-
تا حشرِ اکبر هم بگِریَم زار... کم نیست
شنبه 1 خردادماه سال 1395 15:26
... وَجَعَلَنی مِمَّن یَقتَصُّ آثارَکُم ... | ... قصّه گوی آثارِ شما باشم... دردم برای عاشقی بسیار کم نیست درمان فروشی هم در این بازار کم نیست با اینکه عمری در اتاقم حبس بودم نا گفته هایم با در و دیوار کم نیست گاهی رفاقت کن برایم گوش بسپار در وادیِ حیرت مرا زنهار کم نیست بگذار بگذارند غم ها را به دوشم من که به روی...
-
دست از طلب برداشتیم او خود طلب کرد
چهارشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1395 10:40
ای شاعران در شعرِ خود مضمون بریزید عباس(ع) آمد... پای اسم اَش خون بریزید روح القُدُس را سخت در آغوش گیرید روحِ خبیثِ خویش را بیرون بریزید جمعِ لب و گیسو و چشم و خال جمع است در ظرف های عاشقان معجون بریزید ساقی اگر مست است از مستی چه باکی ست؟ پیرِ خراباتی است او... افزون بریزید دست از طلب برداشتیم او خود طلب کرد بر چشم...
-
او هرکه را که خواست...
دوشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1395 17:24
خشکیده چشم های مرا گریه دار کرد تفدیده سرزمینِ دلم را بهار کرد نیمی زِ جلوه اش سرِ بازارِ غم فروخت بعداً به دردِ هجر و ندامت دُچار کرد روزم به شب کشید و شبم عینِ روز شد وقتی به وقتِ خود دَمِ لیل و نهار کرد چشمش خداسرشته ترین اصلِ هستی است پس بی جهت نبود که ما را خُمار کرد آب از سرم گذشت و پرم خیسِ آب شد آن کشتیِ نجات...
-
هم زیستی با کلمات
یکشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1395 19:38
بسم الله این توفیق را داشتیم که با کلمه ها مانوس باشیم، نعمتی بود برای ما که شانِ نزول کلمات را در حدّ خودمان بفهمیم. استعدادی خدادادی بود که با آن ها جمله سازی کنیم و حتا شعر بنویسیم. مفهوم خلق کنیم. حسِ و حال و دردهایمان را منتشر کنیم. گاهی که کم می آوردیم در هجومِ سطحیّت ها و کثرت ها به زعمِ خود به اوجِ واژه ها...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1395 18:30
برای اینکه گرفتارِ حالِ خویش نباشم بریدم از همگان تا وَبالِ خویش نباشم توانِ پاسخِ این پرسشِ غریب که دارد؟! به من مگو که نباید سوالِ خویش نباشم
-
باز این چه شورش است که دارم برای تو...
دوشنبه 5 آبانماه سال 1393 15:50
حالا که میهمان شده ام در عزای تو در بزمِ قربِ روضه ی قالو بلای تو حالا که بوی ماهِ محرم رسیده است شکرانه اش هر آنچه که دارم فدای تو ته مانده ی شرابِ طهورت به ما رسید جاری شده است چشمه ی چشم اَم برای تو نا قابل است این تنِ زخمیِ از گناه آقا قبول کن که بیفتد به پای تو چیزی که در بساطِ وجودم نمانده است این سینه را سپر...
-
...غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
شنبه 3 آبانماه سال 1393 14:49
تضمینی بز غزلِ حضرتِ حافظ(ره) نشود فیضِ حضورش به غیاب آلوده نـشــدم بحـرِ تعـلّـم به کـتـاب آلـوده چشمِ خون... جامه ی مشکینه... شتاب آلوده دوش رفتم به در میکده خواب آلوده خرقه تر... دامن و سجاده شراب آلوده لبِ دریا نتوان کرد به لب، آه و خروش بانگِ دیوانه نیاید زِ لبِ عقل به گوش دل به دریا زدم و نعره زنان رفتم دوش آمد...
