X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1395

دست از طلب برداشتیم او خود طلب کرد


ای شاعران در شعرِ خود مضمون بریزید

عباس(ع) آمد... پای اسم اَش خون بریزید

 

روح القُدُس را سخت در آغوش گیرید

روحِ خبیثِ خویش را بیرون بریزید

 

جمعِ لب و گیسو و چشم و خال جمع است

در ظرف های عاشقان معجون بریزید

 

ساقی اگر مست است از مستی چه باکی ست؟

پیرِ خراباتی است او... افزون بریزید

 

دست از طلب برداشتیم او خود طلب کرد

بر چشم زخمِ حاسدان افسون بریزید

 

حالا که حرفِ مرد شد؛ اهلِ فتّوت

اشکی به پای روضه اش، محزون بریزید

 

دوشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1395

او هرکه را که خواست...


خشکیده چشم های مرا گریه دار کرد

تفدیده سرزمینِ دلم را بهار کرد

 

نیمی زِ جلوه اش سرِ بازارِ غم فروخت

بعداً به دردِ هجر و ندامت دُچار کرد

 

روزم به شب کشید و شبم عینِ روز شد

وقتی به وقتِ خود دَمِ لیل و نهار کرد

 

چشمش خداسرشته ترین اصلِ هستی است

پس بی جهت نبود که ما را خُمار کرد

 

آب از سرم گذشت و پرم خیسِ آب شد

آن کشتیِ نجات مرا هم سوار کرد

 

دامانِ ابتلای من آسوده بود که...

دامن کشان رسید و مرا بی قرار کرد

 

هرکس که خواست جلوه ی او را شهید شد...

او هرکه را که خواست... سزاوارِ دار کرد

 

یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1395

هم زیستی با کلمات

بسم الله


این توفیق را داشتیم که با کلمه ها مانوس باشیم، نعمتی بود برای ما که شانِ نزول کلمات را در حدّ خودمان بفهمیم. استعدادی خدادادی بود که با آن ها جمله سازی کنیم و حتا شعر بنویسیم. مفهوم خلق کنیم. حسِ و حال و دردهایمان را منتشر کنیم. گاهی که کم می آوردیم در هجومِ سطحیّت ها و کثرت ها به زعمِ خود به اوجِ واژه ها پناه ببریم و در قلّه ها نفس بکشیم.

حافظ و ابن عربی و شمس و امام و داستایفسکی و آوینی و هسه و صفایی و جلال و شریعتی و تسوجی و کامو و قیصری و رومن گاری و نادر و منزوی و سیمین و چخوف و فروغ  و شفیعی و داوری و  نیچه و شوپنهاور و فوکو و سعدی و بیدل و صائب و فردوسی و تولستوی و اگزوپری و تولتز و دیگران... خوانیدم و لذت بردیم... با همه این خوانده ها اوج و فرود داشتیم... لذت یک فهمِ جدید... وَهمِ یک کشفِ نو... گاهی یک خط. یک درک تازه می داد... ادراکت منقلب می شد... گاهی فکر می کردیم دقیقن در نقطه ی مرکزی دایره ی وجود نشسته ایم... گاهی حسِ بیرون رفتگی از دایره ی وجود و هم نهشتی با وجهِ ابزوردش را داشتیم.... به یک خط به عزلت می رفتیم به یک خط انقلابی و آرمانگرا می شدیم به یک خط عدالتخواه بودی و دلسوزِ مردم و در خطی دیگر فحش و فضیحت نثارِ خَلق می کردیم... به یک خط گریه می کردیم ... به یک خط می خندیدیم... با یک پاراگراف دچارِ جنونِ آنی می شدیم و با پاراگرافی دیگر معقول و منطقی... با کتابی جهان فهمی ات متزلزل می شد و با کتابی جهان بینی می یافتی و اینگونه عمری را در کنار کلمه ها و همراه با آنها زیست کردیم... قبض و بسط داشتیم... در هم زیستی با کلمات...

العلم نقطة کثرها الجاهلون... {علم تنها نقطه ای بود که جاهلان آن را زیاد کردند}...

