X
تبلیغات
رایتل
شنبه 9 دی‌ماه سال 1396

کهنه غزل. از لابلای نوشته‌ها


اگر رامی چموشی کرد از خرگاهِ‌تان هِی شد

مسیرِ فتنه‌ها با چارنعلِ واژِگون طی شد


خروشِ زور و خاشِ زر، چه خوش زاری به راه انداخت

آری... تاک را در خُمره ها کردید تا مِی شد


اهورا هَیمِ اهریمن... چو باعورای عاشورا

پس از صبحِ خدایان، شامِ شیطان ها پیاپی شد


مگر در باغِ کوفه نخلِ میثم را تبر خورده‌ست

که چوبِ دارِ ایمان ساقه‌های گندمِ ری شد


فصولِ رنج در میزادِ منحوسِ پریزادان

زِ خوابِ بهمن این خردادها و تیرها... دی شد


نشوریدیم  تا دستِ نفیران بت تراش آمد

تمامِ دسترنجِ حضرتِ خیرُالنّبی(ص)، نِی شد


سرآخر دیده می ماند به راهی تا دل آگاهی...

به اشکِ "قَد تَّبَیَّن" حاصلش "رُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ" شد


وَ روزی باز می پرسند از ما کرده‌ی ما را

کجا بودید؟ این تاخیرِ در دیوانگی  کی شد؟...


سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1396

حیرت زبان شوخی اسرار ما بس است...


آنچنان از دوری‌ات افسرده‌ام

زنده‌ام. اما تو گویی مرده‌ام


هر چه را دارم گرفتی یک به یک

خون دل هر قدر دادی خورده‌ام


برده غم‌هایت مرا تا ناکجا

من کجا شکوا از این غم برده‌ام


از شبِ طولانیِ گیسوی تو...

گرچه دل‌شادم ولی آزرده‌ام


باغبان کی یادی از گل می‌کند؟

بعدِ پاییزی که من پژمرده‌ام؟...


خسته‌ام. یا خود بیاور مرگ را

یا که بردار عشق را از گُرده‌ام


یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1396

آشفته‌گی


آشفته‌ای که جز تو تکلّم نمی‌کند

آیینه‌ای که بی تو تبسم نمی‌کند

عاشق کمانِ تیرِ غم و رنجه‌ی خود است
حیرانِ این نشانه هدف گم نمی‌کند


هرکس که وعده‌اش به قرارِ محبتی‌ست

در راهِ عشق تکیه به مردم نمی‌کند

آنکس که تا مقام‌ِ تحیّر رسیده است
در بابِ هیچ چیز تحکّم نمی‌کند

خاموشم از رهاییِ دریای بوالعجب
یک برکه‌ی جدا که تلاطم نمی‌کند...



چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1396

... همین تلقینِ می ماند


دلت را صاف کن. آیینه شو. آیینه می‌ماند

تمام دهر می‌پوسد. دل بی‌کینه می‌ماند

رها کن شادی پوشالی ده روزه دوران را
به غم مانوس شو. غم تا ابد در سینه می‌ماند

مپرس از ناله ها و گریه های آدمی تنها
نخواهد سرد شد داغی که از دیرینه می‌ماند

کدام از لحظه‌های عمر را در خاطرت داری؟
چه حسی جز غروبِ خسته‌ی آدینه می‌ماند؟

تو هم روزی ازین‌جا می‌روی شاید که فهمیدی
چه مکری داشت دنیا با همین تلقینِ [می‌ماند]



چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1396

آیینه ای ندارم... از آن آه می کشیم...


اشک جاری شد که با آیینه هم راهم کند
رنج آمد تا مرا از خویش آگاهم کند

عشق هر چند از خیالِ طعمه‌ی گندم گذشت
بار دیگر عقل می خواهد که گمراهم کند

تیغ در آغوش و تا یک عمر گرم بوسه ایم
وای از زخمی که باید تکیه بر آهم کند

چند روزِ مانده را دیگر چه فرقی می‌کند
دوست درویشم کند یا دشمنی شاهم کند

من تمام خاطراتم را ز خاطر شسته ام
تا نگاه یار روزی یادی از ما هم کند


<<      1      2      3      4      5      ...      59      >>