X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 27 تیر‌ماه سال 1395

فقط به غربتِ گودال گریه کن ای چشم...


همیشه تُنگِ بلورِ تو سهمِ ماهی نیست
بهارِ سیزدهت گاه هست و گاهی نیست

رها کن این همه دربند کرده ی خود را
که بر فتوّت و آزادگی گواهی نیست

اگر به راه زدی تکیه بر که خواهی کرد
دلی که همسفر خوب و سر به راهی نیست؟

در این مسیرِ نرفته نصیبت از یک عمر
به غیرِ موی سپیدی و روسیاهی نیست 

قبولِ توبه ی تو در محاقِ عافیت ست
ز شوق چیست اگر شرمِ بی گناهی نیست؟

به سنگ باده شکستی و صلح می طلبی
قسم به عشق که این رسمِ عذرخواهی نیست

در آن نفس که نمردیم و وقتِ مردن بود.
به هر نفس که بمیریم... اشتباهی نیست

-

گرچه محدوده ی انتشارِ ما در این آشفته بازار سهمِ ناچیزی ست از هیچ... اما با این همه بعضی نوشته ها را آدم دوست دارد بایگانی کند... یک چیزی باز همه چیز را به هم می زند...  با خود می گویم دلی که بی قید و بند شده را افسار نمی زنند... رَم کردن و پا انداختنش شاید به ضررِ عاقبتی تمام شود... الْحَمْدُ لِلَّهِ الْفَاشِی فِی الْخَلْقِ أَمْرُه... 


یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1395

آهوی کوهی در دشت چگونه دَوَدا

 

از نیمه شب رفته است... چشمانی که بیدارند

با اشک ها دست از دلِ من بر نمی دارند

 

اینقدر که از دوستانم دشمنی دیدم

حق داشتم روزی که گفتم دشمنان یارند

 

خانه به خانه کوچه های شهر را گشتم

آدم به آدم دیده ام آنها که بسیارند...

 

در گفته و ناگفته هایم هیچ کشفی نیست!

این قوم از هرچه کلیم الله بیزارند

 

جنسی برای عَرضه بر بی عُرضه ها بودیم

کاسب جماعت هم که اهلِ ارز و بازارند

 

از این همه اصرار باید دست برداریم

دیوارهای بین مان دیوارِ انکارند

 

جایی اگر ویرانه ای دیدی به یادم باش

دیوانه ها بر شانه های خویش آوارند

 

من هر شبِ جمعه قرارم با شهیدان است

آن ها هوای مُرده های شهر را دارند

 

*

سر داشتن عار است بعد از عصرِ عاشورا

در عصرِ ما سربارها هم نیز سردارند

 

 

- آهوی کوهی در دشت چگونه دَوَدا / او ندارد یار ... بی یار چگونه بُوَدا (ابوحفص سغدی)


جمعه 18 تیر‌ماه سال 1395

تنها ترین تنهای عالم بود...


بودم کنارت... منتها سودم اگر کم بود
دردم فراوان و غزل هایم پر از غم بود

تقدیر من با رنج پیچیده ست... باور کن
عشق از همان اول در این تقدیر مبهم بود

- ریشه دوانده عشق در بنیادِ این هستی -
این جمله قبل از شعر بودن هم منظم بود

از بوسه هایم توشه های راه را بردار
در اضطرارت خوب می فهمی چه بارم بود

گرمای لب های کسی ما را نخواهد ساخت
تا گرمِ چای روضه ای هستیم که دم بود

بسیار تقصیر و تغافل داشتیم اما
دیوانگی تنها قصورِ عقلِ آدم بود

سیرو سلوکت را به پای دیگری بسپار
من رفتم و دیدم که راهش پیچ در خم بود

معنای عمرِ ما به جز سیرِ تحیّر چیست؟
بگذر... برای زندگی این حرف ها سم بود

تنهایی ات را رخ مکش اینقدر وقتی که
مولای ما  تنها ترین تنهای عالم بود

*

از کاف و ها و یا و عین و صاد برگشتم
دیدم مسیحایی که در آغوش مریم بود

از روضه اش آه از زمین تا آسمان می رفت
جاری شده از چشم هایم آبِ زمزم بود

مصلوبِ من بر دار و مسلوبم تهِ گودال
آری جنونم با چنین حالی مجسم بود

یا من الیه المشتکى و الغوث و المفزع
زخمی که بر دل خورده اسمش زخمِ اعظم بود

*

حالا تویی و این منی که  بی قرارت کرد
دیگر نپرس از من در این هستی چه دردم بود

دردم فروان است و درمان نیست در دستم
ای کاش عمرم ده شب از ماهِ محرم بود...