داب ام این بود اینجا فقط شعر بنویسم...فقط هم عاشقانه... تا ظرف و مظروف به هم بیایند که "چشمه ی چشمهایش" لا محاله مظروفِ عشق است... ولیکن گوگل پلاس که "ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست"... فیسبوک هم که "راه هزار چاره‌گر از چار سو ببست"... آن یکی بلاگمان هم که گاهاً قلمی می کردیم "بر اهل وجد و حال در های‌و‌هو ببست"... توییتر را که از بابِ استعار گشودیم توفیری جز هزلیات و هجویات برایمان نداشت و فرند فید هم که به حَسَب تکلیف! وِریفای کردیم تا انگِ فعّالِ شبکه های اجتماعی!! و فعّالِ مجازی!! که این طرف و آن طرف بهمان می خورد قشنگ و تمیز بخورد و خدایی ناکرده مدیونی نداشته باشد!!...(اینها را به این علت نوشتم چون حقیر هم مثلِ بسیاری از دوستانِ گشادِ دیگر آنقدر تنگ نبودم که در واقعیت توانی برای بروز و ظهور داشته باشم – لاجرم خودم بودم و چند تا دفترچه و سر رسید و خودکار – این دنیای ارتباطات بود که ما را به صورتِ استعاری به جایی حساب کرد و روی سرورها جایی برای ما هم باز شد و ما هم عُقده های فروخورده ی ماحصل از نوشتن و منتشر نشدن را ریختیم روی مجازستان!) در عالمِ واقعیت هم که فرصتی برای عرضه نیست. عموماً اخلاقِ حرفه ای می خواهد و دریدگی و پاچه پارگی. کودکیِ دیررسمان بر همین منوال گذشت لاجرم رسیدیم به پیریِ زودرس! جوانی هم ناغافل غیب شد. اینطور سیر کردیم غافل از اینکه ما فعّال شبکه های انفرادی هم نبودیم چه رسد به شبکه های اجتماعی. ما بینِ ساحاتِ نصف و نمیمه ی خودمان هم خط و ربطی نیافتیم و جزیره وار در اقیانوسِ روزمرگی و سرگردانی دست و پا زدیم. ما بینِ وجودِ عاشق و عاقل و دیوانه و بسیجی و بی بصیرت و هیئتی و سینما برو و قهوه خانه ای و کافه نشین و ادبیاتی و بی ادب و شبهِ شاعر و رفیق باز و منزوی و... هم نتوانستیم فعالیت جامع و مانعی کنیم و آخرسر هم منِ عاقلم، منِ عاشقم را فالو نکرد... منِ هیئتی همان پاییز چهار سال قبل منِ کافه نشین را بلاک کرد... هر کدام سوی خودشان... ما هی در چند ریختگیِ من هایمان پرسه زدیم تا به مرزِ سی رسیدیم و گلگیر بغل را زدیم و سفید کردیم که به گواهِ آینه ها "پیری رسیده است به فصلِ جوانی اَم" و صد البت؛ فعالِ حقیقی هم نبودیم چه رسد به فعالِ مجازی... حقیقتِ ما مجازِ از ما بهتران بود... که در حقیقت؛ سطح و سطحیّت و سطح وارگی مجازی ست بر اوج و عمق... به شهادتِ احساسِ کوهنوردی که از توچال تهران را زیر پایش می بیند!... به شهادتِ غواصّی که از عمقِ خلیج اصولاً ساحلِ کیش را نمی بیند چه رسد به شهر رویاییِ پدیده ی کیش! ما مجاز بودیم و هستیم... ما اصولن از حقیقت فهمی نداریم . ما نسلِ حزن و بلاییم و از حُسن و عشق که شیخ اشراق در رساله ی عشق اشارت فرموده، ادراکی نداریم... ما هیچ وقت نفهمیدیم که قصه چیست...حقیقت در تعریفِ ما "آنچه نمی دانیم چیست" است... ما اصالت المجازیم و اعتباریُ الحقیقه... چون اصل در نسلِ ما مجاز بود و هست... دعا کنیم برای نسل های آتی که از این انسداد راه بگشایند!


فلذا حالا که همه ببستند و همین بیغوله ی شعر و غزل وامانده برایمان. خلف وعده حرام که نیست بل مستحب موکّد هم است!