-
شطح ِ شانزدهم
پنجشنبه 1 آبانماه سال 1393 20:56
کسی نگاهِ جدیدی به ما نخواهد داد به دردمندیِ ما هم دوا نخواهد داد میانِ این همه زیبای رویِ مکر آیین کسی به شاعرِ دیوانه پا نخواهد داد ز خود بریدنِ من دردِ سر برایم داشت به خود بریده کسی بوسه را نخواهد داد خیالِ تختِ رقیبم تمامِ بختم بود! که آن قریبه نخی آشِنا نخواهد داد مکان نمانده برای زمانِ تنهایی کسی به آدمِ آواره...
-
العلمُ نقطة کَثّرُها الجاهِلون
پنجشنبه 1 آبانماه سال 1393 20:38
همین دو خطِ غزل واره ای که می خوانی زِ طبعِ شاعرِ بی چاره ای که می خوانی خیال کن که خودت در پسِ خیالِ منی به جمله جمله ی آواره ای که می خوانی دو تا تصوّرِ تازه... دو سال تصدیق اَش تمامِ حاصلِ "درباره ای..." که می خوانی دلِ رها شده را صبحِ روشنی هم نیست تکثّراتِ دو صد پاره ای که می خوانی یکی به نظم... یکی...
-
اندیشه ی ما سوخته ی ظنّ و گمان بود...
دوشنبه 28 مهرماه سال 1393 16:44
نظر به نیّتِ ما کرد و هرچه داد... گرفت امان ز حالِ غریبی که امتداد گرفت دل از طبیعتِ مجنونی اَش چه خیری دید که حیله های جدید از پیاله یاد گرفت؟! تنم اگرچه ز تکفیرِ تیرها زخمی است هماره از اثرِ تیغِ او ضماد گرفت به این خیال ببالم که زلفِ یارم را دمِ نسیمِ سحر از دو دستِ باد گرفت من از دَمی ز تماشای خویشتن دورم... ...که...
-
دو سه پیکی که کار دستم داد...
یکشنبه 20 مهرماه سال 1393 12:50
بی قرارم... قرار می گیرم چرخشی بر مدار می گیرم هر چه در چنته ی دلم دارم در هوایش به کار می گیرم بی هنر بودم و کنون از عشق اندکی ابتکار می گیرم نظمِ می خانه را به هم که زدم نشئگی از خمار می گیرم به نجف می روم برای شفا از حریمش غبار می گیرم از دمِ لم یلد و لم یولد قصدِ پروردگار می گیرم رکعتی را به سوی روی علی(ع) قامتی...
-
دهه ی اول محرّم بود...
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1393 17:34
شعری بی ربط و ناقص الخلقه و نیازمندِ بالا و پایین و ویرایش و کمّ و اضاف و تبویب و خطّ امام(ره) و سیگار و چایی و... لاجرم تقدیم به خودم! آخرین روزِ فصلِ تابستان یک قدم مانده تا خودِ پاییز مادری بچه ای به دنیا داد دید با گریه اش شده پاییز مادرم گفت: «وقتِ آمدنت پدرت داشت امتحان می داد رادیو حرفِ جنگ را می زد وسطش قطع...
-
شطح ِ پانزدهم
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1393 17:14
برایت شعر خواندم... عاشقی را پاس می دارم سه نخ بهمن کشیدم! نشئگی را پاس می دارم تمامِ حاصلم از زندگیِ بی تو مرگم بود ولیکن با خیالت زندگی را پاس می دارم خدا هم شاهدم بوده که با تقدیریِ آلوده اگر فرسوده حتا بندگی را پاس می دارم فقط دورِ خودم پیچیده ام یک عمر سرگردان بماند بینمان! پیچیدگی را پاس می دارم پس از ده سال...
-
چندین غزل ز عشق نوشتیم و خم شدیم
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1393 16:16
از برگ های دفترِ تاریخ کم شدیم از شادی و سرور گذشتیم و غم شدیم اما هنوز راه به جایی نبرده ایم در سوگ راه و غربت رهبر اَلَم شدیم باری که آسمان نتوانست حمل کرد چندین غزل به دوش گرفتیم و خم شدیم از منشا وجود رسیدیم تا سجود دیگر چه کرده ایم که این سان عدم شدیم شاید که باید از همه ی حرفها گذشت آری گذشته ایم... از این پس...
