X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1396

...


مثلِ چشمانِ سیاه تو به عالم هیچ کس
رنگ و روی خویش را صرفِ عزادارن نکرد...
چهارشنبه 7 تیر‌ماه سال 1396

چشم تو نظّاره کند کم شدنم...


من همه تعبیرِ کَج از خویشتنم، بیش مجو

در پیِ اسرارِ دلم از دهنم بیش مجو


خرقه ی ما را مکن آلوده به تشکیکِ قضا

تا که زِ خود با غمِ او دل بکنم بیش مجو


داعیه ام نیست هنرمندیِ در وادیِ دل

بی هنرم. جز شرر از سوختنم بیش مجو


اوجیِ بی بال منم. روضه ی گودال منم

من نه خدایم، نه شمایم، نه منم. بیش مجو


با نفسش رقص کنم، چون نزند حبس کنم

ور دو دمی دم بدهد سینه زنم... بیش مجو


روزی اگر دیده وَری دید مرا در گذری

مُرده ام. عریان شده ام. بی کفنم... بیش مجو


 هرکه غزل ساز شده وقتِ ازل راز شده

مردِ خدا خواست مرا مُمتَحَنم... بیش مجو


فصد اگر چاره کند قصدِ من آواره کند

چشم تو نظّاره کند کم شدنم. بیش مجو


شاید در هم سخنی با دوستی که نظر گذاشته بود: هنر ، این شعرهای تو نیست .  

" شهادت " ، هنر مردان خداست . (بی نام)


سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1396

ای بت شکن کن که معجزه ات بت تراشی است...

...

ما نذرِ بوسه ایم که جان بر لب آمدیم
افشای راز کن که لبم غرقِ آه شد

زلفت سیاه بود و نگاهم سپید شد
بختِ سپیده سرزده ام رو سیاه شد



دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1396

بیدلانه سکوت باید کرد...


محو بودم... هر چه دیدم دوش... دانستم تویی

گر همه مژگان ‌گشود آغوش... دانستم تویی

حرف غیرت راه می‌زد از هجوم ما و من

بر درِ دل تا نهادم ‌گوش دانستم تویی

مُشت خاک و این همه سامان ناز، اعجازِ کیست؟

بیش ازین از من غلط مفروش، دانستم تویی

نیست ساز هستی‌ام تنها دلیل جلوه‌ات

با عدم هم ‌گر شدم همدوش دانستم تویی

محرم راز حیا آیینه دار دیگر است

هر چه شد از دیده‌ها روپوش دانستم تویی

غفلت روز وداعم از خجالت آب‌ کرد

اشک می‌رفت و من بیهوش دانستم تویی

بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم

شعله‌ای را یافتم خاموش دانستم تویی


بیدل و ما ادراک ما بیدل...

پنج‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1396

به خیالِ چشم‌ِ که می‌زند قدحِ جنون دلِ تنگِ ما؟؟؟...


آخر قدم به خانه ی آخر گذاشتم
در آسمانِ بی کسی ام پر گذاشتم

با یاد مرگ می شود از زندگی سرود
بر دارِعارفانه ی خود سر گذاشتم

عشّاقِ تن فروش غزل را فروختند
من پای شعرِ چشمِ تو باور گذاشتم

حالا که سی گذشته... اگر قرن هم گذشت
پیداست زخمه ای که به پیکر گذاشتم

این اشک ها برای خودم می چکد ولی...
سهم تو را دو چند برابر گذاشتم

آب جنون و عقل به یک جو نمی رود
ناچار پا به جاده ی دیگر گذاشتم...


<<      1      2      3      4      5      ...      57      >>