ کجا؟ کی؟ باید این آشفتگی مرهم شود کیست غیر از تو دهد با بوسه دلداری مرا خوابِ راحت شوخیِ تلخی است...
-
از صدای سخن ِ خویش ندیدم خوشتر :-)
دوشنبه 5 خردادماه سال 1393 18:35
یکی از عزیزترین هام ازم خواست چند تا غزل با صدای خودم براش بخونم و بفرستم. البته من نه صدای خوشی دارم، نه خوانِشِ خوشی ولی حسّی بود که بود بلاخره. گفتم این جا هم بذارم(نقطه) از دوست درد ماند و از یار یادگاری(نقطه)(نقطه)(نقطه) به غیر ِ روضه از این عُلقه ها چه سود؟... برو نامرد باشم آخرِ این راه را اگر... آینه بازتابِ...