X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1397

پشیمانی...


‫دلم مثلِ هوا ابری ست... چشم‌ام خیس و بارانی
شبیه فصلِ پاییزم... پُر از آشوب و حیرانی


من از عاشق شدن تنها همین در خاطرم مانده؛
پشیمانی... پشیمانی... پشیمانی... پشیمانی


به بهانه‌ی تهرانِ بارانیِ این روزها

دوشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1397

بهترین راه زندگی مرگ است


با خیالات زندگی کردیم
بی مبالات زندگی کردیم
ما کدامیم بین این همه هیچ؟
...در محالات زندگی کردیم

هر چه دیدم به بخت، در خاک است
زنده یا مرده، سخت در خاک است
در هوای چه زندگی کردیم؟
ریشه ی هر درخت در خاک است

حال بد حال.. نو نخواهد شد
کهنه آمال. نو نخواهد شد
هرچه تقویم را ورق بزنیم
باز هم سال. نو نخواهد شد

ناخودآگاهِ زندگی مرگ است
خواه و ناخواهِ زندگی مرگ است
نسخه ها را درست پیچیدند
بهترین راه زندگی مرگ است

...

امیدِ اینکه در شورشِ لحظه های سالِ جدید از وقت غافل نباشیم. صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق... وقتِ معلوم هم که گفتند اشارت به زمانی دیگر از این زمان هاست. اما چه کنیم که به حکمِ من کان فی هذه اعمی و هو فی الاخره اعمی، ساحتِ تماشای زندگی را نباید و نتوان از دست داد. مدعی خواست که آید به تماشاگه راز / دست غیب آمد و بر سینه‌ی نامحرم زد... بزمِ تماشا، جمعِ پریشانی و تحیّرِ مرگ آگاهان است



دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1396


در این زمانه که جای سکوت کردن نیست
بدونِ اذنِ توام نام و نای گفتن نیست

به تیغ دارِ نگاهت بگو غلاف کند
بگو که آهِ ضعیفان حریفِ آهن نیست

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
چه زخمه های عمیقی که مانده بر تن نیست

به بی شماری خود سخت کرده ام عادت
ولی چه فایده در این همه یکی من نیست

اگرچه لحظه ی تحویل حال آمده است
دلی به شوق حرم هست و پای رفتن نیست



پنج‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1396

عطار روح بود و...


زمزمه‌ی تیغ را بشنو و بیدار باش

مرگ صدا می‌زند... کُشته‌ی اسرار باش


ساکنِ ویرانه‌ای. رهگذرِ خانه‌ای

بر سرِ واماندگان هجمه‌ی آوار باش


گفته ام از هیچ کس باک ندارم مگر...

... آنکه جفا می‌کند. ای دل ما یار باش


هر نفسِ تازه‌ات جیره‌ی مضمونِ ماست

ما غزلیم و تو نیز صنعتِ تکرار باش


سر درِ بازارت این مصرعِ عطّار بود...

" تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش"



پنج‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1396

در زمستان از بهاران...


زندگی شورید و شور و شوقِ مُردن را گرفت
ازدحامِ جمعیت تنهاییِ من را گرفت

هر چه بر آیینه سنگ آمد دلِ ما را شکست
دل شکست و تکّه‌هایش پای رفتن را گرفت

ما هدف بودیم در بسیاریِ تیر بلا
زخمه‌ها کم‌کم نشانِ روح از تن را گرفت

سال‌های سال نالیدیم از دستِ قضا
از قضا این سال‌ها نای نگفتن را گرفت

در زمستان از بهاران دم زدیم و بی‌گدار
آه... سوزِ سردیِ شب‌های بهمن را گرفت


   1      2      3      4      5      ...      59      >>