-
یک روز هم من از سرِ این بام می پرم...
یکشنبه 16 شهریورماه سال 1393 12:19
{... یَرَوْنَ مَقَامِی وَ یَسْمَعُونَ کَلامِی وَ یَرُدُّونَ سَلامِی وَ أَنَّکَ حَجَبْتَ عَنْ سَمْعِی کَلامَهُمْ} زانو زدم که درس بگیرم در این حرم ممنونم از کسی که مرا کرد باورم آغوشِ مهربانه ی خود را گشوده بود دل را نشانده بود سرِ سفره ی کرم دستی کشید و بال و پرم التیام یافت حالا منم شبیه همه یک کبوترم آقای خوبِ من......
-
یک عمر شد با روضه هایش گریه کردیم
شنبه 15 شهریورماه سال 1393 14:31
{ وَ انْظُرْ إِلَیْنَا نَظْرَةً رَحِیمَةً} جز شُربِ خَمرِ اشک تقدیری ندارد دیوانه جز گیسوش زنجیری ندارد من غالباً یادِ مثالم نیز هستم ناسوت از آن چهره تصویری ندارد وقتی دلی تخریب شد از هولِ چشمش آری... یقین کن هیچ تعمیری ندارد عاشق مراعاتِ نظیرِ ابتلاهاست دیگر برای عقل تدبیری ندارد با ذِکرُکُم فی الذاکرینش اُنس دارم...
-
«قلوبُنا مَعَکُم؟» یا... «سُیوفُکُم مَعَنا؟»
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1393 15:15
دعای خسته دلان مستجاب تر باشد دلی که خون شده از غصّه ناب تر باشد وفورِ رزق به بیداری اَش نمی بخشند هر آنکه در سحرِ جمعه خواب تر باشد عیارِ پیرِ خراباتِ ما خرابیِ ماست خوشا به حالِ کسی که خراب تر باشد گناه هر چه قَدَر بیشتر شود... بهتر که در مقابلِ او بی حساب تر باشد «قلوبُنا مَعَکُم؟» یا... «سُیوفُکُم مَعَنا؟» سوالِ...
-
شطح ِ چهاردهم
سهشنبه 11 شهریورماه سال 1393 16:42
دردِ دلِ دیوانه ام را او نمی فهمد هر بار جوری گفتم اما او نمی فهمد بهتر که از دیوانگی ها دست بر دارم وقتی که حتا با غزل ها او نمی فهمد گفتی چرا تنها؟ چرا اینقدر سرگردان؟ گفتم ندارم چاره ای تا او نمی فهمد {هرکس به خود مشغول باشد.} طرحِ او این است معلوم شد حتا خدا را او نمی فهمد از تجربیّاتم بگویم بعدِ چندین سال: «مجنون...
-
دستخطِ نا مبارک!
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1393 18:10
یکی از دوستا پریروزا گف یه دس خط از چرکنویساتو بذار تو بلاگت... مام که خوره ی این کارا و خُل و چلِ وضعیتای پُست مدرنیم. فی الواقه به دستخطِ علمی-تخیّلیم هم واقفم. {ای که با نقدت هوس داری که خوش نامم کنی اتفاقن در غزل بی اعتباری خوش تر است امتحانی سخت ما را این چنین دیوانه کرد بینِ عقل و عشق دیدم... عشق آری خوش تر است...
-
عشق و نسبیّت
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1393 18:01
عشق صورتِ متافیزیکیِ نسبیتِ انیشتین است نسبیّتِ عامِ چشمانش و نسبیّتِ خاصِ لب هایش...