یکشنبه 6 تیر‌ماه سال 1395

از عاشقانِ کشته ی کویش روایت است...


جانی بیاورند و در این غصه جان بَرَند
از راست قامتان به نگاهی کمان برند

بگذار از نهیبِ و حذر سهمِ ما شود
شاید به سخت جانی ما هم گمان برند

لیلی صفات بر سرِ مجنون مزارها
سود آورند و قطعه به قطعه زیان برند

خونم قبول جوهر خود پس نداده است
دیگر چه باک اگر به سرِ امتحان برند

فصل بهار اهل غزل زرد و ساکت است
بر دوش، نعشِ نشئه ی ما را خزان برند

وقتِ تغافل است... تامل مکن رفیق
فهمِ نگفته هایش اگرچه زمان برند

از عاشقانِ کشته ی کویش روایت است
منزل بگیر و راه نیا... بی نهایت است

امشب که در کرانه ی آغوشِ حیدری(ع)
آلوده باش تا که ازین جرگه بگذری

جوری بچسب تیغِ دودم را که با دو دم
افتاده پیکری و کنارش جدا سری

ما کاسه های شیرِ یتیمانِ کوفه ایم
مولا(ع) عسل بریز در این ظرفِ مشتری

العلمُِ نورُ یقذفُهُ الله... من یشاء...
ابوابِ شهرهای علومِ پیمبری(ص)

ما را به هرچه خواسته باشی افاضه کن
تقدیر دستِ توست... لهذا مخیّری

هربار زیرِ بار نرفتیم و خم شدیم
فرصت بده... نذار تو بر دوش دیگری

هر کس خرابِ بادیه شد در حمایت است
از عاشقانِ کشته ی کویش روایت است

هر شب علی(ع) ستاره ی محرابِ کوفه بود
دارالحکومه اش دلِ توّاب کوفه بود

چون در ازای عدل تحمل نداشتند
بیدار باشِ چشمِ علی(ع) خوابِ کوفه بود

سرّ خدا به چهره ی مستورِ اولیاست
این رازداری از دلِ کژتابِ کوفه بود

اویی که کیسه های به دوشش خموش بود
یک عبدِ زرخرید نه.. اربابِ کوفه بود

پای جمل رسید به صفین و نهروان
این فتنه ها عصاره ی اصحابِ کوفه بود

فزتُ و ربُ کعبه ی خود را نشان گذاشت
انگشتِ او اشاره به مهتابِ کوفه بود

ارکانِ راستینِ هدایت زِ هم گسیخت
آن شب که ماه، ساکنِ سردابِ کوفه بود

از عاشقانِ کشته ی کویش روایت است
سیر و سلوکِ راهِ علی(ع) بی نهایت است

منزل نبود و جاده به منزل نمی رسید
صبح فرائضم به نوافل نمی رسید

یا رب مگر نبود که ما بنده ی توئیم
ما را چرا به زخمِ زبان دل نمی رسید؟

بابِ محبتم نگشودی به خواب هم
یا عالی العلی به اسافل نمی رسید؟!

گوشم شنید گوشه ای از دردِ چاه را
این رزقِ جهل وهله ی عاقل نمی رسید

داغت جگرتراش شده اهلِ روضه را
ای کاش شرحِ واقعه حاصل نمی رسید

خون خورد و در محافلِ ما خونِ تازه ریخت
خونی که شرحِ آن به مقاتل نمی رسید

هستی فقط یکی چو علی(ع) داشت... گر نداشت...
در سیرِ خود به نقطه ی کامل نمی رسید

از عاشقانِ کشته ی کویش روایت است
مولا(ع) شروعِ سیر الی الله و غایت است


چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1395

یک پلک - یک غزل ...


بار هر باری که بگذاری تحمل کردنی ست

حرفی از محنت نزن، با تو تغافل کردنی ست

 

شمع خود می سوخت تا پروانه را آتش کشد

قصه های سوختن در هر سخن گُل کردنی ست

 

چند وقتی هست حافظ را نهادم گوشه ای

بس که دیدم چشم های تو تفال کردنی ست

 

عاشقت شاعر اگر باشد چه رزقی داشته...

پلک بر هم می زنی چشمت تغزّل کردنی ست

 

با حساب «یک غزل - یک پلک» باید گفت که...

دیر یا زود عاشقت در شاعران گل کردنی ست

 

*

... بعد از فواره های بوستان آموختم

اوجِ قربت هم اگر باشی تنزّل کردنی ست...