X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1391

سی و سه سال ...

دم می زنی تمام دلت بال و پر شود

خون می خوری که دار و ندارت جگر شود


انگار قسمت تو و دیوانگی توست

باید سی و سه سال * از این زخم سر شود


شاید رسیدی و سر راه بهشت ِ قرب

یک روضه هم شنیدی و این چشم تر شود


وقتی پدر برای پسر گریه می کند

دنیا بعید نیست اگر پر شرر شود


من با همین زمین و زمان سینه می زنم

روزی قضا نوشته که روزی قدر شود


چیزی نمانده است به پایان و ابتدا

باید صد و سی و سه غزل ... شعر تر شود


*در روایتی خوانده بودم سی و سه سالگی نقطه ی عطف عمر شیعیان است.

پنج‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1391

حیرانی...

آمدم... اما چرا؟.. درگیر این حیرانیم

چند قرنی هست در دست خودم زندانیم


داستان من حدیث نفس آدم بوده است

علّم الاسمایی از دانایی ِ نادانیم


خوشه ی گندم که چیدم بالهایم ریختند

من ملک بودم از آن پس جلوه ای انسانیم


گم شدم در چاه تنهایی خود بی هیچ کس

منتظر ماندم بیاید یوسف کنعانیم


در حساب حشر هم از باده ی صبح ازل

مستم و در چشم های ساقیانش فانیم


شعر گفتم بی هویت تر شوم... معنا شدم

گرچه پیدایم هنوزم صورتی پنهانیم


روضه ی عصر دهم در سینه ام برپا شده

نوحه می خوانم خودم ...هم گریه کن.. هم بانیم


ادامه مطلب ...
یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1391

غزلی نا تمام..

 

آمدم دست بگیرم جگرم را ... بردند
خواستم گریه کنم چشم ترم را بردند
آمدم اوج بگیرم برسم پیش خودم
چند عاقل همه ی بال و پرم را بردند

دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391

شیرینم و به تلخی کامی نیاز نیست...

قصه ام تلخ تر شده با تو...

عمرم ای عشق سر شده با تو


دردهای مرا نمی فهمی

که همه بیشتر شده با تو


چشم هایم شدند چشمه ی اشک

پیکرم خیس و تر شده با تو


این قَدَر خون دل به من دادی

همه جسمم جگر شده با تو


زخمی تیغ و تیر ِ مژگانم

دوری از تو سپر شده با تو


ناله هایم نبرده ره به وصال

زندگی بی ثمر شده با تو


آسمانم خیال پرور باش

قصه بی بال و پر شده با تو


به تناقض رسیده ام دیگر

مصطفی در به در شده با تو...


خرمشهر - کناره ی کارون