حالا حکم می زنم برای قلم ام که از این تاریخ به بعد بنا به اضطرار و انکسارِ صاحب قلم شما می توانی ترشُح کنی روی سرورِ بلاگ اسکای.(مثلن همین وجیزه ی مطوّل) شعر هم نیامد نیامد، فدای سرت. کرسی شعر که همیشه هست. مخاطب پُخاطب هم - با حفظِ احتراماتِ فائقه به تک تک مخاطبینِ عالم-  کشک است. مخاطب( در حیثیّت و هویت جمعی منظورم است) خودخواه ترین مخلوقِ خداست. دمِ بزرگانِ قوم گرم که مخاطب را به هیچ گرفتند و سیرِ آفاق و انفسِ خویش کردند و سرآخر مخاطبانِ تشنه له له زدند برایشان. از حدودِ نمی دانم چندین سال پیش که افتضاحِ گوتنبرگ و پشت بندش مارکنی و بی کارها و علاف هایی مثلِ ادیسون دامنگیرِ جهان شد کار افتاد دستِ مخاطب! تولید کننده های محتوا و هنر و ادبیات ذائقه مخاطب را افسار کردند و انداختند گردنشان و بعد دادند دستِ مخاطب... مخاطب تو را روی پَنل سلیقه ی قمر در عقربِ خودش تنظیم می کند و دو روز بعد که بادِ فتقش خوابید تو هم نیستی. تکیه به مخاطب و رسانه و تمجید و تعریف (و گاهاً نقد) کارِ احمق هاست.

حقیر مخاطب را ( در حیثیّت و هویت جمعی منظورم است) بی شرف ترین و نامردترین و ابلیس ترینِ مردم دیدم بعون الله. گرچه وجد و شور و حال و جوزدگی ای هم اگر بود از همین مخاطب بود. تنهایی و انزوا تا همیشه نمی تواند مخاطب خوبی باشد وگرنه اصولاً اختراع یا اکتشاف یا هبه ی زبان و قلم و کاغذ احمقانه ترین کار خلق(یا نعوذ بلله خالق) بود. جمعِ این نقیضین البته هیچ خللی در عالمِ امکان ایجاد نمی کند. پس می شود در یک گزاره ی متناقض مخاطب را( در حیثیّت و هویت جمعی منظورم است)  گُه ترین و گُل ترین اُبژه ی هر موثری دانست. احمق ها اما این را نمی فهمند.

فارغ از مخاطبِ عزیز و لذیذ، بحثِ خویشتن است... به قولِ شریعتی ؛ خویشتنِ خویش... حالا این خویش و خویشتن را تا هر کجا خواستی امتداد بده. اصلن بحثِ خویشتنِ به قوّه ی n است. بحثِ کُنه. تهِ ته. به قولِ نیچه قدرت. به قولِ شوپنهاور اراده. جهانیان همه یک نارساییِ هوشند...

بحثِ رسیدن به تهِ ته هم نیست. بحثِ فهمِ این است که قرار نیست برسی و اساساً نخواهی رسید. فهمِ کُنهِ وجود(وجودِ خودت که مساوقِ وجودِ هستی است) چیزهایی می خواست که ما همه اش را از دست دادیم. آینه مان را دوده ی سواد آلوده کرد و هم زیستی با کلمات و شهوت خواندن و نوشتن و فهمیدن امّی بودن را از ما گرفت. زندگی برای نسلِ ما رازهایش را پنهان کرد. رازهایی که قبل ترها احتمالِ یافتنش قریب تر بود. نسلی که بینِ جاده ی انتقال از جامعه ی انفرادی – خانوادگی به جامعه ی اجتماعی – ارتباطی به دنیا آمد تا همه ی معانی در گروِ از دنیا رفتنش باشد. زور نزن برادر. آخرش به اذنِ دخول هم مجاز نمی شویم. چه رسد به ... ما همه بی غیرتیم... آینه در کربلاست... 


والعاقبه للمتقین


یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1395


برای اینکه گرفتارِ حالِ خویش نباشم

بریدم از همگان تا وَبالِ خویش نباشم


توانِ پاسخِ این پرسشِ غریب که دارد؟!

به من مگو که نباید سوالِ خویش نباشم