X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392

شعرم نمی آید که دستم را بگیرد

از من تمام ِ آنچه هستم را بگیرد


پایی که جا ماندست در راهی نرفته

باید که این حال نشستم را بگیرد


من صبح ها قبل از طلوع ِ آفتابم

پا می شوم عهدی که بستم را بگیرد


هر صبح رویایی مرا بیدار می کرد

تا با لبش مشروب ِ مستم را بگیرد


پیوند من با اشک ریشه در ازل داشت

تیغی مگر از من گسستم را بگیرد

پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392

هزار مرتبه مردیم و باز دم نزدیم

چون که از جلوه ی چشمت گله ای باقی نیست

گله ای هست اگر حوصله ای باقی نیست


تو خودت کل ِ وجودی و همه معدومند

با وجود تو دگر سلسله ای باقی نیست


صحبت از دوری و نزدیکی بین ِ من و توست

پیر ِ ما گفت: جوان؛ فاصله ای باقی نیست


چه ببینم چه نبینم ... غزلم را دارم

شعر می گیرم و دیگر صله ای باقی نیست


جشن ِ قرب است که از زلف تو بر می آیم

در غم ِ عشق ِ شما هلهله ای باقی نیست


سهم بگذار که فخری به همه بفروشم

سالک ِ قرب ِ تو را آبله ای باقی نیست


مصطفای دهمین روز ِ محرّم هایت

غزلی گفته کز آن حوصله ای باقی نیست

پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392

درخت ِ سیب

مرا خون جگرهایی که می ریخت

به قربش بال و پرهایی که می ریخت


چو می پیچیم در زلف سیاهش

چه می بینیم... سرهایی که می ریخت


دل از گودال تا معراج می رفت

کنارش هم سپرهایی که می ریخت


و می جوشید هم از زخمه ها خون

و اشک ِ چشم ِ ترهایی که می ریخت


اگر تقدیر ِ محتومم حسین(ع) است

نمی فهمم اگرهایی که می ریخت


پراکندست در این دشت حالا

به تقطیعی اثرهایی که می ریخت


درخت ِ سیب ِ سرخی در کویری

همینطوری ثمرهایی که می ریخت


بساط ِ زندگی را جمع می کرد

مرا خون جگرهایی که می ریخت


پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392

عهد

به جز گریه که کاری از دو چشمم بر نمی آید

که حال ِ رفته از دست ِ دلم دیگر نمی آید


که ارباب مقاتل روضه ای از ما نمی خوانند

اگر تیری است در چلّه .. بر این پیکر نمی آید


هزاران سال قبل از خلقت آدم شکستم من

چه خواهد شد عروجی را که بال و پر نمی آید؟!


حضور خضر هم در این طریقت بی سرانجامست

به موسایی که از طورش تب ِ کوثر نمی آید


مرا با آتش نمرود سوزاندند جاهل ها

برای قوم ِ ابراهیم پیغمبر نمی آید 


رسیدم عصر عاشورا... به مقتل می روم دیگر

تنم می ماند و با کاروان.. با سر... نمی آید


چهارشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1392

حرف ها

برای خودم نیست این حرف ها

که عاشق شدم با همین حرف ها


کسی نیست پس چاره باید چه کرد؟

اگر مانده روی زمین حرف ها


خودم ماندم و استخوان در گلو
و می سوزم از آتشین حرف ها

که آخر به تقدیر راضی شدم
به تقدیری از کمترین حرف ها


   1      2      3      4      >>