-
به آهستگی
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1393 17:53
به چشم هایت بگو آهسته پلک بزنند به آهستگیِ یک عمر! فهمیدنِ هر نگاهت یک عمر زمان می طلبد
-
تاریخِ معاصرِ درد
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1393 17:48
در من خیابانِ انقلابی است... و رهگذرانی هر لحظه در حالِ عبور از مرد و زن و پیر و جوان از عاشق و معشوق... فقیر و غنی... عارف و عابد... شاعر و تاجر و کارگردان و بازیگر... از من می گذرند و از سنگ فرش های تنم خاطره می سازند برای خود ...و روحی که تاریخِ معاصرِ درد را از تنهایی و تظاهرات و خونریزی و راهپیمایی و اغتشاش......
-
من پشتِ سرم حرف زیاد است همیشه!
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1393 15:47
کاش می شد واقعیت ها همه رویا شوند تا که آدم های کوچک، هیچ و ناپیدا شوند کاش بابِ گفتگو بینِ من و ما باز بود تا که این سوء تفاهم ها... تفاهم ها شوند کاش آنهایی که در مردابِ ماندن مانده اند لحظه ای با شوقِ رفتن از زمینی پا شوند کاش این بی معرفت هایی که آدم گونه اند در قیامت نه!... همینجا زودتر رسوا شوند کاش بعضی ها فقط...
-
زخمِ شهود
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1393 12:50
این بغض گلوگیر مرا می کشد آخر هرچند کمی دیر.. مرا می کشد آخر با زخمِ شهودم چه کنم مادرِ(س) خوبم؟ این تلخیِ تقدیر مرا می کشد اخر
-
شطح ِ سیزدهم
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1393 12:49
بوسه ات را نوش دارو کن به خوردِ ما بده تشنگان را قطره ای از آبِ آن لب ها بده وعده ی فردا و پس فردا چه می آید به کار مستحقِ درد را درمان همین حالا بده عاشقان جاماندگانِ از وصالِ دلبرند لااقل ما را میانِ عاشقانت جا بده جان رسیده تا گلویم... دست و پایم بیشتر... مرحمت کن یا بگیرش کامل از تن یا بده هیچ کشفِ تازه ای دیگر...
-
گریه بر سال های بعد...
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1393 16:39
اولین گریه ها برای تو بود درد، آواره ی دوای تو بود کم کم از شرقِ خویش تابیدی ظلمت و نور، ماسوای تو بود گو که دیدار تازه می کردیم چون دل از قبل آشنای تو بود غیرِ تو هیچ کس احاطه نداشت بر محیطی که در فضای تو بود مدعّی در عدم قدم می زد قلمِ جود از سخای تو بود از ازل ما فقط شراب زدیم که حسابش همه به پای تو بود رازِ این...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 شهریورماه سال 1393 18:02
گفتی: چه کسی رازقِ شعر است؟ نوشتم: چشمانِ پر از شعرِ تو {دامت بَرَکاتُه...}
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 شهریورماه سال 1393 17:49
گاهی به آسمانِ وجودت نگاه کن در چشمِ شاعری که سرودت نگاه کن...
-
فال ِ حافظ
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1393 15:55
حالیا مصلحت وقت در آن می بینم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم سر به آزادگی از خلق بر آرم چون سرو گر دهد دست که دامن ز جهان برچینم شما دل تنگ هستید... از بی مهریِ مردم و بی وفایی زمانه سخت به تنگ آمده اید و تصمیم جدّی گرفته اید که سر به دشت و صحرا و کوه و بیابان بگذارید، اجرای این کار بسیار پسندیده است. تازه متوجّه...
-
شطح ِ دوازدهم{خسته ام... سر درد دارم... قرص ِ خواب آور کجاست؟}
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1393 14:49
خسته ام... آشوب دارم... دردِ خواب آور کجاست؟ واقعیّت های خشکیده، خیالِ تر کجاست؟ نبضِ چشمم می زند، ای اشک ها جاری شوید شعر می خواهم بگویم، جوهر و دفتر کجاست؟ راه ها را رفته ام... بیراهه ها را دیده ام باید از پیری بپرسم جاده ای دیگر کجاست؟ خویشِ مرگ آگاهِ من... تیغ اَت نمی برّد چرا؟ خود تو بودی طرح کردی با رگم، نشتر...